دانههای هل را ریختهام توی آسیاب... صدای مهیبی میدهد. بعد از اینکه درِ آسیاب را باز میکنم، عطرِ مستکنندهاش میپیچد توی دماغم و حالم را جا میآورد؛ هرچند روزهام و نباید بو بکشم اما عطر هل ناخواسته در فضا پراکنده شده است...
عادت دارم بعضی از ادویهها را خودم آسیاب کنم و تا حد امکان پودر آماده نخرم... هل، دارچین، زیره، تخم گشنیز از این دستاند؛ حتی فلفل با آن عطسههای بیبروبرگردِ بعدش!
داشتم میگفتم، از عطرِ مستکنندهٔ دانههای هل حالم جا آمد... میراث سرزمین مادریام است که هل را نه فقط برای شیرینی و کیک، که در غذاها و برنجهای مخلوط هم زیاد استفاده کنم؛ خوشعطرشان میکند...
نفسکشیدن از علائم حیاتی است، پس انگار زندهام؛ لابلای نفسکشیدن، عطر هل بیآنکه دست خودم باشد، حالم را جا میآورد، پس انگار مابینِ زندهبودن دارم زندگی هم میکنم... هرچند غم و رنج صفحات روزگارم را رنگآمیزی کنند... پررنگ یا کمرنگ...
علائم حیاتی را بیخیال! گاهی باید فقط روی علائم زندگیکردن زوم کرد! برای من آسیابِ ادویهها شاید یکیشان باشد...
گاهی شوخی شوخی، جدی میشود...
به حرفی، به کلمهای، به جملهای به غایت مسخره...
همهچیز یکهو جدی میشود...
انگار فیلم را روی دور تند گذاشتهای و در اوج غافلگیری به چشمبرهمزدنی، صحنههایی از پیش چشمانت میگذرند و صداهایی را میشنوی که ذرهذره از درون متلاشیات میکنند و این وسط، هر کاری میکنی، نمیتوانی آن دکمهٔ pause را روی کنترل بفشاری تا برای یک لحظه هم که شده، همهچیز را در جای خودش فریز کنی و مجالی برای یک تنفس از عمق وجودت بیابی...
مثل یک سیلی که به صورتت میخورد و صدای زنگش تا مدتها توی گوشَت میپیچد؛ لازم هم نیست جای سرخی و کبودی بهجای گذاشته باشد...
بعضی مرافعهها اینطورند... سیلیوار، بهتآور، شوکهکننده...
بعد خودت را میبینی که بین این دو حالت در رفت و آمدی؛ یا داری مدام تقصیرهایی به شکل حلقههایی سنگین را به گردنت میآویزی یا داری حقهایی را به خودت میدهی تا زنجیرها را از پایت باز کنی...
بغض برای من همیشه به چاقوی کُندی میماند که بهزحمت ولی بالاخره میبُرد...
ما که داریم با انتخاب خودمان با پای خودمان سرراست میرویم آزادی، شما بمانید در چاردیواری جبری و توهمزای آزادیتان... باشد که اندیشه کنید :)
خدا بزرگتر از نقشهها، نیرنگها، فریبها و ناوهای شماست!
این روزها دارم حساب روزههای قضای ماه رمضان قبل را یکییکی تسویه میکنم؛ رمضانی پر از مریضی و علائم عجیب و غریب، فقط برای اینکه قرضهایم درستوحسابی تپل باشد برای تسویهحساب!
نمیدانم چرا همیشه این تسویهحساب را به ماه پایانی و روزهای آخر میکشانم؛ انگار یکجور بیبرکتی به جانش میافتد؛ یا فراموش میکنم، یا بهانهها بیخ گلویم را میفشارند؛ اینطور میشود که روزها یکی پس از دیگری میگذرند و به بازپرداختِ دقیقهٔ نودیِ قرضها اکتفا میکنم...
همین حین، دو هفتهای میشود که بیماری، کل اعضای خانواده را درگیر کرده و تا یکی بارش سبک میشود؛ دیگری بار سنگینی، متفاوت از نفر قبلی برمیدارد؛ خداروشکر بزنم به تخته، گوش شیطان کر :| فعلاً قسر در رفتهام و دارم روزهداری را با مریضداری، افتان و خیزان طی میکنم! سختترین بخش ماجرا آن زمانی بود که خودم پر از ترس بودم و تابِ دیدنِ سِرُم و آمپول را نداشتم ولی باید به مهیاد میگفتم که نترس و قوی باش! آخر سر هم به آقای یار سپردم و یواشکی از اتاق تزریقات بیرون خزیدم و یواشکیتر برای خودم آن بیرون اشک ریختم...
تازه نگفتم! دو سه روزی میشود که خانهتکانی هم به لیست کارها اضافه شده و میروم تا ته کابینتها و کمدها و غبارآلوده بیرون میآیم، البته به روش خودم با آرامش و طمأنینه!
بهتازگی جمعی از مادران محله دور هم جمع میشویم و دورهمی کتابخوانی برگزار میکنیم؛ کتاب «ترجمهٔ الغارات» را هرچند که پارسال با پویش کتابخوانی وبلاگستان خوانده بودمش، دوباره با اشتیاق کنار هم میخوانیم... حالا میبینم که جمعخوانی و مباحثه پیرامون آن به میزان زیادی گرههای ذهنی را باز میکند، بحثهای زیبایی شکل میگیرد، مطالب نامفهوم فهمیدنی میشوند و این بین از کنار هم بودن هم لذت میبریم؛ هرچند آدمِ پر دوست و رفیقی نیستم و رفتوآمد دوستانهٔ آنچنانی ندارم، اما دلیل نمیشود که از بودن در این جمع بهخاطر هدفهای کوچکی که برای فهم بیشتر برمیداریم، خرسند نباشم و ذوق نکنم...
از زمانِ نوشتهشدنِ این کتاب که مربوط به دو سال و نیم پایانی حکومت امام علی (ع) هست و از چشمانمان دور مانده، انگار هر دورهای آن را به دست بگیری، دقیقاً مخصوص همان زمان است، کهنه نمیشود و قدیمی نیست، حق و باطل با تمام جزئیاتشان همانهایی هستند که خودت را به آب و آتش میزنی تا دست در گریبانِ یکی، راه آن دیگری را بپیمایی... حالا کدام حق باشد و کدام باطل خدا خودش رحممان کند...
عنوان : بیتی از فروغی بسطامی
من دلتنگِ جزء به جزء خاطراتمون هستم و دوست دارم با همون شفافیتِ موقعی که اتفاق افتادن به یادم بیان...
ولی میدونی؟! مغزم یاری نمیده...
پراکنده است و گلچینشده...
همۀ خاطرات رو به همون وضوحِ اولیه به خاطر ندارم و این برام دلتنگکننده است...
من دلتنگِ همۀ اون شادیها و حتی غمهایی میشم که زندگیم رو کنار تو ساخت...
همۀ اون به مو رسیدنها و پارهنشدنها...
همۀ اون خرابکردنها و از نو ساختنها...
همۀ اون دلخوریها، عاشقیها، گریهها، خندهها، ناشیگریها، کاربلدیها...
من دلتنگِ همۀ اون لحظاتیام که هیچ قابی به تصویر نکشیدشون و حتی ذهنِ پر از تواناییم هم بلد نبود به یاد بسپره...
یه روزی هم دلتنگِ همین لحظههایی میشم که به سادگی میگذرن و من اسیرِ روزمرگیهام و یادم میره که چقدر دوستت دارم...
«همانا خداوند با ماست، پس ما به غیر او نیازی نداریم و حق با ماست، پس کسی که ما را همراهی نکند، هرگز ما را وحشتزده نخواهد ساخت.»
امام زمان (عج)
الغیبة - شیخ طوسی - ص ۲۸۵
روزی تو خواهی آمد...
ببین چقدر امید و انگیزه در همین یک جملهٔ ساده نهفته است؟! در اوج سختیها، سیلیهای روزگار، سربالاییها و سرازیریها، افتان و خیزان... اصلاً تو بگو روزگار هزاران بار به در و دیوار کوبانده باشدمان! خب باشد! ما همیشه امید به آمدنت داشتهایم و داریم و اینگونه دوام آوردهایم با امید، انگیزه، اشتیاق و سربلندی و در سایهٔ همین امید است که سختیها را تاب آوردهایم... خدا را شکر برای این امیدِ زندگیدهنده، این انگیزهٔ انرژیبخش، این اشتیاقِ نشاطآفرین، این سربلندیِ همیشگی... خدا را شکر برای امید به آمدنت...
آنها که هیچگاه تو را در دایرهٔ زندگانیشان نداشتهاند، روزگارشان را با امید به که و چه دارند میگذرانند؟! مثلاً که چه شود؟! مثلاً که چه کسی بیاید؟! فقط مهلتهاشان بعد از گذر عمری تمام شود و بروند؟! همین؟!...
کم است برای فلسفهٔ وجودی این دنیا... کم است...
به عنوان فرمانده نیروی سلطنتی ژاپن وظیفهٔ من کشتن شما بود، اما به عنوان یک انسان متأسفم...
راجع به محمولهای که حمل میکردم، باید یه چیزی بهتون بگم، منم وظیفهمو انجام میدادم اما به عنوان یه مرد، به هیچ عنوان بهش افتخار نمیکنم...
گفتگوی افسر نیروی دریایی ارتش ژاپن و افسر نیروی دریایی ارتش آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم در یکی از سکانسهای پایانی فیلم «کشتی ایندیانا»...
وظایفی که انسانیت رو زیر پا میذارن، همیشه از فطرت آدمی به دورن...
آن روی دیگرِ سکهٔ جنگها، آدمهایی هستن که باید فطرت بیدار خودشون رو به خواب بزنن و انسانیت رو نادیده بگیرن؛ این دو افسر بعد از جنگ جهانی دوم، برای وظایفی که انسانیت رو زیر سؤال برده بود، متأسف بودند و با اشکِ در چشم حلقهزده به همدیگه احترام نظامی گذاشتند...
این دنیا خیلی عجیبه...
از در و دیوارِ گروههایی که عضوشون هستم، برام این پیام میباره که: «به پویشِ "تعطیلی مدارس را متوقف کنید" بپیوندید!» بعد زیرش خودشون رو به آب و آتیش میزنن که بیاید این کارزار رو امضا کنید؛ کلی هم آه و فغان و فریاد سر میدن که دیگه دارم از تعطیلیهای پیدرپی دیوونه میشم، کنترل بچهها سخت شده، از اینها در آینده میخواد چی از آب دربیاد؟!، تحملم تموم شده از بس جنگ و دعوای بچهها رو صلح دادم و چه و چه...
آخه عزیزِ من اینم شد پویش؟! این مشکلاتی که شما ردیف میکنید با فرستادن بچهها به مدرسه حل نمیشه؛ پسفردا تابستون رو با حضور دلبندانتون توی خونه میخواید چهجوری بگذرونید؟!
یعنی شمای پدر و مادر حاضرید توی هوای آلودهای که گاهی اعدادش نزدیک به تخلیهٔ شهره!!! فرزند دلبندتون رو که بسیار هم نگران امورات آموزشیش هستید، بفرستید به مدرسه تا بلکه در آینده چیزی! بشه و مهمتر اینکه روان خودتون خدشهدار نشه؟!!! یکمی غیرقابل هضمه برام...
مگه تنفسِ سمّ خالص شوخیبرداره؟! چرا فکر میکنید حالا چند روزم توی آلودگی هوا بره مدرسه چیزی نمیشه؟! در این مورد مطالعه کردید؟! میدونید چه آسیبی برای بچههای در حال رشد ما داره؟! بابا بخدا ظلمه...
حالا نمیگم شرایطِ همه باید توی خونه گلوبلبل باشه؛ والا بخدا منم با یک دبیرستانی و یک دبستانی توی خونه گاهی بدجوری به چالش میخورم اما چارهٔ کار این نیست، لااقل برای آلودگی هوا نمیطلبه این پویش رو راه بندازید، مشکل جای دیگه است و چارهاش چیز دیگه؛ قرار نیست تا راه چارهٔ درست پیدا میشه بچهٔ من متحمل آسیب بشه توی هوایی که هوای بچهمو نداره! مگه سلامتی بچهٔ من بازیچه است؟!
مثلاً میشه پویش راه انداخت برای حلّ معضل حلناشدنی! آلودگی هوا به یک طریقی که شدنی باشد، بهبود زیرساختهای حملونقل عمومی (به شرطِ بهآتشکشیدهنشدن توسط یک عدّه ازخدابیخبر!)، تغییر زمان شروع و پایان سال تحصیلی یا مثلاً گذاشتن تعطیلات زمستانی با یک نظم و اصول خاصی که هم آموزگاران و هم والدین تکلیف خودشون رو بدونن که کِی حضوری باشه و کِی مجازی، نه اینطور بلاتکلیف و با تصمیمهای آخرشبی برای تعطیلکردنِ مدارس!