گاهی هم بی‌هوا برگرد، مثل امروز...

حتی اگه دلیل برگشتنت به خونه فقط و فقط مسائل کاری باشه یا حتی اگه بعد از برگشتنت، اون‌قدر سرشلوغ باشی که تا وقت نهار درست‌وحسابی پیدات نباشه... 

ولی می‌دونی آقای یار! درسته که از راه رسیدنت اون‌موقع که انتظارش رو دارم، شیرینه اما مزهٔ وسطِ روز، پشت چشمیِ درِ ورودی دیدنت هم شیرین و چشیدنی بود...❤️


صبحی داره میره سرکار، بهش میگم یکمی بودجه برای روز پدر در نظر بگیرید بی‌زحمت، می‌خنده و میگه: «ولش کن خانم خداحافظت!» و پشت درِ آسانسور محو میشه... نمی‌دونم کِی میشه آقای یار خودش رو هم جزو بودجه‌بندی‌ها و خرج‌های زندگی در نظر بگیره؟!🥲

۱.

بستنِ شال‌گردن به همراه چادر همیشه برام سخت و خفه‌کننده بوده و هیچ‌وقت دوست نداشتم زیر چادر شال‌گردن ببندم...

این روزها صبح‌ها که مهیاد رو به مدرسه می‌رسونم، هوای صبح، سوز سردی داره که صورت رو یخ که نه، در واقع منجمد می‌کنه! 

حالا جدای از روزهای آلودگی که زدنِ ماسک برام بی‌چون‌وچراست، روزهای نسبتاً پاکی مثل امروز و دیروز هم ماسک هم‌نشین صورتم میشه...

داشتم به دستاوردهای دوران کرونا فکر می‌کردم! خوبه که گاهی از دل سخت‌ترین و تاریک‌ترین روزهامون، نور دستاوردها و نقاط قوت رو هم ببینیم و بیرون بکشیمشون...

به‌نظرم یکیش همین متداول‌شدن ماسک می‌تونه باشه... حالا دستاورد که نه! ولی به‌نظرم عادت خوبی شد بین مردم... نمی‌دونم شاید هم موافق نباشید با من...

من قشنگ یادمه، تا قبل از کرونا، اگر کسی رو با ماسک توی خیابون و اتوبوس و مترو می‌دیدم، فکر می‌کردم لابد بیماری سخت یا مسری‌ای داره که ماسک زده و خیلی دوست نداشتم نزدیکش باشم! ولی حالا خودم به‌راحتی هر وقت دلم بخواد استفاده‌اش می‌کنم...

حالا توی خیابون موقع قدم‌زدن‌ها، توی مترو، توی اتوبوس، زیرِ ماسک با خودم حرف می‌زنم، گاهی لبخند می‌زنم، زیرلب ذکر میگم و اگر ماسک نبود یقین آدم‌ها فکر می‌کردند دیوانه‌ام... :)


۲.

 

تازگیا دارم خودمو عادت میدم که وقتی ذهنم میره سمت سرزنش‌کردن خودم، زیرلب زمزمه کنم «دیگران به اندازهٔ کافی و شاید بیش از کفایت سرزنشت می‌کنن، لااقل تو خودت این کارو با خودت نکن!»

آخه من کار خاصی براش نکرده بودم...

یه شب که خونشون مونده بودیم و رفته بود که بخوابه، همین‌جوری به سرم زد و رفتم پیشش نشستم، همون‌جور که دراز کشیده بود نوازشش کردم و کمی صورت و تن خسته‌شو ماساژ دادم؛ همون موقع هم بیشتر از اونی که فکرش رو بکنم ازم تشکر کرد...

فراموش کرده بودم؛ امروز دوباره به یادم آورد همون کارِ نه‌چندان خاص اون شب رو که چقدر بهش چسبیده بود و من توی خیالم به این فکر کردم که چقدر کار برای خوشحالیش ازم برمیاد و نمی‌دونم؛ کارایی که به نظر من نه‌چندان خاص ولی به نظر او خیلی خاصن، اون‌قدر خاص که بعد از مدتی با یادآوریش اشک می‌شینه گوشهٔ چشماش🥹

روزت مبارک مامان❤️

۱. نمی‌دونم من از کلمه‌ها فرار می‌کنم یا کلمه‌ها از من؟!! وضعیت بدی شده... دوست دارم بنویسم ولی اصلاً نمی‌دونم چطور و از چی؟!! مثل بچه‌ای شده‌م که دلش می‌خواد از هرچی که توی مغزشه، بنویسه ولی سواد نوشتن نداره!! دوست دارم این قفل بشکنه و دوباره بیشتر بنویسم ولی این اواخر هربار که به‌سختی چیزی نوشتم، بعدش دوباره برگشتم به ننوشتن...

 

۲. دیشب و امشب توی مجلس خانم فاطمه (س) که توی مسجد برگزار شده بود، دلی سبک کردم و خیلی بهم چسبید؛ اصولاً غمی که اصالت داشته باشه خاصیتش همینه دیگه؛ با تمام حزن و اندوهی که به دلت میندازه ولی سبک میشی و برای زندگی انرژی بیشتری به رگ‌هات تزریق میشه حتی اگه زندگی اون روی سخت‌گیرانه‌شو بهت نشون داده باشه و لای منگنه‌اش هر روز درحال له‌شدن باشی... در مقابل، غم‌های بی‌اصالتِ پیش‌پاافتادهٔ دنیوی ما که هرچی توشون دست‌وپا می‌زنی بیشتر و بیشتر افسرده و از خود واقعی‌ت دور میشی...

 

۳. همیشه عاشق میزبانی بودم؛ شرایط اقتصادی الان طوری شده که حتی با وجود ساده‌ گرفتنِ مهمانی، اگه تعداد مهمون‌ها یهو از یکی تبدیل بشه به دوتا، ممکنه میزبان در لحظه استرس بگیره؛ که البته می‌دونم اینم از ضعف ایمانه... چند روزی میزبان خانوادهٔ همسر بودیم و دو سه نفر دیگه‌شون قرار بود آخر هفته بیان پیشمون... به‌خاطر فریزری که ته‌مونده‌های موادغذاییش داشت به آخر می‌رسید، توی دلم رخت می‌شستن؛ توی خلوت خودم اشک می‌نشست گوشهٔ چشمام و از خدا می‌خواستم حس خوب میزبانی رو به‌خاطر ضعف ایمانم در من کمرنگ نکنه... چنگ‌زدن و حفظ حس‌های خوبی که از میزبان‌بودنم می‌گرفتم، میون افکار منفیِ «کاش نمیومدن!» گاهی برام کار سختی می‌شد؛ یه حس بد، آمیخته به عذاب‌وجدان و ضعف ایمان و غیرقابل‌توصیف با کلمات...

 

۴. از دست ترس‌های خودم خسته شدم! از دست تعلل‌ها، پشت‌ گوش انداختن‌ها و به بعد موکول کردن‌ها..‌. یه زره از جنس شجاعت باید به تن کنم و برم توی این مسیر ولی موانع درونیم زیاده، عین زنجیر پیچیده شدن بهم و نمی‌ذارن جُم بخورم... شدم یه بزدل که همه چیزو سپرده به دست زمان، غافل از اینکه زمان برای خیلی از دردها مرهم که نه، درواقع عین نمکی روی زخمه...

گاهی آینه سرزنش‌گر میشه...

همهٔ نرسیدن‌ها و نبودن‌ها و نشدن‌ها رو به روت میاره و تمام تلاشش رو می‌کنه که حتی ذره‌ای از چیزهایی با عنوان «افتخار» و «اعتمادبه‌نفس» و... توی وجودت باقی نمونه...

تحصیلاتی که به هر دلیلی ادامه‌اش ندادی، حتی اگه اون دلایل کاملاً قانع‌کننده و یه جورایی مقدس باشه، به‌شکل یه پتک آهنین جلوه می‌کنه که روی سرِ تصویر توی آینه فرود میاد و همهٔ اون دلایل میشن توجیه‌های آبکی برای راحت‌طلبی...

چیزهایی که حقت بود و بهشون نرسیدی، ذره‌ذره تبدیل میشن به وزنه‌های بزرگ و سنگینی که دیگه توان نداری اون‌ها رو دنبال خودت بکشونی... 

آدم‌هایی که باعث شدن بترسی و از راهی که توش به‌زحمت قدم برمی‌داشتی، کنار بکشی و به‌دنبالش تمام حس‌های خوب و شور و هیجانی رو که تازه مزه‌شو چشیده بودی، به دست فراموشی بسپری، تبدیل به غول‌های بی‌شاخ‌‌ودمی میشن که شکست‌‌دادنشون رو در خودت نمی‌بینی و فقط برای زنده‌موندن فرار رو به قرار ترجیح میدی...

خیلی سخت میشه توی این شرایط تمام دستاوردهای این سال‌ها رو فهرست کنی؛ دستاوردهایی که خیلیاشون احتمالاً فقط از نظر تو دستاوردن نه بقیه...

خیلی سخت میشه دلیل‌ها و توجیه‌ها و بهانه‌ها رو ندید بگیری و با رضایت کامل از خودت زندگی رو زندگی کنی، اما بدون! همین خودش یه دستاورد بزرگه؛ دستاوردی پر از فعل سادهٔ «بودن»...

پاییز است و سخاوت چنار و خش‌خش برگ‌هایش🍁

اما اینجا، ماییم و این شهر درندشت و یک خیابان کم‌درخت و یک کوچهٔ بی‌چنار...

البته که کوچه‌مان پر از درخت است؛ اما چنار نیست! پر از درخت‌هایی است که آلرژی فصلی بذل و بخشش می‌کنند! همان درختی که نمی‌دانم در کتاب فارسی چندم می‌خواندیم که دوتایش در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده روییده بودند و بعد از مدت‌ها دوستی یکی از آن‌ها به دیگری نارو زد و بعد هم خودش به فنا رفت :| یعنی تاریخ هم می‌گوید درخت کاج وفایی به کسی ندارد...

نمی‌دانم چه شد این‌ها را نوشتم؟! امروز دقت کردم، دیدم در کوچه‌مان هیچ‌وقت شاهد سخاوت چنار نیستیم و آه از نهادم بلند شد🥲

این سال‌ها

شاید آنقدرها هم سخت نبود،

عاشق تو ماندن...

می‌دانی؟!

تو خودت برای این راه پرپیچ‌وخم، میانبر نشانم می‌دهی

و کار را برایم آسان‌تر می‌کنی...

.

.

.

.

کاش من هم بلدِ راه باشم برای تو

مهیاد رو با اسنپ می‌رسونم مدرسه و برگشتنی پیاده میام خونه و فعلاً که هوا خوبه، این پیاده‌روی‌های صبح و بعدشم ظهر یه جور توفیق اجباری شده برام و حتی اگه صدای درون بگه اسنپ رفت‌وبرگشتی بگیر هم به دلیل صرفه‌جویی‌های اقتصادی نمی‌تونم به این صدا لبیک بگم، لذا فعلاً دارم سعی می‌کنم لذت ببرم :)

یه درخت کوچیک انار وسط راهم بود که امروز دیدم دوتا گل داده و نمی‌دونم چرا یهو لبخند به لبم نشوند؛ چند قدم اون‌طرف‌تر هم از کنار یه درخت اکالیپتوس گذشتم و یه برگشو از روی زمین برداشتم و تا خونه هی توی دستم فشارش دادم و بو کشیدم...

مسیر متأسفانه برای لذت‌بردن از طبیعت و گوش و چشم سپردن بهش زیاد مناسب نیست و چون باید خیابون درازی بدون محل پیاده‌رو مناسب رو طی کنم (کاش شهرداری یه فکری می‌کرد :|) و دو بار هم باید از خیابون رد بشم، خیلی نمی‌تونم متمرکز باشم برای زندگی در لحظه و حواسم بیشتر پرتِ زیگزاگی راه‌رفتن از کنار ماشین‌های پارک‌شده و محاسبهٔ سرعت عبور ماشین‌ها از خیابونه ولی بازم حالم رو جا میاره و با اینکه کار خاصی انجام ندادم الکی‌الکی حس می‌کنم از زندگی عقب نیفتادم...

وقتی میام خونه با اینکه حسابی حالم جا اومده و تقریباً سرحالم ولی یه وقتایی مثل امروز دوست دارم فقط یه گوشه بشینم و توی گوشی بچرخم و وبلاگ بخونم و نظر بذارم و هی به ساعت نگاه کنم و به صدای تیک‌تاکی که مدام داره بهم گوشزده می‌کنه بی‌اعتنایی کنم...

نه انگار... کلیدش نوشتن بود و قفلِ میخ‌شدن روی مبل و هیچ‌کاری‌نکردن رو باز کرد... پاشم برم که زندگی مرا می‌خواند :)

می‌دونم و باور دارم قرار نیست این دنیا روی دورِ آرامش و قرار بگذره...

ولی می‌دونی اون‌قدر ایمانم ضعیفه که بعضی وقت‌ها بدجوری از این باور خودم می‌ترسم و این جانکاه‌ترین اعتراف پیش دل خودمه...

۱. حواسم پرتِ گره‌های درشتِ بازنشده و کورشده است؛ اونقدر که گره‌های کوچیکی رو که به چشم‌برهم‌زدن و غیرمنتظره باز شدن و میشن، نمی‌بینم... خیلی بده‌ها... شکرگزار نبودن رو میگم... اینکه برای دیدنِ رفع‌ورجوع‌شدنِ مشکلات کوچولویی که هرکدوم استعداد به مرز جنون کشوندنت رو دارن، چشم بصیرت نداشته باشی و به روی مبارک هم نیاری...

 

۲. روزهای پاییزی یه جور خوبی خوشمزه‌اند، از بیدارشدن‌های سحرش بگیر تا بدوبدوها و رسیدگی به امورات درسی بچه‌ها؛ می‌دونم این موارد و از روتینِ خواب و خوراک خارج‌شدن، گاهی بدجوری روی اعصابه ولی برای من خوشمزه‌ است!

 

۳. امسال دو تا بچه‌مدرسه‌ای توی دوتا مقطع دارم؛ تجربهٔ جالبیه... دبیرستانی‌مون به‌خاطر مسیرِ دورتر، صبح کله‌سحر میزنه بیرون درحالی‌که دبستانی‌مون هنوز توی رخت‌خوابه :)) و من از خیلی وقت قبل از راهی‌کردنِ دبیرستانی‌مون بیدارم و صبحانه آماده می‌کنم و لقمهٔ مدرسه می‌گیرم و کارها رو سروسامون میدم؛ بعدش تازه باید برم پروسهٔ بیدارکردن دبستانی‌مون رو انجام بدم و ببرمش مدرسه...

 

۴. بعد از چندسال سرویس گرفتن، امسال برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها تصمیم گرفتیم خودم رفت‌وآمد دبستانی‌مون رو به عهده بگیرم؛ مسیرش برای پیاده‌روی کمی طولانیه، بنابراین شازده رو با اسنپ می‌برم و خودم پیاده برمی‌گردم؛ اینطوری اقلاً مجبور نیستیم روزهای تعطیلی (آلودگی هوا، انرژی، سرما و...) و عید نوروز و یا روزهایی که خدا‌ی‌نکرده به‌خاطر بیماری خونه‌نشین میشه هزینهٔ سرویس بدیم؛ پارسال با این تعطیلی‌های پی‌درپی هزینهٔ سرویس خیلی برامون زور داشت!

 

۵. خداروشکر مهنام توی مدرسهٔ جدید با هم‌کلاسی‌های کاملاً جدید که هیچ شناخت و آشنایی قبلی با هیچ‌کدومشون نداشته، داره کم‌کم جا میفته؛ دم‌دمای شروع سال تحصیلی کل کادر مدرسه یکهو عوض شدن و تیم جدید اومدن و یکم هنوز گیج و سردرگمن و دودِ بی‌برنامگی‌شون داره توی چشم خانواده‌ها میره ولی بااین‌حال هر روز که میاد، از رفتار و منش و سبک آموزشی معلم‌ها تعریف می‌کنه و برق توی چشم‌هاش رو می‌بینم و عمیقاً خوشحالم براش... سطح درسی بچه‌ها هم تقریباً بالاست و تلاش بیشتری رو می‌طلبه و می‌دونم که این براش خیلی مفیده...

 

۶. سفر آخر شهریور با خانوادهٔ آقای یار توی این هوای ناب خیلی چسبید، هرچند هر لذتی توی این دنیا قرار نیست تمام و کمال باشه و آخرش یه چیزی، یه جایی، یه موضوعی هست که اون لذت رو برات ناقص کنه؛ بااین‌حال اگه از تلخی‌هاش فاکتور بگیرم، خوش گذشت :))

 

۷. شد ۱۵ سال...❤️

حواسم نبوده که پاییز دارد از راه می‌رسد🍂

پاییز دوست‌داشتنیِ من...

بیرونِ زمین فوتبال در میان جمع پشه‌هایی گزنده! نشسته‌ام و خنکای زودهنگام پاییزی زیر پوستم می‌دود و تلاش می‌کنم تناقض پشه و سرما را مثل بسیاری از تناقض‌های پیش‌پاافتادهٔ دیگر نادیده بگیرم! مهیاد را تماشا می‌کنم که دور زمین گرم می‌کند؛ می‌خندد و بی‌حواس به حرف استاد با دوستش درِگوشی حرف می‌زند...

مثل من که بی‌حواس از طبیعتی هستم که رنگ سبزش به نارنجی می‌گراید و عصرگاهانِ آفتابیِ تابستانش یکهو به غروب‌های خنک پاییزی تبدیل می‌شود و تو در میان این دگرگونی، بدوبدو خودت را به زمان می‌رسانی که مبادا از گذر زودهنگام روزهایش عقب بمانی و در بلندای شبش بابت تیکِ نخوردهٔ کارهای انباشته حرص بخوری!!

پاییز را دوست دارم؛ اصلاً دارم فکر می‌کنم که انتهای هر فصلی، وقتی فصلی جدید از گَردِ راه نرسیده، نشانه‌هایش را از این‌سو و آن‌سو به ما می‌نمایاند، من غرق خوشحالی و شعفم... اصلاً هر فصلی که می‌خواهد باشد...

اما حواسم نبوده که پاییز دارد از راه می‌رسد🍂

پاییز دوست‌داشتنیِ من...

غرق روزمرگی‌ها و گرفتاری‌ها شده‌ام و حواسم نبوده...

حالا کمی بار فکری‌ام کمتر شده و به طرزی باورنکردنی قضیهٔ سرویس مدرسهٔ مهنام که هزینه‌ای گزاف برای شرایط ما بود، به نوعی حل شده و بابتش دغدغهٔ کمتری دارم، حالا تازه یادم افتاده که پاییز و برکت زمانی که همیشه برایم داشته، دارد از راه می‌رسد...

به امید روزهای پاییزی که نه با درد، نه با جنگ، نه با فقر که فقط و فقط با عشق سپری شود❤️

موقع ثبت‌نام برای مقطع ابتداییِ مهنام و مهیاد با چالش خاصی روبرو نبودیم؛ دبستانِ دولتی که توی محله و محدودهٔ ماست، دبستانِ خوبیه و با تمام کم و کاستی‌هایی که داره، به شخصه شاهد تلاش مدیر و کادر دلسوزش هستم و به‌جز یک‌سال که کلی حرص خوردم، بقیهٔ معلم‌ها واقعاً کارکشته و حرفه‌ای و بااخلاق بوده‌اند و حتی شانس آوردیم و خداروشکر این بین، دو معلم مذهبی و انقلابی هم نصیب‌مون شد... خدا خیر کثیر بهشون بده...

و اما امسال بالاخره رسیدیم به چالش‌های تغییر مقطع مهنام...

راستش تا همین اوایل شهریورماه، ثبت‌نام مهنام قطعی نشده بود و من و آقای یار حسابی مستأصل و نگران بودیم که چکار باید کرد؛ بچه رو کجا ثبت‌نام کنیم؟!

دبیرستان (الف) توی محدودهٔ خودمون، یک دبیرستان هیئت‌امناییه که تعریف‌های ناجوری ازش شنیدیم؛ هم از جو تربیتی بچه‌ها و هم از خود کادر مدرسه بد می‌گفتند؛ یک‌بار هم که خودمون از مدرسه بازدید کردیم، واقعاً تأسف خوردیم که چرا با وجود هیئت‌امنایی‌بودنش و اینکه از هر دانش‌آموز یک‌مقدار هزینه دریافت می‌کنند، اینطور درب و داغون و افتضاحه و بنظر می‌رسید برای امکاناتش هیچ خرجی نکرده‌اند؟! حتی همین دبیرستان هم خیلی زود پر شد و اصلاً کفافِ تعداد دانش‌آموزانِ متقاضی رو نمی‌داد و دیگه برای فرد جدید جا نداشت!

راستش اصلاً و ابداً سمت مدارس غیرانتفاعی هم نمی‌شد رفت با این هزینه‌های سرسام‌آورشون و توی مشکلات اقتصادی پیچیدهٔ ما، این دیگه قطعاً قوزی می‌شد بالای قوز! بنابراین این گزینه از اول برای ما قفل بود!

یکی از آشنایان، دبیرستان هیئت‌امنایی (ب) رو پیشنهاد دادن که فاصله‌اش از ما دور بود ولی بسیار اسم‌درکرده و سرشناس؛ همت‌مون رو گذاشتیم روی ثبت‌نام توی این دبیرستان که البته اگه بگم خانی بود از هفت خان رستم، بیراه نگفتم!

رفت‌وآمد بسیار، پیگیری‌های تلفنی و حضوریِ پی‌درپی، از آن‌ها انکار که خارج از محدوده ثبت‌نام نمی‌کنیم و از ما اصرار، گرفتنِ آزمون از مهنام، انتظار برای اومدن جوابش و استرس ناشی از پرشدنِ ظرفیت مدارس اطراف یکی‌ پس‌ از دیگری، فکر به اینکه نکنه توی آزمون قبول نشه و مدارس اطراف هم که دیگه جا ندارن، بالاخره جواب قبولی در آزمون، پشت‌چشم‌نازک‌کردن‌های بی‌مورد بعد از قبولی و...

مدارس اطراف همه داشتن پر می‌شدن و این درحالی‌ بود که حتی استانداردهای اولیه برای یک دبیرستان دولتیِ خیلی معمولی رو هم نداشتن؛ یعنی اگر دبیرستان (ب) ما رو ثبت‌نام نمی‌کرد، برای ثبت‌نام توی مدارسی که با معیارهای ابتدایی‌مون (و نه فضایی‌مون!!!) اصلاً هم‌خوانی نداشت، باید می‌رفتیم به آموزش و پرورش منطقه‌مون اصرار و التماس می‌کردیم و ازشون نامه می‌گرفتیم که هیچ ‌جا رو پیدا نکردیم؛ تروخدا ما رو یه جا ثبت‌نام کنید!!! اونم توی چه مدارسی، با چه وضعیتی!!!

روزهای بدی بود، استرس زیادی کشیدیم ولی بالاخره دبیرستان (ب) با ثبت‌ناممون موافقت کرد؛ خداروشکر این مرحله رو با جون‌های کم‌شده‌مون به پایان رسوندیم و حالا رسیدیم به چالش پیداکردن سرویس و فکر هزینه‌هاش بخاطر بُعد مسافت!!!

ولی بازم خداروشکر... این نیز بگذرد...

همیشه معتقد بودم که مدرسهٔ بچه باید نزدیک خونه‌اش باشه و توی مسیر و ترافیک و فواصل طولانی خسته و دلمرده نشه (خودم توی دوران دانش‌آموزی، گاهی بخاطر شرایط محل زندگی‌مون مسافت‌های بعضاً یک‌ساعته رو تا مدرسه‌ام طی کردم!) حالا غصه‌م شده که چرا دانش‌آموزانِ بعضی مناطق از تحصیل رایگان توی مدارس با امکانات خوب محرومند و چرا باید توی این مقطع تحصیلیِ حساس، مدارس دولتیِ خوب با کادر دلسوز این‌قدر تعدادشون کم باشه و چرا ماهایی که نمی‌تونیم هزینهٔ بالای مدارس غیرانتفاعی رو متحمل بشیم، اینطور باید سرگردون و بی‌ راهِ چاره باشیم؟؟!!

بازم خداروشکر...

فصل اول رمان جدید رو دارم گوش میدم؛ پایان فصل اول موسیقی بی‌کلامِ زیبا و آشنایی پخش میشه، نمی‌دونم کجا شنیدمش، شاید از تلویزیون! ولی ملایم و سرخوشانه است و منو از چاهی که چند دقیقه قبل خودمو توش انداخته بودم، نجات میده...

همزمان که راوی، داستان رو تعریف می‌کرد، بساط ناهار رو هم آماده می‌کردم، اونم توی گرمایی که داشتم تلاش می‌کردم فقط با چرخیدن پرّه‌های پنکه، تحملش کنم و سراغ روشن‌کردنِ کولر نرم؛ اونم توی آشپزخونه‌ای که خورشید حتی از پشت پردهٔ آستری هم به‌زور خودش و گرماشو هل میده این‌طرفِ پنجره؛ و کنار گاز که بایستی، جهنمی میشه برای خودش!

راوی توی گوشم میگه: زنی که با همسر و دخترش زندگی به‌ظاهر خوبی داشته، درست وسط یه روز مادر-دختریِ پر از لذت و خوش‌گذرونی، ورق زندگیش جوری برمی‌گرده که تصورش سخته...

داستانش خوب شروع شده و برای بیرون‌بردنِ من از افکار مزاحم و خسته‌کنندهٔ همیشگی و تکراری کافی بوده؛ افکاری که توی وجودم ذره‌ذره تلنبار میشن و هیچ‌کسی نیست که اون‌ها رو پیشش بازگو کنم...

احساس بی‌کفایتی توی روابطی که زخمی‌اند و هنوز مرهم روی زخم قبلی نذاشته، زخم بعدی رو متحمل میشن و من فقط تماشاگرم، گاهی خفه‌ام می‌کنه؛ روابطی که خودم یه طرفِ رابطه نیستم که بتونم یه‌جوری با کوتاه‌اومدن مدیریتش کنم، بلکه طرفین رابطه، عزیزانم هستند و همیشه این من بودم که لای منگنهٔ روابط پر از پستی‌وبلندی‌شون، مثل پروانه‌ای که پرِ پروازش رو گرفتن، گیر کردم و خلاص نشدم...

همیشه برای راضی‌نگه‌داشتنِ هر دو طرف باید دست‌وپا می‌زدم و از چیزهای زیادی ترسیدم و خیلی نگذشته بود که همون ترس عین آوار سرَم اومد و زیرِ آوارش مُردم...

سرگردون شدم میون این‌همه احساسات متناقض و عجیب‌غریب و پیدانکردنِ راه چاره؛ عین یه آواره و از این‌جا رونده و از اون‌جا مونده، چیزهایی رو آرزو کردم که یه روزی جزء نخواستنی‌هام بودن و فقط برای فرار از این مخمصهٔ چندین ساله بهشون پناه برده بودم...

راوی توی گوشم میگه: وکیل خانوادگی زن کورسوی امیدی بهش نشون میده؛ یه آغاز دوباره برای زندگی‌ای که حالا روی دیگهٔ سکه‌‌اشو رو کرده...

هندزفری‌های بلوتوثی رو از گوشم درمیارم، نمی‌دونم چطور بعضی‌ها طولانی‌مدت توی گوششون نگه می‌دارن؟! بقیه‌ٔ رمان باشه برای بعد...

امروز پیاده‌روی نکردم؛ یه تلنگر، یه قطره اشک، یه جراحت کوچیک روی قلبت کافیه که از درست‌ترین روزمرگی‌هات فاصله بگیری و به خودت جفا کنی...

حالا ولی حالم بهتره؛ شاید اگر راوی، داستانی رو توی گوشم زمزمه نمی‌کرد، توی افکار مزاحم خودم می‌موندم و روز خودم رو بیشتر از این‌ها خراب می‌کردم... اینم یه راهه دیگه...

میرم با حالی بهتر درِ خونهٔ خدا رو بزنم و از خودش برای پریشان‌حالی‌هام کمک بخوام، همونی که حتی بدون واژه‌هایی که برای وصف حالم کاملاً ناکافی و نامناسب‌اند، تمام وجود من رو می‌شنوه و من در برابرش به واژه نیازی ندارم...

 

+ اینجا توی این خونه، همیشه حرف از امید و تلاش بوده، حرف از ایمان به نور و روشنی و تاب‌آوری حتی توی شرایط به‌غایت سخت... اما گاهی هم میشه حرف از ناامیدی و فرار و بی‌چارگی زد... آره حتماً میشه...

 

+ باید امروز حواسم باشد

که اگر قاصدکی را دیدم

آرزوهایم را

بدهم تا برساند به خدا …!

«سهراب سپهری»

این روزها تمرین کناراومدن با گرما و بی‌آبی، شده مشق روز و شب‌مون؛ حتی با وجودی که تابحال خداروشکر قطعی آب نداشتیم ولی حسابی حواسم جَمعه که کولر رو مدام روشن نگه ندارم و چند ساعتی رو توی گرما دووم بیاریم. اینطوریه که ساعات خاموشی کولر از ساعات روشن‌بودنش معمولاً بیشتره...

حواسم رو حسابی میدم به مصرف آب و حین ظرف‌شستن و شستشوها مدام تنم می‌لرزه از بازبودنِ بیخودیش...

حمام‌هامون پنج‌دقیقه‌ای شده و  یه‌جورایی توی ذهنِ حمام‌شونده (عجب کلمه‌ای!) این ذهنیت وجود داره که «هرکی‌ زودتر بیاد بیرون، برنده است!» پشت درِ حمام و دستشویی هم مدام در حال تذکردادنم، نکنه بچه‌ها یادشون بره :)

شاید دیره برای حواس‌جمع‌شدنِ کامل‌مون؛ سال‌ها توی گوش‌مون خوندند و سرسری‌اش گرفتیم؛ سال‌ها مسئولینِ محترم می‌دونستند یه روزی قراره به روز صفر آب برسیم و کارشناس‌ها مدام هشدار می‌دادند، ولی باز جلوی مصرف‌های نابجا رو نگرفتند! 

باز چمن آب دادند :| و ساخت‌وساز بی‌رویه کردند! توی مناطق کویری کارخونه‌ٔ کاشی و سرامیک راه انداختند! و... متأسفانه این لیست تا خودِ بی‌نهایت که نه ولی تا نزدیکی‌هاش ادامه داره! فقط هم تقصیرِ دولت فعلی نیست که این روزها کوتاه‌ترین دیواره و برای ناسزاگفتن دم‌دست‌ترین! ولی بهرحال الان از دست من، بیشتر از ناسزاگفتن برمیاد (آخه از دست بعضی دیگه فقط همین یه قلم برمیاد!) همین که به‌عنوان یه خانم که مدیریتِ بیشترین سهم مصرف آب خونواده روی دوش منه، حواسم به مصرف خودم و خونوادم باشه و بازبودنِ بیخودی آب رو تاب نیارم و دلم به حال آیندهٔ وطنم بسوزه...

اهل خوندن و غرق‌شدن توی اخبار نبودم هیچ‌وقت، حتی توی بزرگترین بحران‌ها و مشکلات و اغتشاشات و... نتونستم خودم رو به اخبارِ باری به هر جهتِ رسانه‌ها گره بزنم؛ رسانه‌هایی که یا از این‌ور بوم میفتن یا از اون‌ور بوم خودشون رو پرت می‌کنن!!! اینو بارها توی مطالب وبلاگم توی اون بحران‌ها و شرایط خاص هم گفته بودم...

حیف که به این گفتهٔ خودم پایبند نموندم...

روزهای ابتدایی جنگ یهو نمی‌دونم چی شد که چندین کانال خبری رو توی پیام‌رسان‌های داخلی دنبال کردم و فکر می‌کردم با خوندن مطالب‌شون درک و فهم و تحلیل‌های بهتری حداقل پیش خودم می‌تونم ارائه بدم... دونه دونه‌شون رو بالا و پایین می‌کردم و گاهی یک خبر رو با واژه‌های متفاوت توی سه چهار تا خبرگزاری می‌خوندم... صبح، یک خبر رو مثل قرص مینداختم بالا و عصر تکذبیه‌های پشت‌سرهمِ همون خبر، به زور می‌تونست جای زخم خبر صبحیه رو مرهم بذاره!!! 

کم‌کم به این خودزنی عادت کردم و منی که مثلاً دوره‌ٔ سواد رسانه‌ای گذروندم، تبدیل به تکه چوبی شدم که روی امواج خروشان این دریای متلاطم، سرگردان و آواره، به این سو و اون سو پرت میشه و مضرات غرق‌شدن توی اخبار نامطمئن و اثری که روی روح و روانمون میذاره رو به کل از یاد بردم...

چند روز بعد از آتش‌بس(!) یکم به خودم اومدم و کانال‌های خبرگزاری‌ها رو یکی‌یکی ترک کردم و فقط یکیش رو محض اطمینان باقی گذاشتم مبادا از دنیا عقب بمونم🫠

البته هنوزم مطمئن نیستم کار درستی باشه و اینکه دور خودم هم دیواری بکشم و نفهمم بیرون چه خبره هم زیاد برام جالب نیست...

بهرحال هنوز هم تا اخبار جدید میاد دستم میره روی بازکردن کانال تا بخونم و بدونم چی به چی و کی به کیه؟! 

نه اون‌جور بی‌خبر بودن رو می‌خوام که یکی یه چیزی بگه و من اصلاً ندونم راجع به چی حرف می‌زنه و نه دوست دارم فریب بازی رسانه‌ای رو بخورم و هیچ تحلیلی از خودم نداشته باشم...

احساس الانم : عقب موندگی و هیچی ندانی!

۱. چند بار میام بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نمیره؛ حس می‌کنم توی یه حالتی از کرختی و بی‌جونی گیر کردم و دچار یه «حالا باید چیکار کنمِ» مزمنی شدم که توصیفش با کلمات سخته؛ البته یه جا یه روان‌شناسی گفته بود بعد از این حجم اضطراب و استرسی که بدن رو توی حالت «جنگ یا گریز» قرار میده و هورمون‌ها در بیشترین سطح خودشون ترشح میشن، یه دورهٔ رکودی از هورمون‌ها رخ میده و تو وارد فاز شبه‌افسردگی میشی؛ البته من اسمش رو افسردگی نمی‌تونم بذارم، حداقل برای من همون کرختی و «حالا باید چیکار کنمِ» مزمنه...

۲. دلم می‌خواد مثل «قبل از جنگ» (هنوزم این عبارت ناآشناست و تداعی‌گرِ قبل از جنگ با عراقه برام!!!) برنامه‌ریزی‌های کوچولویی رو که برای چند ماه پیش‌رو داشتم، پیش ببرم و برای هدف‌های کوچیکم تلاش کنم ولی این جنگ تحمیل‌شده همه‌چی رو بهم زد و نشد که برنامه‌ها رو پی بگیرم؛ ولی کم‌کم باید خودم رو بازیابی کنم، هرچند این «خودم» دیگه اون «خودمِ» یه ماه پیش نیست!

۳. با بعضی‌ها اصلاً نمیشه وارد بحث شد؛ کر و کور براشون کمه به‌خدا؛ یه تحلیل‌های آب‌دوغ‌خیاری تحویلت میدن راجع به اوضاع مملکت که دهنت باز می‌مونه! به قول یه عزیزی باید به نفهمی‌شون احترام گذاشت! 

۴. خوشم نمیاد بعضی‌ها میان فاز همه‌چی‌دان می‌گیرن و مرتبه و لیاقت شهدای جنگ تحمیلیِ اخیر رو تحلیل می‌کنن و مثلاً حرصشون می‌گیره از اینکه زندانی‌های اوین رو شهید بنامیم؛ خب پس اینطوری که اوشون میگن افرادی هم که فقط به‌واسطهٔ همسایگی با افراد خاص به شهادت رسیدن زیرسؤال میرن که! همین بس که این‌ها به‌دست اشقیای زمانه کشته شدن دیگه، این شهادت نباشه پس چیه؟! حالا درسته شهادت هم دارای مراتبی هست ولی دیگه اصل قضیه رو زیرسؤال نبر عزیزِ من! صرفِ اینکه طرف برچسب زندانی خورده پشت اسمش (حالا به هر دلیلی) توجیهی برای قضاوت من و شما نیست! حداقلش اینه که او داشته تاوان کارهاشو پس می‌داده، من و شما هزاران گناه تاوان‌نداده داریم بر دوش...

جناب حافظ میگن:

 

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت

 

و اینکه:

 

ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ ازل

تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

 

۵. اومدیم شهر زادگاه آقای یار؛ وقتی از وقایع و دیده‌هامون توی جنگ ۱۲ روزه تعریف می‌کنیم یه جوریه که انگار ما خط مقدم رو دیدیم و چشیدیم و با دشمن تن‌به‌تن جنگیدیم و اون‌ها شهرهای دورتر بودن :) البته اون‌ها هم دور از سروصدا نبودن ولی پایتخت (الهی از گزند دور باشه) محشر دیگری بوده🥲

دیشب، شب سخت و سنگینی بود برامون...

حتی دو باری مجبور شدیم از ساختمان خارج بشیم...

خیلی نزدیک... خیلی احساس‌شونده...

خداروشکر بچه‌ها اصلاً نمی‌ترسن و عین خیالشون هم نیست :)

اما برای من، ترس و استرس و اضطراب، نزدیک بود از پا بیندازتم و درعین‌حال نور امید و ایمانی که توی این ملغمه نقش خمیرمایه رو داشت، سرپا نگهم می‌داشت...

یه تناقض عجیب و غیرقابل‌انکار!

حقیقتش گاهی فکر می‌کنم من اصلاً اون‌قدر قوی و ازجان‌گذشته و باایمان نیستم که آمادهٔ هر اتفاقی باشم... خیلی می‌ترسم و این ترس‌ها درعین‌حال که زیادم جالب نیستن، اما بودنشون شناخت بیشتری رو در من ایجاد می‌کنن... 

احساس می‌کنم پوست انداختم و بزرگ‌تر شدم... ولی یه پوست‌اندازی از نوع دردناک!

اگه مثلاً یه شخصیت توی بازی کامپیوتری بودم، یقین توی این حالت، جون‌هام در حال کم‌شدن بودن ولی درعین‌حال به مرحلهٔ بعدی هم صعود می‌کردم! حالا باید خودم رو زودتر به اون کیف کمک‌های اولیه برسونم تا جون‌هام دوباره تکمیل بشه! همون ایمان قوی؛ همون امیدی که نباید بذارم کم‌سو بشه...

این روزها احساساتی رو تجربه کردم که تابحال نچشیده بودم ولی مطمئناً تجربه‌شون حتماً برام لازم بوده...

الان هم به نظرم فقط با چشمانی تیز و دستانی روی ماشه باید مراقب دشمنی باشیم که امتحانِ آتش‌بس‌هاش رو قبلاً پس داده!

 

هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ ۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا

اوست که آرامش را در دل‌های مؤمنان نازل کرد، تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید. و سپاهیان آسمان و زمین فقط در سیطرهٔ مالکیّت و فرمانروایی خداست؛ و خدا همواره دانا و حکیم است. 

«سورهٔ فتح، آیهٔ چهارم»

زندگی عادی جریان دارد

حتی وقتی مراعات می‌کنیم که روی سر همسایه پایینی میز و صندلی رو روی سرامیک‌ها نکشیم، یا موقع بستنِ در، مبادا باد در رو بهم بکوبه و صدای ناجوری تولید بشه و اضطراب به دلشون بیفته...

زندگی عادی جریان دارد

حتی وقتی خانوادگی پای تلویزیون نشستیم و صدای مهیبی همین اطراف می‌شنویم ولی بچه‌ها به خاطر صدای بلند تلویزیون متوجهش نمیشن، ما هم فقط با ایما و اشاره‌ای آمیخته به اضطراب به همدیگه نگاه می‌کنیم...

زندگی عادی جریان دارد

حتی وقتی بعد از شنیدن صداها و لرزیدن پنجره‌ها، این قلبِ نازنازی که بعد از رفتنِ جوانه سرِ ناسازگاری گذاشته، افسارگسیخته شروع به کوبیدن می‌کنه، انگار قفسهٔ سینه براش تنگه و می‌خواد بیاد بیرون...

زندگی عادی جریان دارد

حتی میون سردرگمی برای رفتن و موندن و انتخاب برای موندن و هربار بعد از شنیدن هر صدایی، تردیدِ آقای یار برای رسوندنِ ما به جایی بیرون از تهران...

زندگی عادی جریان دارد

حتی وقتی به پیرزن همسایه زنگ می‌زنم و حالش رو می‌پرسم و می‌بینم او هم اینجا مانده و به هم قوت‌قلب میدیم که اگر کاری بود در کنار هم هستیم...

زندگی عادی جریان دارد

حتی میون رختخواب‌هایی که کیپ کنار هم توی پذیرایی پهن کردیم و از اتاق‌ها به‌خاطر پنجره‌های بزرگ کمتر استفاده می‌کنیم...

زندگی عادی جریان دارد

حتی میون کلماتی که برای اسم فامیل کنار هم ردیف می‌کنیم و برای حرف «ا» به کشور که می‌رسیم، می‌نویسیم «ایران»

زندگی عادی جریان دارد

حتی نصفه‌شب‌هایی که پدافندمون از خواب بیدارمون می‌کنه و میگه «نگران نباش، بخواب عزیزم، من هستم.»

زندگی عادی جریان دارد

حتی وقتی مهنام تبِ چهل‌درجه رو پشت‌سر می‌ذاره و نصفه‌شب بیدار میشه و آقای یار میگه: «خوبی بابا؟» و او درحالیکه چشماشو می‌بنده میگه: «خوبم ولی چه فایده که اسرائیل هنوز هست!»🥲

زندگی عادی جریان دارد

حتی وقتی با مادر همسرم که نگرانن، تلفنی صحبت می‌کنم و سعی می‌کنم آرومشون کنم و مهیاد که چشمش به تلویزیونه و گوشش به حرف‌های من، داد می‌زنه و میگه: «اینا همش مانوره، مانور!»🥲

زندگی عادی جریان دارد

حتی میون اشک‌هایی که بی‌صدا می‌ریزم برای این خاک...

خلاصه که با همهٔ این‌ها دلیل نمی‌شود ما در پایتخت زندگی عادی نداشته باشیم...

«آقا» جان مثل همیشه درست می‌گویید که زندگی عادی جریان دارد؛ چون ما پشتمان به داشتن شما گرم است...

 

اﻳﺮان ﻣﻦ

دور از ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﺑﺪ

ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺗﺎ اﺑﺪ

ﺑﺎ ﻣﻦ می‌ماند

اﻳﺮان ﻣﻦ

از ﻫﺮﻣﺰ ﺗﺎ ﺧﺰر

روﻳﺎﻳﻰ ﺗﺎزه‌تر

ﻣﺎ را می‌‌خواند

از آن روزی که کولرمان بوی باروت را به مشاممان رساند، دو روزی گذشته و دیگر بحمدلله خبری نبوده...

خودم متولد دوران جنگ تحمیلی‌ام، همان وسط‌های دههٔ شصت! ولی جز خاطرات تعریفیِ بزرگتر‌ها، خاطره و تصویری در ذهنم نیست! با خودم می‌گویم، یک زمانی مادر و پدرهای ما چه کشیده‌اند؟! آژیر، بچه‌به‌بغل، پناهگاه...

الان خداروشکر دلِ من از دلِ آن‌ها در آن زمان، قرص‌تر است با اینهمه پیشرفتی که در سامانه‌های نظامی و پدافندی و سایبری و... به وجود آمده، پیشرفتی حاصل تلاش شبانه‌روزی جوان‌هایی که عمرشان را گذاشتند برای همچین روزهایی... اصلاً تو بگو همانی که فقط پیچ‌ها را پیچید و قطعات را سرهم کرد، بگیر و برو تا بچه‌های اطلاعات و آن‌هایی که تاکتیک‌ها و حقه‌ها را کنار هم می‌چینند، تا اپراتور پدافند و... چقدر مدیونیم بهشان...

پدرشوهر زنگ می‌زند، از صدایش دلواپسی را می‌خوانم، می‌گوید: «بابا نمیشه یواش یواش یه جوری راه بیفتید بیاید شهرستان؟!» هرچند آنجا هم بی‌خطر نبوده این روزها...

دایی‌ام زنگ می‌زند و می‌گوید: «جمع کنید با آقای یار و بچه‌ها بیاید شهر ما، اینجا فضا آرام‌تر است، خلاصه تعارف و رودربایستی نکنید...»

دلم آرام است، لبخند می‌زنم، فقط تشکر می‌کنم و سعی می‌کنم با کلماتم نگرانی‌شان را کم‌رنگ کنم؛ موفق می‌شوم یا نه نمی‌دانم! چون بالاخره حق دارند دلواپس باشند؛ چیزی که می‌دانم این است که هم من و هم آقای یار فکر می‌کنیم بمانیم بهتر است، ماندن وسط پایتخت بهتر است از ساعت‌ها توی جاده‌های قفل‌شده ماندن و به جنگ روانیِ به‌پاشده توسط نتانیاهوی بزدل برای تخلیهٔ تهران عزیزم تن‌دادن... 

جنگ است دیگر، اینجا و آنجا که ندارد...

 

از این هیاهو سفر نکردم، ترسیدم این عشق پایان گیرد

نشد شبی که سحر نکردم، مگر که آتش در جان گیرد

«عبدالجبار کاکایی»

چون صندوق بیان کار نمی‌کنه نشد آهنگش رو بذارم، اگر دوست داشتید خودتون برید با صدای محمد اصفهانی گوش بدید :)


+ دوستم در گروه می‌نویسد، دیروز همسرم مسیر بیست‌دقیقه‌ای را سه‌ساعته آمد😰 می‌خواستم بنویسم این که خوب است، حالا فکرکن همسر من مسیر دو ساعتهٔ روزهای معمول را در چند ساعت آمده🫠ولی ننوشتم، فرستادنِ پالس منفی ممنوع😉

+ الحمدلله علی کل نعمه...