تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سروصدا یا بدون مشکل یافت شود! بلکه چیزیست که باعث می شود که در شرایط سخت، قلب ما همچنان آرام باشد؛ این تنها معنی حقیقی آرامش است...


ماه اسفند از خود بهار خواستنی تره، اینو بارها حس کردیم و این بیشک بخاطر حس انتظاریه که همیشه توی اسفند ماه جاریه؛

انتظار برای یه اتفاقِ بزرگ، یه معجزه ی بزرگ، یه نو شدنِ بی مثال، یه زندگی و رویش دوباره، یعنی اومدن بهارِ زیبا و تکرارنشدنی...

بله درست نوشتم و با تأمل نوشتم "تکرارنشدنی" چون با اینکه یه اتفاق همیشگیه و هرساله و هرساله تکرار میشه ولی یه نویی و یه خاص بودن همیشه همراهشه، به همین خاطر همیشه مجذوبش میشیم و دوستش داریم و برای رسیدنش لحظه ها، دقیقه ها و روزها رو می شمریم...

بنظرم این امید به رسیدنه که این انتظار رو زیبا و زیباتر می کنه حتی زیباتر و خواستنی تر از خود بهار...


+ آقای من، مولای من بدون شک آمدن تو بهار است ولی این اسفندِ انتظارِ ما قدری طولانی شده، سخت شده، نفسگیر شده... آقا ببین حس انتظار برای آمدنِ بهارِ طبیعت چه شیرین است! ولی انتظار برای بهارِ آمدنِ تو را به کاممان تلخ کرده اند؛ تو بیا که بهارِ آمدنت خواستنی تر است از این اسفندِ انتظار...

اللهم عجل لولیک الفرج


جوینده آرامش ۹۹-۱۲-۱۳ ۰ ۱ ۰

جوینده آرامش ۹۹-۱۲-۱۳ ۰ ۱ ۰


تا غروب دیگر چیزی نمانده؛ آفتاب تمام زور خود را بکار می گیرد تا ته مانده ی نورش را به زمین بپاشد...

دمنوش سیب و بِه و دارچین را می نوشد و همزمان کلمات و جملات دیکته را کنار هم بلند ادا می کند...

هرچه را می گوید، او می نویسد،

باید بنویسد،

باید درست بنویسد،

اگر درست ننویسد، نوشتن یک خط از کلمه ی غلط نوشته شده را جریمه می شود!...

گهگاهی زیرچشمی به دیکته ی او نگاه می کند؛ غلط ها را می بیند...

هنوز صحیح نکرده، می داند نمره ی او چند است...

دلش می خواهد او غلط ها را درست کند و نمره اش کامل باشد، دلش می خواهد با ایما و اشاره و هرچیز دیگری به او بفهماند غلط ها را...

اما نه! کمی بعد دلش گواهی می دهد که آن یک خط جریمه از غلط دیکته ها، برایش مفید است، به دردش می خورد و باعث می شود دفعه بعد دیگر اشتباه ننویسد...


+ خدای مهربان من، وقتی غلط دیکته هایم را می بینی شاید بخواهی به هزار ترفند و ایما و اشاره به من بفهمانی دارم اشتباه می نویسم؛ اما می دانی که آن رنجِ جریمه ی غلط دیکته ها مسلماً برای رشد و ترقی ام بهتر است؛ نه؟!!

+ مراقب باش بانو! غلط دیکته هایت از حد نگذرد!


جوینده آرامش ۹۹-۱۲-۰۵ ۲ ۴ ۲۳

جوینده آرامش ۹۹-۱۲-۰۵ ۲ ۴ ۲۳


 

درحالی که روی مبل راحتی نشسته یا به عبارتی لم داده فقط سعی می کند بادکنکی را که از سمت کودکش به طرفش می آید، با دستانش دور کند بنابراین انرژی زیادی صرف نمی کند و شاید بیشترین انرژی صرف خندیدن یا تکان دادن دست هایش شود، این درحالی ست که کودکِ پر جنب و جوش برای مهار بادکنکی که به طرفش می آید از این سو به آن سو می دود، بالا و پایین می پرد، از ته دل میخندد و اینگونه انرژی بسیاری را می سوزاند که قطعاً برای رشد و تکاملش ضروری است.

فرزندی هم در شکم دارد، او هم انگار که حسادتش گل کرده باشد دلش می خواهد از لذتِ این بازی بی نصیب نماند و درون بطن مادرش بازیگوشی می کند و از این طرف و آن طرف ضربه های دوست داشتنی اش را نثارِ مادر می کند.

مادر کار خاصی انجام نداده و انرژی زیادی صرف نکرده ولی به راحتی در نشاط و سرزندگیِ دو فرزندش سهیم شده و شادی را به ساده ترین شکلِ ممکن به آنان هدیه کرده است.


+ گاهی فراموش می کنیم شاد بودن و شاد کردن به همین راحتی ست؛ فراموش می کنیم و به همین سادگی و به بهانه ها و توجیه های بی اساس، سرِ خودمان را شیره می مالیم و از لذتِ صرف وقت با کودکانمان محروم می شویم؛ و یادمان می رود که کودک شاد چه آینده ی روشنی در انتظارش خواهد بود!

+ یادگاری نویسی از چند سال قبل


جوینده آرامش ۹۹-۱۲-۰۳ ۱ ۳ ۱۴

جوینده آرامش ۹۹-۱۲-۰۳ ۱ ۳ ۱۴


درختانِ باغچه ی حیاط به تازگی هرس شده اند و مقداری از برگ ها و شاخه ها زمینِ حیاط را فرش کرده اند، گهگاه بادِ خنکی می وزد ولی انگار نه انگار وسط زمستان است!

جارو به دست می شود تا صفایی به حیاط دهد، کودکش هم پا به پای او جارو بدست می گیرد و شاخه ها و برگ های خشک را جمع می کند؛ چقدر ذوقزده است!

وسطِ باغچه ی کوچک، گلِ شب بویی که سال گذشته کاشته شده، قد عَلَم کرده و میان این همه گیاه و بوته که جز شاخه هایی بی برگ و بار چیزی از آنها باقی نمانده، خودنمایی می کند! گل های کوچک ارغوانی رنگش با آن جلا و زیبایی مثال زدنی شان، میان باغچه ی بی رنگ و زمستانزده، به آدمی نشاط می بخشد...                     

از بس بلند شده و قد کشیده، قامت خم کرده و شبیه یک گیاه رَوَنده شده است! نمی تواند از آن بگذرد و قامت خمیده اش را نادیده بگیرد و این میراث پدری اش که در رگ هایش جاری است و نمی گذارد بی تفاوت به باغ و باغچه و رسیدگی به گل ها باشد (گرچه این روزها گرفتاری های زندگی باعث شده کمتر به سمت این دست علایقش سوق پیدا کند!) او را وادار می کند که از میان چوب های هرس شده ی درختانِ باغچه، یکی را که می تواند تکیه گاهِ قامتِ خمیده ی گل شب بو باشد، برگزیند و آنرا کنارِ ساقه ی شب بو در خاک فرو کند؛ حالا می ماند بستن ساقه ی خمیده ی شب بو به تکیه گاهش! درحال بستن، مدام قربان صدقه اش می رود و کم کم به مددِ چوبِ تکیه گاه، قامتش برافراشته می شود.

حیاط تمیز و عاری از برگ ها و شاخه ها شده، کودکش حسابی در حیاط بازی کرده و انرژی اش تخلیه شده و احساس کنجکاوی اش با زیر و رو کردن شاخ و برگها ارضاء شده، خودش دل به علاقه ای داده که میراث پدری و ریشه در کودکی هایش دارد...

در این میان گل شب بو نیز بی نصیب نبوده، اکنون قامت ِ خمیده اش برافراشته شده و انگار با آن گل های کوچک خوشرنگش از پشت پنجره به رویَش می خندد، بوی خورشت کرفس در فضای خانه پیچیده و مشامش را پر کرده است و زندگی به همین سادگی زیباست آری به همین سادگی...                                           

  


+ ما هم میتوانیم در سرمای زمستانِ زندگی، تکیه گاهی باشیم برای قامت خمیده ای که اگر قد علم کند و قامت افراشته سازد بیشک می تواند زمستان بی بار را به بهاری وصف ناشدنی بدل کند...

 

+ یادگاری نویسی از چند سال پیش


جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۲۵ ۳ ۳ ۲۹

جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۲۵ ۳ ۳ ۲۹


ازقضا سی و چند سال است که بازیگرم...

بازیگری را خوب بلدم، بازیگری در فیلم کشدار زندگی خودم را...

نقش هایم را دوست دارم و با آنها انس گرفته ام...

اما گاهی سناریوها را خوب بازی نمی کنم!

دیالوگ ها را آنگونه که نویسنده طراحی شان کرده نمی توانم از بر کنم و فقط جملاتی بی سَر و تَه را بلغور میکنم!

گاهی هم آنقدر تصنّعی جلوی دوربین ظاهر می شوم که اگر مخاطبی از بیرون، بازی ام را ببیند، یقیناً کنترل به دست، کانال را عوض خواهد کرد!

نتیجه اش تنها این است که وقتی فیلم را به عقب برمی گردانم، بازی خودم را نمی پسندم و بر زبانم جاری می شود : " حیف این نقش زیبا که بازی بازیگر خرابش کرد! "


+ تو که بازیگر خوبی بودی بانو، تورا چه شده است؟! نقش های فیلم زندگیت بازی خلاقانه ای از تو را که مو لای درزش نرود، کم دارند؛ بجنب...

+ یادت باشد این فیلم قرار نیست فیلم گیشه!!! باشد؛ باید یک فیلم ناب و خاص و ماندگار باشد...


جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۲۰ ۱ ۳ ۱۸

جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۲۰ ۱ ۳ ۱۸


درسته که از روز زن و روز مادر گذشته است ولی به قول معروف "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است!"


 

شاید او را دیده باشی درمیان خار و خسِ بیابان ها به همراه گله ای از گوسفندان که به چَرا آورده است؛ با دامن مشکی رنگ بلندش که از بس به خاک بیابان کشیده شده، رنگ باخته است؛ چهره ی آفتاب سوخته ای دارد اما گرمای آفتاب لذت بخشی که او را لمس کرده یقیناً در دود و دم شهرِ تو یافت نمی شود!!

آری، در پیچ و تاب دادن به پشم هایی که می ریسَد پوستش زمخت شده است لابد فکر میکنی تابحال هیچ کرم و مرطوب کننده ای به خود ندیده است! ولی یقین بدان هوایی که ریه های او را پر کرده، تو تابحال تنفس نکرده ای!!

شاید چین و چروک های صورتش با سنش نخواند، حتما چند سالی بیش از سن واقعی اش نشان می دهد، درست است که با هیچ کِرمِ ضدچروکی رفع نمی شوند!! اما میان چین و چروک صورتش پر است از صبوری ها و عشقی که سراسر وجودِ پرمهرش ریشه دوانده... 

کمرش خم شده است، کودکش با چادری بر کمر بسته همواره با اوست حتی هنگامی که باید مَشک پر از شیر را برای گرفتنِ کره تکان دهد؛ کار سختی است اما حتما می ارزد به دیدنِ تمام آن مناظر زیبا و بکری که طبیعتِ باسخاوت به او ارزانی می دارد...

خوشا به احوالت بانو...

بانوی عشایری صبور، محکم و عاشق...


 

شاید او را دیده باشی کنار تنور داغ در حال چانه گرفتنِ خمیر نان محلی؛ عطر خوشش انگار که رسالتش این باشد که تو را مست کند، هرطور شده ازخود بیخودت می کند و می گذرد؛ طعم بی نظیرش را هیچ کدام از این نان هایی ندارد که مدتها در صفشان می ایستی، به اسم "بدون جوش شیرین!!" به تو می فروشند ولی فقط خدا می داند که راست می گویند یا نه، و بدتر از آن اینکه یک شبه قیمت شان دوبله و سوبله و چوبله می شوند...

او باید صبح خیلی خیلی زود شاید وقتی تو هنوز موفق به رها کردن خواب شیرینت نشده ای، از خانه به سمت مزرعه قدم بردارد و دوشادوش مردش کار کند؛ در سرما و گرما... بعد از چندساعت کارِ بی وقفه حالا باید خرمنی از علوفه ها را بر پشت حمل کند و مسیر خانه را بدون هیچ تاکسی اینترنتی!! پیاده قدم بردارد... 

خیلی زودتر از تو چهره اش از سن واقعی اش جلو می زند ولی یقین بدان طعم خوش چایی که او مزمزه می کند در هیچ کافه ای به فروش نمی رسد...

مناظر زیبایی که هر روز چشمانش را می نوازد در هیچ گالری نقاشی پیدا نمی شود؛

به نظرت عطر خوش خاک نم زده، رایحه گل های خودروی دشت ها یا بوی چارپایانِ طویله را که یقیناً از بوی دود و دمِ سیاه شهرها خوشبوتر است در کدام برند عطر و ادکلن می شود یافت؟!!

اگر زندگی ساده اش را دیده باشی مطمئن باش روزی دلتنگ سادگی و صفای زندگی زیبایش می شوی...

خوشا به احوالت بانو...

بانوی روستایی صبور، محکم و عاشق


 

زندگی اش شاید سادگیِ زندگیِ روستایی و عشایری را نداشته باشد، زندگی اش بجای طبیعتِ بکر و زیبا و چشم نواز میان کوچه پس کوچه های شهر، میان طبقات برج های سر به فلک کشیده، میان آلودگی صوتی که بوق ها در ترافیکِ قفل شده راه انداخته اند!!، و یا میان تنگی نفسِ هوای سیاه شهر!! جاخوش کرده است!

اگر خودخواسته یا اجباراً !!! تصمیم گرفته که شاغل باشد، صبح خیلی زود، شاید صبحانه ی درست و حسابی نخورده، مثل مردش باید از خانه بیرون رود و همه ی دغدغه های مربوط به خانه و بچه ها را رها کرده و دغدغه های کاری را جایگزین نماید؛ بعدازظهر در راهِ بازگشت به خانه افکار جورواجوری سراغش می آید، هم باید به فکر بهم ریختگیِ خانه و ریخت و پاش بچه ها باشد هم شلوغی و ترافیکِ شهر!! هم به فکر شامِ شب و نهارِ فردا باشد هم توبیخ های رئیسش که چرا امروز دیر رسیده؟!! هم به فکر ظرف های نَشُسته ی تلنبار شده باشد هم حسادت های همکارش که گویا زیرآبش را زده!!! هم به فکر امتحانِ فردای پسرش باشد هم دیکته ی شبِ دخترش!! حتماً مانند شوالیه ای زره آهنین به تن دارد که می تواند از شرّ این افکار جانِ سالم به در بَرد!!! اما وقتی به خانه می آید می داند که باید پرانرژی باشد برای بچه ها و مرد زندگی اش، می داند که باید خوشرو باشد و گرم ولی یقیناً پایان روز پر از خستگی ست که در عمق چشمانش پیداست...

اگر هم انتخاب کرده که خانه دار که نه! بلکه خانواده دار باشد بازهم مسئولیت های سنگینی بر دوش اوست. صبح زود باید برخیزد و صبحانه را آماده کند برای بچه ها و مردش، بدرقه شان کند و آیت الکرسی هایش را فوت کند به سمت شان؛ باید امورات خانه را سروسامان دهد و شاید خانه اش بارها و بارها در بین روزهای سال "خانه تکانی" و تغییر دکوراسیون را تجربه کند؛ باید برای خرید ضروریاتِ خانه بیرون رود ولی مراقب باشد که همیشه صرفه جویی و قناعت، چاشنیِ خرج هایش باشد و با خریدهای نابجا و به اصطلاح بَرج، باری روی دوشِ مردش که در این شرایط اقتصادیِ گل و بلبل!! به تنهایی معاش خانواده را عهده دار است، نگذارد؛ باید به بچه ها و درسشان رسیدگی کند و غذای مورد علاقه شان را درست کند؛ باید وقتی مردش بازمی گردد درحالیکه بوی غذا در خانه پیچیده و سماورش درحال قل قل کردن است، به گرمی به استقبالش رود، پایان روز خستگی در عمق چشمانِ او نیز پیداست...

حتی اگر انتخاب کرده باشی که مثل یک مرد بیرون از خانه مشغولِ معاش باشی یا رسیدگی به امورات منزل انتخاب بی چون و چرای زندگی ات باشد، مطمئن هستم که نقش پررنگت را در زندگی از یاد نبرده ای؛ مطمئن هستم که می دانی و می توانی که در همه ی نقش های زندگی ات بهترین باشی...  

خوشا به احوالت بانو...

بانوی شهرنشین صبور، محکم و عاشق...


جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۲۰ ۴ ۲ ۲۵

جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۲۰ ۴ ۲ ۲۵


خیلی زحمت نکشیده و زیاد پای گاز نایستاده و غذایی دمِ دستی آماده کرده ولی کمی بعد...

قدردانی های گوش نوازی تمام وجودش را پر کرد؛ با خودش گفت : ای کاش بیشتر زحمت کشیده بودم!! 

 

وقتی که میزان قدردانی بسیار بزرگتر از کاری که تو انجام داده ای، یا انرژی که خرج کرده ای یا وقتی که صرف کرده ای، باشد، چه طعم شیرینی دارد!!

این تنها مایه خوشحالی نیست بلکه شارژ می شوی برای کارهای بدون چشمداشت بیشتر؛ دوست داری بیشتر مایه بگذاری، انگار می خواهی خودت را به میزان آن قدردانی برسانی...


+ قدردان باشیم حتی برای کوچکترین کارهای همدیگر، معجزه می کند...


جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۱۴ ۱ ۵ ۱۷

جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۱۴ ۱ ۵ ۱۷


گاهی هم مجبوری طوری رفتار کنی که تهِ دلت راضی به آن نیستی ولی انگار جور دیگر نمی شود؛ هرچقدر هم که جستجو میکنی راه دیگری پیدا نمی کنی...

کمی بعد به این رفتار خو می گیری، هنوز هم ناراضی هستی ولی دیگر خبری از آن اذیت شدن ها نیست...

یاد گرفته ای که تقصیر را گردن چیزی یا کسی غیر از خودت بیندازی و آسوده خاطر بمانی؛ نه؟!!


+ دنبال بهانه نگردیم، همه چیز ریشه در درون خود ما دارد...


جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۱۰ ۱ ۵ ۱۸

جوینده آرامش ۹۹-۱۱-۱۰ ۱ ۵ ۱۸


سلام سردار

بگذارید این بار من خاطره ی روز آسمانی شدنتان را بازگویم؛

روز جمعه 13 دی ماه 98 بود؛ از چند روز قبل قرار گذاشته بودیم آن روز به شهر مقدس قم برای زیارت برویم و دلهای مکدّرمان را جلا بخشیم...

وسایل را از شب قبل آماده کرده بودم. صبح از خواب برخاستم و مشغول تدارک صبحانه شدم. همسر و بچه ها هنوز خواب بودند، طبق عادت همیشگی تلویزیون را روشن کردم، صدایش کم بود و من هم بی توجه به آن، سرگرم کارهایم شدم. در خیالات خودم لیست سفر یکروزه مان را چک می کردم و موارد را تیک می زدم که نوار مشکی رنگ، گوشه ی صفحه ی تلویزیون توجهم را جلب کرد. با خودم گفتم یعنی امروز چه مناسبتی دارد؟ خودم جوابِ خودم را دادم که این نوار مشکی رنگ فقط برای اتفاقات ناگوار پیش بینی نشده آن گوشه جاخوش می کند نه مناسبت های مذهبی خاص!

همه ی این افکار در کسری از ثانیه از ذهنم گذشتند و ولوله ای در دلم به پا شد. دست از کار کشیده بودم و پشت پیشخوان آشپزخانه، چشمِ تار از اشکم را دوخته بودم به صفحه ی تلویزیون. نمی خواستم باورش کنم ولی چشمانم که زیرنویس ها را بی اختیار دنبال می کردند تمام تلاششان این بود که واقعیت تلخی را به من بقبولانند ولی باور این واقعیت بی اندازه برایم سخت بود.

آن روز عازم قم شدیم؛ گرچه کاممان تلخ، حالمان گرفته و دلهایمان شکسته بود ولی وقتی به نیابت از روح بلند آسمانی تان، بانو را زیارت کردیم، کمی آرامتر شدیم...

بچه هایم در سنی نبودند که شما را بشناسند و درک حال و احوالمان برایشان سخت بود؛ ولی پس از شهادتتان خوب در دلشان جا کردید؛

فرزند بزرگترم این روزها ترجیح می دهد که پس زمینه ی کلاس آنلاینش تصویر خندانی از شما در فراز آسمان باشد و فرزند کوچکترم وقتی تصویرتان را می بیند طوری "حاج قاسم" را ادا می کند که گویی سالهاست با شما آشناست...


جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۱۳ ۲ ۵ ۵۳

جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۱۳ ۲ ۵ ۵۳


 

 


+ پروردگارا، جز خوبی از او نمی دانیم...


جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۱۲ ۰ ۵ ۱۸

جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۱۲ ۰ ۵ ۱۸


وقتی پر کشیدی، زمستان بود سردار...

اما گمان مبر که این زمستان برایمان تمام شدنی بود...

تمام نشد که نشد...

بهار، تابستان و پاییز فقط آمدند و رفتند و تمام تلاششان را هم کردند تا تحولی ایجاد کنند...

آمدند و رفتند تا فقط بگویند ما هم هستیم اما چه می دانستند که با رفتن تو، وجودمان که نیازمند گرمای وجودت بود، در سرمای استخوان سوزِ نبودنت، یخ زد و این یخ ها دیگر آب شدنی نیستند...

 

ولی نه! ماییم و امید به ظهور مولایمان در بهاری که در راه است و بی شک تمام نشدنی ست...

بهاری که می آید تا تمام سوز و سرما را از بین ببرد و گرمایی جانبخش در تمام وجودمان نفوذ کند...

آری! به امید آن بهار وعده داده شده، در این سرمای زمستان دوام می آوریم...


جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۱۱ ۰ ۴ ۳۰

جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۱۱ ۰ ۴ ۳۰


قبل از کرونا یادمه حتی توی بدترین و جدی ترین آلودگی های هوا هم روم نمی شد ماسک بزنم؛ شاید به این خاطر بود که احساس می کردم بقیه یه جوری نگاهم می کنن انگار که بیماری واگیری دارم؛ 

نمی دونم... شاید قبلاً خودم هم به آدمای ماسک بر چهره یه جور دیگه ای نگاه می کردم!! چقدر بد واقعاً...

حالا باید، آینده ی بدون ماسکِ دست و پا گیر رو فقط توی خیالاتم تصور کنم و امید بدم به خودم که بالاخره اون روز هم می رسه...


+ شاید قبلا تصورش سخت بود که فرهنگ ها به این راحتی تغییر کنند ولی الان به چشم برهم زدنی این اتفاق میفته.

 

بعد نوشت : توی یکی از کامنتا به امنیت روان ناشی از زدن ماسک اشاره شد ( منظورم برای بانوانه) خواستم بگم چرا گاهی باید شرایط به ما اون چیزی رو که برامون آرامش بیشتری به همراه داره، یادآوری کنه؛ چرا خودمون زودتر نمی فهمیم؟! خداروشکر کرونا بهمون فهموند این ماسکی که بیشتر از نیمی از صورتمون رو پوشونده، مارو نه فقط از کرونا و بیماری همه گیر بلکه از نگاه های ناپاک پوشونده و به فطرتمون نزدیک تر شدیم؛ شاید اشاره ای باشه به همون خود واقعی که توی پست قبل حرفشو زدم...


جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۰۹ ۳ ۴ ۳۷

جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۰۹ ۳ ۴ ۳۷


میدونم خیلی سخته بعد از عمری تظاهر کردن بخوای خودِ واقعی ت بشی...

همون خودی که تظاهر نمیکنه و هرچی توی دلشه میریزه بیرون...

چقدر زننده و بده که هدفِ بعضی کارایی که انجام میدی یا بعضی کارایی که انجام نمیدی بجای هدفی الهی بودن، فقط هدفی برای رضایت و خوشاینده دیگرانه!


+ توجیه نکن! خودتو درست کن بانو...


جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۰۱ ۱ ۳ ۳۶

جوینده آرامش ۹۹-۱۰-۰۱ ۱ ۳ ۳۶


آموزگار 24 ساعته، مبتکر بازی های خانگی و خانوادگی، فیلم بردار، تدوینگر، کارگردان، مربی ورزش و...

و گاهی حتی نقش دستگاه فتوکپی!!!

اینها گوشه ای از نقش های این روزهای مادرانِ بچه های مدرسه ای ست!

و البته شما همه ی اینها را به نقش های قبلی شان و نقش هایی که کرونا به اجبار از بابت سختگیری راجع به شست و شو و ضدعفونی کردن ها، تحمیل کرده است، اضافه بفرمایید!


+ درسته که کرونا بسیاری از نعمت ها را از من میگیرد ولی من در ذهنم مدام دنبال چیزهایی میگردم که کرونا به من عطا میکند...

+ کرونا به من گوشزد میکند که توانایی های من بیشتر از اینهاست؛ کرونا مرا بیش از پیش به خودم میشناساند...


جوینده آرامش ۹۹-۹-۲۴ ۲ ۴ ۲۷

جوینده آرامش ۹۹-۹-۲۴ ۲ ۴ ۲۷


حتی اگر یخچال پر باشد از انواع متنوعی از اقلام صبحانه، ولی قرارمان بر این است که هر صبح، تنها یک نوع از این اقلام را بر سر سفره مان ببینیم و نوش جان کنیم و شکر خدای را گوییم...


+ تو "پرهیز از تجملات" را در همین کلاس های درس به ظاهر کم اهمیت در لابلای روزهای زندگی ات می آموزی؛ فرزندم!

+ تو خوب بر سر قول و قرارمان می مانی و اگر من فراموش کنم، به یادم می آوری امروز نوبت خوردنِ کدامیک از خوردنی های صبحانه است؛ فرزندم!

+ برای خیلی ها همان یک نوع از خوردنی های صبحانه می شود حسرت؛ برای خیلی های دیگر هم شمردن رنگ های سفره هاشان، انگشتان دو دست کم اند؛ فرزندم!


جوینده آرامش ۹۹-۹-۲۲ ۰ ۱ ۲۶

جوینده آرامش ۹۹-۹-۲۲ ۰ ۱ ۲۶


حتی اگر خبرهای منفی پشت سرهم احوالت را دگرگون کنند و اتفاقات ناگوار پی در پی غمگینت سازند!

حتی اگر از تشریف فرماییِ یکدفعه ای ویروس منحوسی به تمامی ابعاد زندگی ات و هم سفره شدنش با تو، نزدیک یک سال می گذرد و تو هنوز نمی دانی حتی در آینده ای نزدیک چه بر سرت خواهد آمد؟!  

حتی اگر در این وانفسای روزگار، از یک طرف پیش رویت پر باشد از دشمنانی که شمشیر را از رو بسته اند و با هزاران خُدعه و نیرنگ، نیشتر بر جان دانشمندان و بزرگان روزگارت می زنند و شادمانه پایکوبی می کنند و از طرف دیگر پشت سرت هم دوستانی که از پشت خنجر می زنند و از این خیانت ابایی ندارند، کم نباشند!

حتی اگر گرفتاری های زندگی تو و عزیزانت آنقدر درهم پیچیده و عجیب و غریب همچون کلافی سردرگم شده باشد که نمی دانی به کدامشان فکر کنی یا اصلا برای باز شدن کدامشان به درگاه حق تعالی دست به دعا برداری!

اما مطمئناً با اندکی تأمل، دلخوشی هایی به ظاهر کوچک ولی بزرررررگ در زندگیت خواهی یافت که به بودنشان می بالی، و حتی اندکی غوطه خوردن در این دریا، هرچند که وسعتش کم باشد، حالت را دگرگون و روزنه های امید را در دلت روشن می سازد.

مشکلات، گرفتاری ها، غم ها، بیماری ها، اتفاقات ناگوار و خبرهای منفی همیشه و همه جا هستند... اما تو می توانی انتخاب کنی که زانوی غم بغل کرده و زیبایی ها و نعمت های دور و برت را نادیده بگیری و مدام غر بزنی و افسرده و بی انرژی باشی؛ یا اینکه پر از شور و اشتیاق برای ادامه ی راه باشی و سرسختانه با یأس و ناامیدی بجنگی و با ایمان، توکل، صبر و استعانت از خداوندِ سراسر رحمت از آنها بگذری؛ آری انتخاب با توست...

این دلخوشی های کوچک زندگی، شاید به ظاهر کوچک شمرده شوند ولی قطعاً همین به ظاهر کوچک ها عجیب بزرگ و پرمعنی اند؛ نباید از یاد بردشان، بلکه باید لحظه لحظه ی زندگیمان را از عطر دل انگیزشان پر کنیم، تا حتی در سخت ترین لحظات زندگی، روزنه ی امیدی باشند و یادمان نرود که خدای مهربان چه ها نصیبمان کرده است!

چقدر خوب است که گاهی این لیست را برای خودمان مرور کنیم و به داشته ها و چیزهایی که به آنها دلخوشیم ببالیم و ذهنمان را رها کنیم از بندِ فکر کردن به نداشته ها و چیزهایی که باعث افسوس و حسرت ماست!

+ پرل س. باک: « بسیاری از مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی بزرگ از دست می دهند.»

 


جوینده آرامش ۹۹-۹-۲۰ ۱ ۲ ۳۸

جوینده آرامش ۹۹-۹-۲۰ ۱ ۲ ۳۸


کمتر از یک ماه دیگر به سالروز آسمانی شدن سردار دلها باقی مانده...

بیایید خاطره ی بی قراری هایمان را به اشتراک بگذاریم؛

شما هم به این پویش دعوتید...

 


جوینده آرامش ۹۹-۹-۲۰ ۱ ۳ ۲۴

جوینده آرامش ۹۹-۹-۲۰ ۱ ۳ ۲۴


چه سخت است وقتی از خودت راضی نباشی ولی از طرفی هم کار دیگری از تو برنیاید...

 

+ و سخت تر آنکه با این کلمات قاصر بخواهی همه ی آنچه در دل داری را بازگویی!


جوینده آرامش ۹۹-۹-۱۷ ۰ ۵ ۴۰

جوینده آرامش ۹۹-۹-۱۷ ۰ ۵ ۴۰


دور که می شویم از هم حس میکنم دلم توان این میزان تنگ شدن را نداشته باشد و طاقتش طاق شود...

اما می بینم که نه، دارم دوام می آورم و چه خوب هم از پسش برمی آیم...

بعد از مدتی می بینم که عاشق ترم و فانتزی های عاشقانه ام گل می کند...

دوری از تو سخت است ولی این سختی با گوشت و خون من عجین گشته و گویا در این سالها پوستم کلفت شده است...

 

+ گرچه دوست ندارم دوری ها را، اما می دانم برای هردومان خوب است...

+ پای بدجنسی ام هم بگذاری عیبی ندارد ولی بهتر است ندانی که آن رسیدن های بعد از دوری ها را با هیچ چیز عوض نمی کنم....


جوینده آرامش ۹۹-۹-۱۱ ۱ ۶ ۳۱

جوینده آرامش ۹۹-۹-۱۱ ۱ ۶ ۳۱


آن قدر گفت: <زن روزهای سخت منم!>...

که دیگر روزگار هم دارد کم کم فراموش میکند که بجز روی دورِ سختی ها بودن، می شود جور دیگری هم چرخید...

نکند روزگار دارد عادت میکند به این سخت بودن؟!!...

امّا نه...

تا روزگار آن روی خودش را به او نشان دهد، صبر می باید، صبر...

 

+ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ‌

اى کسانى که ایمان آورده‌اید! (در برابر حوادث سخت زندگى،) از صبر و نماز کمک بگیرید، همانا خداوند با صابران است. ( آیه 153 سوره مبارکه بقره)


جوینده آرامش ۹۹-۹-۰۹ ۱ ۲ ۲۵

جوینده آرامش ۹۹-۹-۰۹ ۱ ۲ ۲۵


۱ ۲ ۳ ۴

اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش میکنند و ماندگار میشوند؛


به " الا بذکر الله تطمئن القلوب" که ایمان بیاوری هرچیزی که تو را متوجه او سازد می شود مایه آرامشت،
حتی تلخی ها، سختی ها، رنج ها و آزمایش ها؛
دیگر شادی ها، خوشی ها، نعمت ها و رحمت ها که جای خودش را دارد!