۶۷ مطلب با موضوع «تلنگرنوشت» ثبت شده است.

بعضی کلمه ها و جمله ها هم هستند که گفته که نه خورده می شوند!

درست مثل بدطعم ترین چیزی که توان قورت دادنش را هم نداری و باید به جرعه آبی کار را یکسره کنی!

تلاش کن کلمه ها و جمله ها به زبانت بنشینند، گزیده، به موقع و به جا...

چه کسی گفته در کودکی زبان باز می کنیم؟! گاهی همان کودک ها بزرگسال می شوند و هنوز نمی دانند چگونه زبان بگشایند و از احوالات و احساسات خود بگویند!

شاید گاهی یا برای بعضی، گفتنش سخت باشد، اما مطمئن باش خوردنش فقط پاک کردن صورت مسئله است!

همین...

 

صدای رعد و برق می آید... گرومپ گرومپ...

گویی آسمان دارد دق دلی اش را خالی می کند و فریاد می کشد؛ بر سرِ کی، نمی دانم؟!

فقط می دانم کمی بعد وقتی که اشک هایش می بارد، حتی اگر جار نزند هم، در درون خودش پشیمان می شود از این همه داد و قال!!!

و وقتی نور بر چهره اش می تابد، رنگین کمان زیبایی منعکس می شود و تو تمام داد و قال چند لحظه پیشش را به دست نسیم خنکی که گونه ات را می نوازد، می سپاری و شمیم دل انگیز باران را استشمام می کنی...

آن وقت است که آغوش کوچکت برای تمام آسمان جا دارد و با دل و جان در آغوشش می کشی...


+ ببخشیم... بگذریم... فراموش کنیم...

هر چند وقت یکبار این پست رو برای خودت مرور کن بانو...

تکرار مکرّرات همیشه هم بد نیست...

بوی ناخوشایند جوشیدن سرکه همه جای خانه را پر کرده بود...

سرکه و آب داخل کتری روی گاز درحال جوشیدن بودند تا کتری از رسوبات پاک شود...

کمی بعد کتری را داخل سینک ظرفشویی خالی کرد و با سیم افتاد به جان بدنه کتری که حسابی چرب شده بود...

وقتی آب جرم ها و چربی ها را زدود، استیلِ بدنه کتری برق افتاده بود، تصویر خودش را در آن دید...

کتری استیلِ روگازی خیلی راحت صِیقل پیدا کرد و آینه شد...

اما مپندار که تو به این راحتی ها صِیقلی و آینه وار می شوی...

 

 

+ این شب ها را قدر بدان و روحت را با سرکه بجوشان و با سیم بیفت به جانش، سخت است و آسان بدست نمی آید ولی به نتیجه اش قطعاً می ارزد!

در این روزگار کرونایی...

نیمی از صورتمان را با ماسک پوشاندیم، آغوشمان را به روی عزیزانمان بستیم، دستانمان را از لمس همه چیز و همه کس ترساندیم، از همدیگر، از اجتماعات و از باهم بودن ها فاصله گرفتیم و دور شدیم تاجایی که صدای هم را نشنیدیم و به زنگ تلفن هایمان دلخوش شدیم؛

اما یادمان نرود هوای قلبمان را داشته باشیم...

نه نمی خواهم بگویم چربی را از غذایمان کم کنیم، نمک سمّ سفید است، استرس فلان تأثیر را بر قلبمان می گذارد یا آلودگی هوا مضرات زیادی برای این عضو بدن دارد!

فقط می گویم، قلبمان را با ماسک بی مهری نپوشانیم، آغوش بازش را به روی محبت دیگران نبندیم، قلبمان می تواند محبت ها و مهربانی ها را لمس کند و اِبایی از آلودگی ها نداشته باشد، قلبمان فاصله ها را تاب نمی آورد پس دلمان را به هم نزدیک کنیم تا صدای تپش ضربانش را با صدایی رسا به گوش هم برسانیم.

 

تا غروب دیگر چیزی نمانده؛ آفتاب تمام زور خود را بکار می گیرد تا ته مانده ی نورش را به زمین بپاشد...

دمنوش سیب و بِه و دارچین را می نوشد و همزمان کلمات و جملات دیکته را کنار هم بلند ادا می کند...

هرچه را می گوید، او می نویسد،

باید بنویسد،

باید درست بنویسد،

اگر درست ننویسد، نوشتن یک خط از کلمه ی غلط نوشته شده را جریمه می شود!...

گهگاهی زیرچشمی به دیکته ی او نگاه می کند؛ غلط ها را می بیند...

هنوز صحیح نکرده، می داند نمره ی او چند است...

دلش می خواهد او غلط ها را درست کند و نمره اش کامل باشد، دلش می خواهد با ایما و اشاره و هرچیز دیگری به او بفهماند غلط ها را...

اما نه! کمی بعد دلش گواهی می دهد که آن یک خط جریمه از غلط دیکته ها، برایش مفید است، به دردش می خورد و باعث می شود دفعه بعد دیگر اشتباه ننویسد...


+ خدای مهربان من، وقتی غلط دیکته هایم را می بینی شاید بخواهی به هزار ترفند و ایما و اشاره به من بفهمانی دارم اشتباه می نویسم؛ اما می دانی که آن رنجِ جریمه ی غلط دیکته ها مسلماً برای رشد و ترقی ام بهتر است؛ نه؟!!

+ مراقب باش بانو! غلط دیکته هایت از حد نگذرد!

خیلی زحمت نکشیده و زیاد پای گاز نایستاده و غذایی دمِ دستی آماده کرده ولی کمی بعد...

قدردانی های گوش نوازی تمام وجودش را پر کرد؛ با خودش گفت : ای کاش بیشتر زحمت کشیده بودم!! 

 

وقتی که میزان قدردانی بسیار بزرگتر از کاری که تو انجام داده ای، یا انرژی که خرج کرده ای یا وقتی که صرف کرده ای، باشد، چه طعم شیرینی دارد!!

این تنها مایه خوشحالی نیست بلکه شارژ می شوی برای کارهای بدون چشمداشت بیشتر؛ دوست داری بیشتر مایه بگذاری، انگار می خواهی خودت را به میزان آن قدردانی برسانی...


+ قدردان باشیم حتی برای کوچکترین کارهای همدیگر، معجزه می کند...

میدونم خیلی سخته بعد از عمری تظاهر کردن بخوای خودِ واقعی ت بشی...

همون خودی که تظاهر نمیکنه و هرچی توی دلشه میریزه بیرون...

چقدر زننده و بده که هدفِ بعضی کارایی که انجام میدی یا بعضی کارایی که انجام نمیدی بجای هدفی الهی بودن، فقط هدفی برای رضایت و خوشاینده دیگرانه!


+ توجیه نکن! خودتو درست کن بانو...

حتی اگر خبرهای منفی پشت سرهم احوالت را دگرگون کنند و اتفاقات ناگوار پی در پی غمگینت سازند!

حتی اگر از تشریف فرماییِ یکدفعه ای ویروس منحوسی به تمامی ابعاد زندگی ات و هم سفره شدنش با تو، نزدیک یک سال می گذرد و تو هنوز نمی دانی حتی در آینده ای نزدیک چه بر سرت خواهد آمد؟!  

حتی اگر در این وانفسای روزگار، از یک طرف پیش رویت پر باشد از دشمنانی که شمشیر را از رو بسته اند و با هزاران خُدعه و نیرنگ، نیشتر بر جان دانشمندان و بزرگان روزگارت می زنند و شادمانه پایکوبی می کنند و از طرف دیگر پشت سرت هم دوستانی که از پشت خنجر می زنند و از این خیانت ابایی ندارند، کم نباشند!

حتی اگر گرفتاری های زندگی تو و عزیزانت آنقدر درهم پیچیده و عجیب و غریب همچون کلافی سردرگم شده باشد که نمی دانی به کدامشان فکر کنی یا اصلا برای باز شدن کدامشان به درگاه حق تعالی دست به دعا برداری!

اما مطمئناً با اندکی تأمل، دلخوشی هایی به ظاهر کوچک ولی بزرررررگ در زندگیت خواهی یافت که به بودنشان می بالی، و حتی اندکی غوطه خوردن در این دریا، هرچند که وسعتش کم باشد، حالت را دگرگون و روزنه های امید را در دلت روشن می سازد.

مشکلات، گرفتاری ها، غم ها، بیماری ها، اتفاقات ناگوار و خبرهای منفی همیشه و همه جا هستند... اما تو می توانی انتخاب کنی که زانوی غم بغل کرده و زیبایی ها و نعمت های دور و برت را نادیده بگیری و مدام غر بزنی و افسرده و بی انرژی باشی؛ یا اینکه پر از شور و اشتیاق برای ادامه ی راه باشی و سرسختانه با یأس و ناامیدی بجنگی و با ایمان، توکل، صبر و استعانت از خداوندِ سراسر رحمت از آنها بگذری؛ آری انتخاب با توست...

این دلخوشی های کوچک زندگی، شاید به ظاهر کوچک شمرده شوند ولی قطعاً همین به ظاهر کوچک ها عجیب بزرگ و پرمعنی اند؛ نباید از یاد بردشان، بلکه باید لحظه لحظه ی زندگیمان را از عطر دل انگیزشان پر کنیم، تا حتی در سخت ترین لحظات زندگی، روزنه ی امیدی باشند و یادمان نرود که خدای مهربان چه ها نصیبمان کرده است!

چقدر خوب است که گاهی این لیست را برای خودمان مرور کنیم و به داشته ها و چیزهایی که به آنها دلخوشیم ببالیم و ذهنمان را رها کنیم از بندِ فکر کردن به نداشته ها و چیزهایی که باعث افسوس و حسرت ماست!

+ پرل س. باک: « بسیاری از مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی بزرگ از دست می دهند.»

 

حرف های ناگفته را روزی می شود با کسی درمیان گذاشت و خالی شد...

 

اما یادت باشد دیگر نمی توانی به عقب برگردی و حرف هایی را که گفته شدند پاک کنی و از نو بگویی...

 

همچو آبی که وقتی جاری می شود دیگر به جوی بازنمی گردد!

 

مُهری بزن بر لبانت وقتی خواستی حرف هایی را بر زبان جاری کنی که آتشی می شوند و می سوزانند، نیشی می شوند و درد می آورند، زهری می شوند و مسموم می کنند و...