من دلتنگِ جزء به جزء خاطراتمون هستم و دوست دارم با همون شفافیتِ موقعی که اتفاق افتادن به یادم بیان...
ولی می‌دونی؟! مغزم یاری نمیده...
پراکنده است و گلچین‌شده...
همۀ خاطرات رو به همون وضوحِ اولیه به خاطر ندارم و این برام دلتنگ‌کننده است...
من دلتنگِ همۀ اون شادی‌ها و حتی غم‌هایی میشم که زندگیم رو کنار تو ساخت...
همۀ اون به مو رسیدن‌ها و پاره‌نشدن‌ها...
همۀ اون خراب‌کردن‌ها و از نو ساختن‌ها...
همۀ اون دلخوری‌ها، عاشقی‌ها، گریه‌ها، خنده‌ها، ناشی‌گری‌ها، کاربلدی‌ها...
من دلتنگِ همۀ اون لحظاتی‌ام که هیچ قابی به تصویر نکشیدشون و حتی ذهنِ پر از تواناییم هم بلد نبود به یاد بسپره...
یه روزی هم دلتنگِ همین لحظه‌هایی میشم که به سادگی می‌گذرن و من اسیرِ روزمرگی‌هام و یادم میره که چقدر دوستت دارم...

۴ ۰