گاهی شوخی شوخی، جدی می‌شود...

به حرفی، به کلمه‌ای، به جمله‌ای به غایت مسخره...

همه‌چیز یکهو جدی می‌شود...

انگار فیلم را روی دور تند گذاشته‌ای و در اوج غافلگیری به چشم‌برهم‌زدنی، صحنه‌هایی از پیش چشمانت می‌گذرند و صداهایی را می‌شنوی که ذره‌ذره از درون متلاشی‌ات می‌کنند و این وسط، هر کاری می‌کنی، نمی‌توانی آن دکمهٔ pause را روی کنترل بفشاری تا برای یک لحظه هم که شده، همه‌چیز را در جای خودش فریز کنی و مجالی برای یک تنفس از عمق وجودت بیابی...

مثل یک سیلی که به صورتت می‌خورد و صدای زنگش تا مدت‌ها توی گوشَت می‌پیچد؛ لازم هم نیست جای سرخی و کبودی به‌جای گذاشته باشد... 

بعضی مرافعه‌ها اینطورند... سیلی‌وار، بهت‌آور، شوکه‌کننده...

بعد خودت را می‌بینی که بین این دو حالت در رفت‌ و آمدی؛ یا داری مدام تقصیرهایی به شکل حلقه‌هایی سنگین را به گردنت می‌آویزی یا داری حق‌هایی را به خودت می‌دهی تا زنجیرها را از پایت باز کنی...

بغض‌ برای من همیشه به چاقوی کُندی می‌ماند که به‌زحمت ولی بالاخره می‌بُرد...

۵ ۰