دانههای هل را ریختهام توی آسیاب... صدای مهیبی میدهد. بعد از اینکه درِ آسیاب را باز میکنم، عطرِ مستکنندهاش میپیچد توی دماغم و حالم را جا میآورد؛ هرچند روزهام و نباید بو بکشم اما عطر هل ناخواسته در فضا پراکنده شده است...
عادت دارم بعضی از ادویهها را خودم آسیاب کنم و تا حد امکان پودر آماده نخرم... هل، دارچین، زیره، تخم گشنیز از این دستاند؛ حتی فلفل با آن عطسههای بیبروبرگردِ بعدش!
داشتم میگفتم، از عطرِ مستکنندهٔ دانههای هل حالم جا آمد... میراث سرزمین مادریام است که هل را نه فقط برای شیرینی و کیک، که در غذاها و برنجهای مخلوط هم زیاد استفاده کنم؛ خوشعطرشان میکند...
نفسکشیدن از علائم حیاتی است، پس انگار زندهام؛ لابلای نفسکشیدن، عطر هل بیآنکه دست خودم باشد، حالم را جا میآورد، پس انگار مابینِ زندهبودن دارم زندگی هم میکنم... هرچند غم و رنج صفحات روزگارم را رنگآمیزی کنند... پررنگ یا کمرنگ...
علائم حیاتی را بیخیال! گاهی باید فقط روی علائم زندگیکردن زوم کرد! برای من آسیابِ ادویهها شاید یکیشان باشد...
روزه تون قبول باشه انشالله.
التماس دعا
منم عاشق عطر هل توو هر چیزی ام...
برای زنده موندن و دوام آوردن لای رنج ها باید چنگ زد به چیزهای کوچیک زندگی.