حریم دل

آرامش سهم دل هایی ست که نگاهشان به نگاه خداست...

دری که از سر رحمت به رویم گشودی

+ ۱۴۰۰/۷/۲۷ | ۰۱:۰۰ | آرا مش

زل زده‌ام به پرده‌ای که نمی‌گذارد آفتاب مهمان اتاقم باشد، اشک چشمانم را پاک می‌کنم و با خود می‌اندیشم، شاید مهری که در چشمان اوست و عشقی که هرلحظه پوست می‌اندازد و نو می‌شود همان دری‌ باشد که از سرِ رحمتش به رویم باز شده، درست مثل پتویی که وقتی تب و لرز کرده‌ای به دور خودت می‌پیچی، تب و لرزت قطع نمی‌شود اما با آن پتو تب را تاب می‌آوری...

حالا من خسته و مستأصل، اینجا پشت درهای بسته از سرِ حکمتش فکر می‌کنم که چه نشسته‌ام من اینجا که درِ گشوده‌ی زندگی من مهر و عشقی‌ست که وجود دارد، این است که همدیگر را بلد هستیم و زندگی را برای هم شیرین می‌کنیم...

هرچند بگویند عشق، آب و نان نمی‌شود که سیرت کند، گره‌های به ظاهر کور زندگی‌ات را باز نمی‌کند، مشکلات اقتصادی را برطرف نمی‌کند، بدهی‌ها را صاف نمی‌کند، سقف بالای سرت درست نمی‌کند، مشکلات خانوادگی را برطرف نمی‌کند و چه و چه...

اما من باز هم می‌نشینم و شکر می‌گویم برای این درِ گشوده از سرِ رحمتش... و فکر می‌کنم اگر نبود...

بلند می‌شوم، پرده را کنار می‌زنم و آفتاب را مهمان اتاقم می‌کنم...

داستانِ «عاقبت این شب به پایان می‌رسد»(۲۱)

+ ۱۴۰۰/۷/۲۴ | ۲۳:۱۴ | آرا مش

قسمت قبل اینجا 

مهتاب درحالی که به سمت درب مغازه قدم برمی‌دارد، نگاهی به تابلوی مغازه می‌اندازد که اشتباه نکرده باشد. دست به شال و چادرش برده و مرتب‌شان می‌کند و بند کیفش را که اریب انداخته، در دست می‌گیرد.

درست زمانی که به پله‌ها می‌رسد،

continue

حالت بِه شود، دل بد مکن!

+ ۱۴۰۰/۷/۲۲ | ۱۶:۰۱ | آرا مش

بچه‌ها را می‌گذارم خانه که پیش بابایشان باشند، چادرم را سر می‌کشم و می‌روم از خانه بیرون.

آسمان را می‌بینم؛ درخت‌ها و بوته‌ها و فضای پارکی شکل کوچکِ پایین ساختمان را می‌بینم؛ از صورتم تنها چشم‌ها و پیشانی‌ام نسیم خنک کم‌جانی را حس می‌کند و مابقی زیر دو عدد ماسک، تحت نوازش حرارت نفس‌های خودم است؛ کوه را انتهای بزرگراه می‌بینم؛ آسمان شهر کمی آلوده می‌نماید؛ ماشین‌ها و آدم‌ها را می‌بینم که هرکدام مقصدی و هدفی دارند، می‌روند و می‌آیند...

کتاب‌های بزرگتره را که طلسم افتاده بودند برای سیمی شدن، بالاخره به دفتر فنی محل می‌سپارم و قول می‌گیرم که تا عصر سیمی‌شان کند که از تکالیفش عقب نماند؛ سری هم به داروخانه می‌زنم و تقویتی‌ می‌خرم اما یک قلم را ندارد و مجبورم به آنطرف خیابان بروم سراغ آن‌یکی داروخانه، مدتی صبر می‌کنم تا از حجم ماشین‌ها و بعضاً سرعت‌شان کم شود و بالاخره به آنطرف خیابان می‌روم و کارم انجام می‌شود...

نوبت نانوایی است که صفش مرا فرا می‌خواند؛ خوشبختانه زود مشتری‌ها را راه می‌اندازد و نوبت من می‌شود...

قدم‌زنان درحالی که آسمان و کوه و خیابان و ماشین‌ها و آدم‌ها را دیده‌ام، به خانه بازمی‌گردم و وقتی زنگ در را می‌زنم چهارتا چشم با برق نگاه مهربانشان به استقبالم می‌آیند...

کار خاصی نکرده‌ام ولی بهم خوش گذشته همین گردش کوتاه در محله، و یادم می‌آید که در شروع کرونا، من و بچه‌ها دو ماه و نیم تمام حتی یکبار پایمان را از درب واحد بیرون نگذاشتیم... چه روزهایی بر ما گذشت...

خدایا شکرت که خیلی مهربونی❤️


+ ای دل غمدیده حالت بِه شود، دل بد مکن ..... وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

چالش «با ساده‌ترین وسایل و در ساده‌ترین شرایط ولی حال‌خوب‌کن»

+ ۱۴۰۰/۷/۲۰ | ۱۴:۴۴ | آرا مش

یه چالشی شروع شده با این مضمون که از یه فضایی نه چندان لاکچری که حتی بدرد عکس گرفتن و منتشر کردن نمی‌خوره اما به شدت حالتونو خوب میکنه عکس بگیرید و توضیح بدید چرا اون فضا یا شیء یا هرچیزی که توی عکس هست، حالتونو خوب میکنه؟!

یه نگاه به اطرافم انداختم، چشمم افتاد به لب پنجره‌ی دلبر آشپزخونه‌ام و گلدونام...

راستش وقتی می‌بینم یکی از گلدونای دلبندم یه کوچولو تلاش کرده و داره رشد می‌کنه حال دلم هرطوری که باشه، عصبی، کلافه، خسته، اصلاً بگو مُرده اما با دیدن تلاشش، خوب میشه.

و حالا دو سه روزیه که نوبت به «بگونیای خالدار» رسیده، که خیلی دوستش دارم و رشد و جوونه‌هاش به شدت حالمو خوب می‌کنه...

چند وقت پیش دیدم یه مدتیه هیچ تغییری توش نمودار نشده، مدام زیر و رو و بالا و پایینش کردم، دیدم نه پژمرده و رو به زواله و نه تلاش ظاهری برای رشد برگ‌های بالاییش می‌کنه، گفتم لابد تو هم خودتو زدی به خواب!!!

بعد از چند روز وقتی یه جوونه‌ی کوچیک از کنار ساقه‌اش و نزدیک خاک خودنمایی کرد، فهمیدم که این بگونیا جون هروقت می‌خواد تغییر کنه، توی رشد و بزرگ شدن برگ‌های بالاییش وقفه بوجود میاد یعنی هروقت ببینم استپ کرده، نه به سمت پژمردگی میره و نه به سمت رشد، می‌فهمم که بزودی تغییری در راهه و من مدام توی دلم قربون‌صدقه‌اش میرم و تحسینش می‌کنم...

برای رشد، بزرگ شدن یا بهتر شدن گاهی توی زندگی وقفه لازمه؛ همیشه یه نفس جلو رفتن نتیجه‌بخش نیست و اتفاقاً گاهی نتیجه‌ی عکس میده...

منم می‌خوام یه بگونیای خالدار باشم :))

اینم عکسایی نه چندان قشنگ از یه موجود سبز کوچولوی خیلی قشنگ


شروع چالش از 👈 اینجا 

مدعوین محترم 👈 یاسی‌ترین ، مامانی ، Reyhane R ، سمانویس ، شارمین امیریان ، Fateme ، زهرا و هرکسی که دلش خواست شرکت کنه...

محکم‌ترینِ خودش...

+ ۱۴۰۰/۷/۱۹ | ۱۲:۳۲ | آرا مش
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

رنگی‌ترین روزهای تقویم

+ ۱۴۰۰/۷/۱۸ | ۱۹:۴۴ | آرا مش

تو بارانی که بر خاک تشنه‌ی وجودم می‌باری🍁

تو ابری که بر آسمان خسته‌ی وجودم سکنی می‌گزینی🍁

تو برگی که بر زمین خیس وجودم فرش می‌شوی🍁

آری تو پاییزی که بر روزهای دلمرده‌ی تقویمم رنگ می‌پاشی🍁

و من در انتظار بهار نیستم، تو اکنون بهار منی🍁

هیچ‌گاه یاد ندارم که در انتظار رسیدن ماه بعد و فصل بعد بوده‌ باشم🍁

منتظر چه باشم؟!🍁

تو بروی که چه عایدم شود؟! هرچند روزهای سخت و سنگین زندگی‌ام در وجود نارنجی‌پوش تو، کش آمده باشد و تمام تلاشش را بکند که پرده‌ای خاکستری بر نارنجیِ تنِ عریانت بیندازد، بازهم نمی‌توانم رفتنت را بخواهم، نه! مگر می‌شود تو را ندید؟!🍁

من این روزها پاییزانه‌ترین هوای شهرم را تنفس می‌کنم و قدر می‌دانم، به پاییزترین شکل ممکن زندگی می‌کنم و پاییزی‌ترین متنم را می‌نویسم🍁

داستانِ «عاقبت این شب به پایان می‌رسد»(۲۰)

+ ۱۴۰۰/۷/۱۷ | ۱۸:۱۲ | آرا مش

قسمت قبل اینجا 

مهتاب درحالی که اشک‌هایش را پاک می‌کند و باخود فکر می‌کند که این پیازها عجب تندند! و آنها را به باقی مواد کتلت می‌افزاید، از یادآوری و مرور صحنه‌های خواب دیشبش، احساسات متناقضی را تجربه می‌کند، هم خنده‌اش گرفته و هم از پایان تلخش، غم به دل نازکش نشسته، هم متعجب است از تمامی لحظاتی که عین واقعیت برایش ملموس بودند و هم ترس و وحشتی را که در لحظات پراسترسِ خوابش، به قلبش وارد شده بود، هنوز احساس می‌کند.

continue

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا؟!

+ ۱۴۰۰/۷/۱۷ | ۱۱:۰۹ | آرا مش

۱. بزرگتره درحالی که نشسته‌ است و صبحانه می‌خورد، چای شیرین گرم می‌نوشد و لقمه‌ در دهان می‌گذارد، مراسم صبحگاه مدرسه‌ را با حضور مدیر محترم تماشا می‌کند!!!

من هم یاد می‌کنم که خودم در این سن چگونه صبح زود در سرما از زیر پتو با اکراه برمی‌خاستم و آماده می‌شدم و با کیفی سنگین‌تر از وزن خودم! صبحانه خورده و نخورده، راهی مدرسه می‌شدم و به همراه هم‌سن‌وسالانم برای برنامه‌ی صبحگاه، صف‌های چند ده متری می‌بستیم، از جلو نظام می‌دادیم، به صوت قرآن یکی از هم‌مدرسه‌ای‌ها و گاهی خودم گوش می‌سپردیم، سرود می‌خواندیم، دعا می‌خواندیم و درحالی که بعضاً بید‌بید می‌لرزیدیم، صبورانه بی‌آنکه جیکمان دربیاید منتظر می‌ماندیم تا نوبت به صف ما برسد و داخل ساختمان مدرسه شویم...

۲. بزرگتره درحالی که دو صفحه جلوتر از کلاس حل کرده و معلم منتظر است همه‌ی بچه‌ها حل کنند و تا یکربع دیگر یکی‌یکی عکس صفحه‌ی حل شده را بفرستند، روی مبل راحتی دراز کشیده و پتوی گرم و نرمی را به رویش کشیده و نطق می‌کند: «میگم مامان مجازی بهتره‌ها، قشنگ کارامو می‌کنم بعدش راحت دراز می‌کشم!!! همین‌طوری راضیم، خیلی هم خوبه!!!»

من هم یاد می‌کنم که خودم در این سن چگونه سه نفره می‌چپیدیم توی نیمکت‌های چوبی کاملاً استاندارد!!! گاهی آرنج‌مان دست بغل‌دستی را خط می‌زد، گاهی پاک‌کن یا مداد بر زمین می‌افتاد و درحالی که از کمر تا شده بودیم باید از میان شش پای آن زیر، مورد مذکور را می‌یافتیم که شاید از مراحل بازی‌های کامپیوتری و استراتژیک امروزی سخت‌تر می‌نمود!!! و آخ که یادم می‌آید امتحان‌هایی که باید یکی از سه نفر پایینِ پای دو نفر دیگر، روی پا می‌نشست و آن پایین درحالی که پایش می‌رفت که بخوابد، تمرکز کرده و امتحان می‌داد...

ولی خوش بودیم، راضی بودیم، غر نمی‌زدیم و جیکمان درنمی‌آمد!


+ ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا؟!!!

داستانِ «عاقبت این شب به پایان می‌رسد»(۱۹)

+ ۱۴۰۰/۷/۱۵ | ۱۹:۲۲ | آرا مش

قسمت قبل اینجا 

قطرات اشک پهنای صورت مهتاب را پر کرده‌اند و همین‌طور که نگاهش به جایی نامعلوم در روبرویش خیره مانده، تصاویری دردناک مثل فیلمی، از جلوی چشمانش عبور می‌کنند:

continue

پوسته‌ی اصلی زندگی

+ ۱۴۰۰/۷/۱۴ | ۲۰:۴۰ | آرا مش

چی از این بهتر که مشغولم در آشپزخانه‌ای که پادشاهش خودمم، شام را آماده می‌کنم و کتری روگازی را می‌سابم، خانه پر است از سروصدایشان، او هم حالش خوب است بنظر، سرش توی گوشی‌ست عیبی ندارد گاهی باید سرش توی گوشی‌اش باشد...

گهگاه نگاهش می‌کنم و چهره‌اش را که بعد از عمری، می‌توانم بفهمم چه حسی تویش نهفته است، برانداز می‌کنم و می‌بینم انگاری خوب است گرچه مشکلات و گرفتاری‌ها به قوت خود حتی سخت‌گیرانه‌تر به ما رخ می‌نمایانند اما ما داریم زندگی‌ را می‌گذرانیم با همدلی‌هایمان، با جملاتی که تهش امید است و سرزندگی، با نگاه‌هایی که از سر مهر رد و بدل می‌شوند...

بله، گاهی هم حالمان خوب نیست، دوتایی اشک می‌ریزیم و اشک‌ِ همدیگر را پاک می‌کنیم، ناامید می‌شویم و زمان و زمین را شاکی هستیم، اما می‌گذرد و حالمان زود تغییر می‌کند و بلدیم چگونه زندگی را به پوسته‌ی اصلی خودش بازگردانیم...

گاهی گلویمان می‌گیرد از گریبان‌گیریِ مشکلات ریز و درشت و در عین خفه شدن‌هامان می‌دانیم که همین‌جوری ادامه پیدا نمی‌کند و زیرزیرکی بی آنکه مشکلات بفهمند، اکسیژن بهم می‌رسانیم و نفس‌هامان را نگه می‌داریم برای گریبان‌گیری بعدی...

داشتم می‌گفتم چی از این بهتر که مشغولم در آشپزخانه‌ای که پادشاهش خودمم و ناگهان از لای پنجره‌ی دلربایم بوی باران به همراه باد خنکی صورتم را می‌نوازد و من غرق در این لحظه‌ی بینظیر پاییزی می‌شوم و غذایم اندکی می‌رود که ته بگیرد :)) 

عجب هوایی... ممنونم خداجونم...


+ آقا جان دلم برایتان تنگ است همان حرف‌ها که اینجا گفتم الان تلنبارند در دلم... کی بشه دوباره بیایم پابوستان... من دلتنگم...

جای خالی

+ ۱۴۰۰/۷/۱۳ | ۱۸:۴۴ | آرا مش

بوی آرد تفت داده شده در مشامم پیچیده، شربتش هم روی شعله‌ی دیگری قل‌قل می‌کند و من ایستاده‌ام به هم زدن مکرر آردها در روغن مثل یک دستگاه که از قبل روی هم‌زدن مداوم تنظیم شده باشد، حقیقتاً بوی سرمست‌کننده‌ای هم دارد!

و من دارم فکر می‌کنم که:

جای بعضی چیزها را هیچ‌وقت، هیچ‌چیزی و هیچ‌کسی پر نمی‌کند؛ مثل یک زخم که نمی‌توان بخیه کرد و پوست‌ها را بهم رساند، باز می‌ماند و هوا می‌کشد و تا عمق جانت را می‌سوزاند. بعدها اگر هم بهبود یابد جایش بر جا می‌ماند و هربار که به آن می‌نگری یادش می‌کنی...

مثل حسی که گاهی سراغم می‌آید از نبودن کسانی که دیگر در زندگیم نیستند و جای خالی‌شان تا ابد پرشدنی نیست...


+ من مانده‌ام و جای خالیت پدر... من مانده‌ام و این زخمِ تا ابد باز...

داستانِ «عاقبت این شب به پایان می‌رسد»(۱۸)

+ ۱۴۰۰/۷/۱۲ | ۱۷:۳۰ | آرا مش

تمامی قسمت‌ها در بخش دسته‌بندی موضوعی وبلاگ (categories) با نام «داستان‌نویسی من» قرار دارند. قسمت قبل اینجا 

یک‌هفته‌ای می‌شود که باربد بی‌حوصله و بی‌رمق مثل رباتی فقط سرکار می‌رود و بازمی‌گردد و باقی وقتش را معمولاً در اتاق دربسته‌اش می‌گذراند، برخلاف معمول به شوخی سربه‌‌سر بنفشه نمی‌گذارد، حتی در آشپزخانه سروقتِ قابلمه‌ی پر از غذا نمی‌رود تا ناخنکی بزند و صدای مادر را درآورد که «بااااربد ناخنک نزن!»، به اتاق بهاره هم سرک نمی‌کشد تا باهم بنشینند و درحالی که چای عصرانه‌شان را می‌نوشند خواهر-برادری از هر دری گپ بزنند، مدام سرش توی گوشی‌ست، یا بازی می‌کند یا موزیک گوش می‌دهد و گاهی که حوصله‌ی هیچ‌کدام را نداشته باشد از پنجره به پیچکی که تمامی دیوار حیاط را درنوردیده و با شاخسار ظریفش جای‌جای دیوار را به تسخیر خود درآورده است، چشم می‌دوزد تا شاید اندکی از غمی که بر سینه‌اش چمبره زده، بکاهد و تمام تلاشش را می‌کند تا یاد مهتاب و همه‌ی خیال‌پردازی‌هایش درباره‌ی او را از سر به در کند اما حتی مشغله‌ها، سرگرمی‌ها و روزمرگی‌ها هم افاقه نمی‌کنند بر این درد و مرهم نمی‌شوند بر این زخم.

continue

یادم میره حواست بهم هست!

+ ۱۴۰۰/۷/۱۱ | ۱۹:۳۰ | آرا مش

به گمانم این تظاهراتِ بالینی (جسمی) که گهگاه یقه‌ام را می‌گیرد و دست‌بردار هم نیست، دلیلی جز آنچه معمول است و به ذهن یک پزشک خطور می‌کند، دارد؛ وگرنه چندماه از تجویز قبلی نگذشته با شدت هرچه تمام‌تر گریبانم را نمی‌گرفت! نمی‌دانم شاید منشأ آن اصلاً جسمی نباشد... چه کنم جز صبر و تحمل که کار دیگری از من ساخته نیست؛ فعلاً خداوندگار برایم سنگ‌تمام گذاشته و من، خودش شاهد است که جز شکر و امید به رحمتش هیچ نمی‌گویم، اصلاً زبانم نمی‌چرخد به چیز دیگری...

می‌روم مفاتیح برمی‌دارم و شروع می‌کنم به خواندن: 

خدایا چگونه تو را بخوانم درصورتی که من، من هستم و چگونه امیدم را از تو قطع کنم درصورتی که تو، تویی؟ خدایا هرگاه از تو درخواست نکردم، تو به من عطا فرمایی، پس کیست آنکه چون درخواست کنم، عطا می‌کند؟ خدایا هرگاه تو را نخوانم باز حاجتم برآوری، پس کیست آنکه هرگاه او را بخوانم، حاجتم روا می‌گرداند؟ خدایا هرگاه زاری به درگاه تو نکرده‌ام، باز به من ترحّم می‌کنی، پس کیست آنکه چون زاری کنم، ترحّم خواهد کرد؟ خدایا چنانکه دریا را برای موسی علیه‌السلام شکافتی و او را نجات دادی، پس از تو درخواست می‌کنم که درود فرستی بر محمد (ص) و آل او و مرا هم از این حالی که در آن هستم، نجات بخشی و به من فرج و گشایش عاجل عطا کنی، به فضل و رحمت خود، ای مهربانترینِ مهربانان*

و خودبخود آن تظاهرات بالینیِ جانکاه فروکش می‌کنند...

* دعایی از حضرت امام زین‌العابدین علیه‌السلام، نقل شده از «مقاتل بن سلیمان»


+ تو حواست بهم هست، ببخش اگر گاهی یادم می‌رود...

+ من اصلاً پست گذاشتن‌های پشت سرهم را دوست ندارم، اما دست خودم نیست، اینجا خالی‌ام می‌کند...

رو به پنجره‌ام می‌بارم

+ ۱۴۰۰/۷/۱۱ | ۱۸:۴۳ | آرا مش

مگر می‌شود صدای هق‌هق تو را بر سر سجاده، کنج اتاقت بشنوم و رو به پنجره‌ای که همیشه دلتنگی‌هایم را به آسمان فرستاده، نبارم؟! 

آسمانم گله‌ای نیست اگر نباریدی من اینجا هستم، خوب بلدم همچون تو ببارم...

چقدر جان‌سختم من... 

 


+ احساس می‌کنم این روزها زیادی دارم غمگین می‌نویسم! بجز داستانی که حالم با آن خوب است، شاید  چیز دیگری اینجا خواندنی نباشد، چه‌میدانم شاید آن هم خواندنی نباشد!

+ کو آن آرامشی که از دل لحظه‌هایش کشف و خلقی نو پدید می‌آمد و حالش خوب می‌شد، تلاشم را می‌کنم و دوباره به آن آرامشِ قبلی می‌رسم...

+ دلم نمی‌خواهد بگویم بگذر زمانِ لعنتی! من گذر زمان را نمی‌خواهم، گذر از رنج را خواستارم، تو متوقف بمان تا خودم را به تو برسانم...

داستانِ «عاقبت این شب به پایان می‌رسد»(۱۷)

+ ۱۴۰۰/۷/۱۰ | ۲۰:۳۵ | آرا مش

قسمت قبل اینجا 

باربد و امیر هردو نگاه پرسشگرشان را به مهتاب و مردی که کنارش ایستاده و دارد با حرکات دست با او حرف می‌زند، دوخته‌اند. 

مردی قدبلند و به ظاهر خوش‌پوش که مهتاب با آنکه قد خودش نسبتاً بلند است، برای صحبت با او نگاهش رو به بالاست و از فاصله‌ای که امیر و باربد می‌بینند، بنظر می‌رسد زیادی نزدیک به مهتاب ایستاده است؛ پالتویی قهوه‌ای رنگ به تن دارد و عینکی دودی به چشم؛ گهگاه از روی عادت دست‌هایش را در جیب می‌کند و دوباره موقع صحبت کردن، بیرونشان می‌آورد.

continue

یادم بماند...

+ ۱۴۰۰/۷/۸ | ۲۳:۲۶ | آرا مش

یادم بماند فکر نکنم همیشه باید حرف، حرفِ من باشد...

یادم بماند حتماً نباید آنچه که مورد پسند من است، مورد پسند بچه‌/عروس‌/دامادهایم باشد و آنچه مورد پسندم نیست آنها هم نباید بپسندند... 

یادم بماند ممکن است، سبک زندگیم با سبک زندگی‌شان متفاوت باشد و آنها آن سبک‌ زندگی را انتخاب کرده باشند، چه اشکالی دارد؟!...

یادم بماند امید و انگیزه و انرژی مثبت روانه‌شان کنم هنگامی که می‌خواهند کار جدیدی را شروع کنند و طرحی نو در زندگی‌شان دراندازند نه اینکه ترمزی باشم و مدام از نشدن‌ها و نرسیدن‌ها زیر گوششان بگویم‌...

یادم بماند در چیزی که انتخابش به عهده‌ی آنهاست، و خودشان می‌دانند و خدایشان، دخالت و امر و نهی نکنم که چه کنید و چه نکنید و نسخه نپیچم برای امری که محقق شدن یا نشدنش برعهده‌ی پروردگار است...

یادم بماند با عروس/دامادم جوری رفتار نکنم که فکر کند به اندازه‌ی کافی مراقب بچه‌ام نبوده و نیست و مدام باید چِکَش کرد که چگونه به بچه‌ام رسیدگی می‌کند؟!...

یادم بماند هرچند عروس/داماد خانه‌ام را مثل خانه‌ی خودش بداند و راحت باشد، اما شاید دوست بدارد گاهی همچون میهمان با او رفتار کنم، میهمانی که بهترین‌ها را جلویش می‌گذارند و هرزگاهی تعارف حواله‌اش می‌کنند...

یادم بماند حتی اگر عروس/داماد به انتخابِ من نبودند ولی بچه‌هایم انتخابشان کردند، از ته قلبم به انتخابشان احترام بگذارم و برای خوشبختی و خوشحالی‌شان دعا کنم نه اینکه منتظر بنشینم تا آنها به حرفِ من که «من مطمئن نیستم که زندگی‌تون بشه» برسند و من سرخوشانه بگویم: «دیدید گفتم!»

یادم بماند میان عروس/دامادهایم فرق نگذارم هرچند یکی دلنشین‌تر از دیگری باشد برایم و بیشتر خودش را در دلم جا کند، آن دیگری گناهی ندارد که، دارد؟!


+ از سری درس‌هایی که از خانواده‌هایمان در این سال‌ها آموختم،‌ هرکدام از نکته‌ها یا مربوط به خانواده‌ی خودم بود یا خانواده‌ی همسر... اینها چیزهایی بود که تجربه‌شان کردم و خانواده‌ها در مورد من و او انجام دادند، حالا باید آویزه‌ی گوش خودم شود تا یادم بماند و خدایی نکرده غصه‌ای بر دل بچه‌/عروس/دامادهایم نباشم، درست است که خیلی تا آن زمان که عروس/داماد دار شوم مانده😊 اما باید مدام این نکته‌ها را یادآوری کنیم...

+ در این سال‌ها من و او مدام بعد از هر تجربه‌ی ناخوشایند از رفتار نامناسب خانواده‌ها، بجای گله فقط گفتیم یادمان باشد خودمان سرِ بچه‌هامان نیاوریم و دلشان را نسوزانیم!

+ خدایا من خوب می‌دانم و دیده‌ام زحمات و دلسوزی‌های خانواده‌ها را (چه خانواده‌ی خودم و چه خانواده‌ی او)، جایشان در قلبم محفوظ و تا ابد وام‌دار لطف‌های بی‌دریغ‌شان هستم، فقط خواستم یادآوری باشد برای آینده‌ی خودم و بچه‌هایم... می‌دانی که اهل گله و شکایت نیستم... مرا ببخش...

+ دنبال‌کنندگانِ داستان، قسمت جدید پیش از این پست بارگذاری شده...

داستانِ «عاقبت این شب به پایان می‌رسد»(۱۶)

+ ۱۴۰۰/۷/۸ | ۱۵:۵۴ | آرا مش

قسمت قبل اینجا 

بعد از ناهار است و ساره روی تخت دراز کشیده، دست‌هایش را زیر سرش قلاب کرده و به سقف زل زده است؛ مهتاب پشت میزتحریرش نشسته و برای پیدا کردن مقاله‌ای، سایت‌ها را بالا و پایین می‌کند. دو استکان چای کم‌رنگ با عطر هل، در کنار ظرفی پر از توت‌خشک، روی میزتحریر درحال خنک شدن است و رایحه‌ی بی‌مثالش را در هوای اتاق می‌پراکند.

continue

بلدم...

+ ۱۴۰۰/۷/۶ | ۲۱:۳۱ | آرا مش

بلدم وانمود کنم، بلدم تظاهر کنم به گل و بلبل بودن اوضاع و شرایط زندگیم جلوی دیگران... همان دیگرانی که برای خیلی‌ها محرم اسرارند و سنگ صبور... اما من ندارم همچین کسانی را!

من سال‌هاست خو کرده‌ام به اینکه نیازی نداشته باشم به داشتن محرم اسرار و سنگ صبور، کسی که بشنود، قضاوت نکند، همدلی کند، گاه هیچ نگوید و فقط گوش شنوا باشد، در خلوتش یا پیش دیگران شایستگی‌های همسرم را زیر سؤال نبرد، ما را به صفاتی ناخوشایند مزیّن نکند و... (از نوشتن طومار خودداری می‌کنم!)

نمی‌دانم این خوب است یا بد که نزدیکترین کسانم از پیچیده شدن گره‌های زندگیم بی‌خبرند و برای آنها من یک آرامش پر از آرامشم که اگر طوفانی بیاید هم برقرار سرجایش ایستاده و لبخند می‌زند...

من همه‌ی اینها را بلدم عزیزانم، فقط نمی‌دانم این خوب است یا بد...

داستانِ «عاقبت این شب به پایان می‌رسد»(۱۵)

+ ۱۴۰۰/۷/۵ | ۲۳:۱۶ | آرا مش

قسمت قبل اینجا

باربد به شماره‌ی تلفنی که بر صفحه‌ی موبایلش نقش بسته، خیره می‌شود، یک لحظه فکر به اینکه شاید مهتاب برای پرسیدن هزینه‌ی تعمیر ماشین، تماس گرفته، لبخند بر چهره‌اش می‌نشاند و تماس را با رویی گشاده وصل می‌کند.

continue

...

+ ۱۴۰۰/۷/۳ | ۲۲:۲۹ | آرا مش

گیریم که اشتباه کرده باشی... باشد، قبول! اما بیا و دست از سرزنش خودت بردار... صبر کن بالاخره حالمان خوب می‌شود...


+ کلمات معجزه کردند، حالت که با حرف‌هایم بهتر شد رفتی با بچه‌ها بازی و خانه‌مان از خنده‌هاتان پر شد!... خداروشکر