۱۳ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است.

یادم بماند فکر نکنم همیشه باید حرف، حرفِ من باشد...

یادم بماند حتماً نباید آنچه که مورد پسند من است، مورد پسند بچه‌/عروس‌/دامادهایم باشد و آنچه مورد پسندم نیست آنها هم نباید بپسندند... 

یادم بماند ممکن است، سبک زندگیم با سبک زندگی‌شان متفاوت باشد و آنها آن سبک‌ زندگی را انتخاب کرده باشند، چه اشکالی دارد؟!...

یادم بماند امید و انگیزه و انرژی مثبت روانه‌شان کنم هنگامی که می‌خواهند کار جدیدی را شروع کنند و طرحی نو در زندگی‌شان دراندازند نه اینکه ترمزی باشم و مدام از نشدن‌ها و نرسیدن‌ها زیر گوششان بگویم‌...

یادم بماند در چیزی که انتخابش به عهده‌ی آنهاست، و خودشان می‌دانند و خدایشان، دخالت و امر و نهی نکنم که چه کنید و چه نکنید و نسخه نپیچم برای امری که محقق شدن یا نشدنش برعهده‌ی پروردگار است...

یادم بماند با عروس/دامادم جوری رفتار نکنم که فکر کند به اندازه‌ی کافی مراقب بچه‌ام نبوده و نیست و مدام باید چِکَش کرد که چگونه به بچه‌ام رسیدگی می‌کند؟!...

یادم بماند هرچند عروس/داماد خانه‌ام را مثل خانه‌ی خودش بداند و راحت باشد، اما شاید دوست بدارد گاهی همچون میهمان با او رفتار کنم، میهمانی که بهترین‌ها را جلویش می‌گذارند و هرزگاهی تعارف حواله‌اش می‌کنند...

یادم بماند حتی اگر عروس/داماد به انتخابِ من نبودند ولی بچه‌هایم انتخابشان کردند، از ته قلبم به انتخابشان احترام بگذارم و برای خوشبختی و خوشحالی‌شان دعا کنم نه اینکه منتظر بنشینم تا آنها به حرفِ من که «من مطمئن نیستم که زندگی‌تون بشه» برسند و من سرخوشانه بگویم: «دیدید گفتم!»

یادم بماند میان عروس/دامادهایم فرق نگذارم هرچند یکی دلنشین‌تر از دیگری باشد برایم و بیشتر خودش را در دلم جا کند، آن دیگری گناهی ندارد که، دارد؟!


+ از سری درس‌هایی که از خانواده‌هایمان در این سال‌ها آموختم،‌ هرکدام از نکته‌ها یا مربوط به خانواده‌ی خودم بود یا خانواده‌ی همسر... اینها چیزهایی بود که تجربه‌شان کردم و خانواده‌ها در مورد من و او انجام دادند، حالا باید آویزه‌ی گوش خودم شود تا یادم بماند و خدایی نکرده غصه‌ای بر دل بچه‌/عروس/دامادهایم نباشم، درست است که خیلی تا آن زمان که عروس/داماد دار شوم مانده😊 اما باید مدام این نکته‌ها را یادآوری کنیم...

+ در این سال‌ها من و او مدام بعد از هر تجربه‌ی ناخوشایند از رفتار نامناسب خانواده‌ها، بجای گله فقط گفتیم یادمان باشد خودمان سرِ بچه‌هامان نیاوریم و دلشان را نسوزانیم!

+ خدایا من خوب می‌دانم و دیده‌ام زحمات و دلسوزی‌های خانواده‌ها را (چه خانواده‌ی خودم و چه خانواده‌ی او)، جایشان در قلبم محفوظ و تا ابد وام‌دار لطف‌های بی‌دریغ‌شان هستم، فقط خواستم یادآوری باشد برای آینده‌ی خودم و بچه‌هایم... می‌دانی که اهل گله و شکایت نیستم... مرا ببخش...

بلدم وانمود کنم، بلدم تظاهر کنم به گل و بلبل بودن اوضاع و شرایط زندگیم جلوی دیگران... همان دیگرانی که برای خیلی‌ها محرم اسرارند و سنگ صبور... اما من ندارم همچین کسانی را!

من سال‌هاست خو کرده‌ام به اینکه نیازی نداشته باشم به داشتن محرم اسرار و سنگ صبور، کسی که بشنود، قضاوت نکند، همدلی کند، گاه هیچ نگوید و فقط گوش شنوا باشد، در خلوتش یا پیش دیگران شایستگی‌های همسرم را زیر سؤال نبرد، ما را به صفاتی ناخوشایند مزیّن نکند و... (از نوشتن طومار خودداری می‌کنم!)

نمی‌دانم این خوب است یا بد که نزدیکترین کسانم از پیچیده شدن گره‌های زندگیم بی‌خبرند و برای آنها من یک آرامش پر از آرامشم که اگر طوفانی بیاید هم برقرار سرجایش ایستاده و لبخند می‌زند...

من همه‌ی اینها را بلدم عزیزانم، فقط نمی‌دانم این خوب است یا بد...

...

گیریم که اشتباه کرده باشی... باشد، قبول! اما بیا و دست از سرزنش خودت بردار... صبر کن بالاخره حالمان خوب می‌شود...


+ کلمات معجزه کردند، حالت که با حرف‌هایم بهتر شد رفتی با بچه‌ها بازی و خانه‌مان از خنده‌هاتان پر شد!... خداروشکر