۶۷ مطلب با موضوع «تلنگرنوشت» ثبت شده است.

مادرِ همکلاسیِ فرزندش می گوید: مدیر مدرسه اجازه ی برگزاریِ جشن خصوصی برای شب یلدا در کلاس ها را نمی دهد و کلی فکر و ایده که برای شب یلدای بچه ها داشتم همه بر باد رفت. یک شکلک کاملا ناراحت و غصه دار هم پشتش می چسباند...

او اما در دلش هزاران درود و آفرین بر مدیرِ مدّبرِ مدرسه می فرستد!

حالا مثلا اگر هندوانه ی فلان طور قاچ شده و انارِ دان شده در ظرفِ فلان شکل، میوه آرایی های تجمل گرایانه و به ظاهر چشم نواز، آجیل شور و شیرین، انواع کیک و شیرینی، لبو و کدو حلواییِ تزیین شده و هزار جور آفتِ دیگر که به جانِ رسومِ زیبا و قدیمی و دلنشینِ نیاکانمان افتاده، نباشد، شب یلدای بچه هایمان آنطور که باید باشد نیست و خوش نمی گذرد؟!!

کاش بجای این سوسول بازی ها و تجملات که به خطا در چشم فرزندانمان جلوه گر می شوند و آنها را از اصل دور می کنند، کاش بجای اینکه غصه دارِ برگزار نشدن مراسمِ رنگین یلدای بچه هایمان باشیم کمی هم نگران این باشیم که:

چقدر توانسته ایم با عملمان به فرزندانمان نشان دهیم که اصلِ شب یلدا به صله ی رحمِ آن است نه میزآرایی ها و سفره آرایی هایی که فقط چشم و هم چشمیِ عده ای در فضاهای بی رحمِ مجازی ست؟!؛

چقدر توانسته ایم حافظ خوانی و شاهنامه خوانی، این رسم زیبای دیرینه را، بجای سر در گوشی و تبلت کردن یا لایک فرستادن ها، فالو کردن ها و سلفی گرفتن های وقت و بی وقت، برای فرزندانمان جا بیندازیم؟!؛

چقدر توانسته ایم به فرزندانمان یادآور شویم که در این روزگار که بسیاری از مردم از بالای خط منحوس فقر به زیر آن سقوط کرده اند، به یاد آنهایی باشند که نمی توانند اقلام رنگارنگ یلدا را برای خانواده شان تهیه کنند، اما سرشان بالاست رو به آسمان و امید دارند و شاکرند که کُرسیِ وسط اتاقشان در خانه ای چندمتری و نه چندصدمتری، گرمای عشق می پاشد؛ شاید هندوانه ی مزیّن شده و آجیل چندصدهزار تومانی بر روی آن نباشد ولی ظرف بلورین دل هایشان پُر است از صد دانه یاقوتِ صبر!!!

و اینگونه یلدایشان، یلداتر از یلدای خیلی هاست!!!...

 

تو چه می دانی؟! شاید پشت درِ بسته ای که هم اکنون روبرویت قد عَلَم کرده، ده ها و صدها درِ گشوده باشد و به عکس احتمالا راه هموار و بی دردسر همیشه به مقصدِ دلخواهت نخواهد رسید...

آن معبود بی همتا فقط گاهی می خواهد صبر تو را بیازماید؛

پس پشت درهای بسته ی زندگی ات قدری بنشین، نفسی تازه کن، به کارهای کرده و نکرده ات بیاندیش و او را با همه وجودت بخوان؛

قدری صبوری کن و منتظر بمان؛  مطمئن باش وقتش که شد، می آید و با مهربانیِ همیشگی اش در را به رویت می گشاید و تو را در آغوش می کشد...

فقط یادت باشد که بعد از گشوده شدنِ در، آنقدر محو مناظر و دنیای پیشِ رویت نشوی که او را از یاد ببری و بدون حتی تشکری خشک و خالی، امورات زندگی ات را از سر گیری!!!

 

                                                             

 

دل من و دل تو خوب می داند که زندگی یعنی تناوب غم و شادی، تلخی و شیرینی، دوری و نزدیکی، سختی و آسانی، اشک و لبخند، سربالایی ها و سراشیبی ها و...

آری پس از سختی ها، آسانی ها به تو روی می آورند؛ وعده ی اوست و او هیچگاه خلف وعده نمی کند...

پس حتی لحظه ای درنگ و واپس رفتن جایز نیست، باید پیش رفت و ادامه داد...

باید سعی کرد هر لحظه بهتر از لحظه ی قبل باشد، هر روز بهتر از دیروز...

می توانم، می توانی، می شود...

حتما که نباید همه چیز آنطور که تو می خواهی پیش برود؛

گاهی هم پیش می آید که معادلات ذهنی ات بهم می ریزند؛

تو می مانی و هزاران سؤالی که جوابی برایشان نداری؛

تو می مانی و هزاران جوابی که پاسخِ سؤال تو نیستند و فقط به ذهنت می آیند تا شاید از این سردرگمی نجاتت دهند؛ اما نمی شود...

سخت است سپردنِ خود به مسیرِ رودخانه ی پرتلاطمی که انتهایش ناپیداست؛

اما... اعتمادِ تو به کسی که قایق را می راند می تواند تو را از تمام افکارِ نابودکننده ای که به سراغت می آیند رهایی دهد...

فقط اعتماد کن و دل به او بسپار و یقین بدان که او قایقِ تو را به ساحلِ آرامش خواهد رساند...

اندکی صبر...

به قالی زیر پایم که نگاه می کردم دیدم یک دنیا گره کنار هم و رج به رج باید قرار بگیرند تا نقش زیبایی پدیدار شود؛ یک دنیا گره در کنار یک دنیا صبوریِ بافنده اش...

باید به گره های زندگی هم اینطور نگاه کنم و صبوری هایم را بیشتر کنم و منتظر بمانم و ببینم در آینده چه نقشی پدیدار می شود...

خدایا ما صبوری می کنیم اما شاید صبرمان تا بافته شدن کامل این قالی ته بکشد و نقشی که به جای می ماند چنگی به دل نزند...

خداوندا تو می دانی صبر در چنین شرایطی کمی دشوار است...

خداوندا خودت گره گشایی کن، خودت گرفتاری های همه را به بهترین شکل رفع و رجوع کن...

یا فارج الهم و یا کاشف الغم

+ از یادداشت های قبلی به قلم خودم

یاد بگیر گاهی که زیادی چیزی را توضیح می دهی برداشت اشتباه پیش می آید. همیشه مختصر و مفید حرفت را بزن و تمام.

مدام قصه نباف؛ مدام از در و دیوار نگو و توضیحِ واضحات نده!

بدان این برایت بهتر است...

+ یادم باشد.

دعا کن...

دعا کن؛ حتی برای کسی که به تو نارو زده و نامردی اش را در حقت تمام کرده؛ حتی برای دشمنت...

و چقدر سخت می شود دعا برای چنین کسی، می خواهی دلت خنک شود از بلایی که ناگاه بر سرش فرود می آید؛ می خواهی در انتظار آن روزی بمانی که گرفتاری اش را به چشم ببینی، ولی...

از سرت بیرون کن این افکارِ پلید و شیطان پسندانه را...

دست به سوی پروردگارت بلند کن و از ته دل برایش دعا کن...

دعا حال دلت را خوب می کند...

دعا حال زندگیت را خوب می کند...

دعا آرامت می کند...

و چه چیز بهتر از آرامش برای تو...

+ یادم باشد؛ آویزه ی گوشم شود!