حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

برف آمد پشتِ ردّت، در خیابان گم شدم...

امروز صبح که مهیاد رو به مدرسه رسوندم، دلم می‌خواست مثل همیشه پیاده برگردم خونه؛ از سُرخوردنِ احتمالی ترسیدم و با اسنپ برگشتم؛ ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم توی پارک نزدیک خونه، چند دقیقه‌ای زیر برف ایستادم و سیاهی چادرم رو با سفیدی برف هم‌نشین کردم، صدای له‌شدنِ برف‌ها رو زیر پام به گوش جان شنیدم؛ چندتا عکس گرفتم و برگشتم خونه... :)

 

وسط برف‌‌ها که ایستاده بودم، یهو این صحنه از داستانی که قبلاً اینجا می‌نوشتم، توی ذهنم تداعی شد به همراه آهنگی که بهش ضمیمه کرده بودم؛ چقدر دلم خواست، روزهایی که توی تار و پود یک داستان گره می‌خورم رو دوباره تجربه کنم... 

دوباره با هم بخونیمش؟! :

«...برف به‌آرومی شروع به باریدن کرده بود و دونه‌های ریزش مثل پنبه‌های پراکنده، رقص‌کنان توی هوا می‌چرخیدن و روی زمینِ گرم، آروم می‌گرفتن. کامیاب یه قدم به سمت مهتاب برداشت ولی بعد سریع به سمت ماشینش برگشت و همونطور که سوار می‌شد، رو به مهتاب کرد و گفت: «برو به زندگیت برس خانوم... گورمو گم می‌کنم که دیگه منو نبینی...» سوار شد و صدای کوبیده شدن درِ ماشینش، مثل پتکی بر سر مهتاب فرود اومد. 

ماشینِ کامیاب خیلی زود میونِ قابی از دونه‌های برف و مه‌ای که کم‌کم همه‌جا رو فرامی‌گرفت، محو شد؛ برف اونقدر سریع جای رد چرخای ماشینش رو توی کوچه‌ی سپیدپوش، پر کرد که انگار اصلاً از اول اونجا نبوده، درست مثل فکر و خیال زودگذری که میاد، پروبال می‌گیره و زود میره و اثری ازش به‌جا نمی‌مونه...»

 

گاهی با خودم فکر می‌کنم چه‌جوری این داستان رو پر و بال دادم؟! جرقه‌اش چه جوری زده شد؟! چرا فکر می‌کنم دیگه نمی‌تونم داستانی به این بلندی ببافم؟! این داستان رو قسمت به قسمت بدون فکر و طرح قبلی که قراره به کجا ختم بشه، توی وبلاگم می‌نوشتم و پست می‌کردم، درحالی‌که نمی‌دونستم قسمت بعد قراره قلمم من رو کجا ببره؟! عجیب بود ولی دست‌یافتنی...

این عکس هم حاصل گردش در برف امروز :)

خدایاشکرت...

💕 پسر خوب 💕
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۱:۵۶

زیبا و دل نشین بود

امیدوارم همیشه زندگیتون به همین سادگی و زیبایی باشه

پاسخ :

ممنون از دعای خوبتون
حمید --
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۲:۰۹

افرین چه عکس خوبیه. سیاه‌سفیدش هم خوب می‌شه👌

داستان رو کجا بخونیم؟🤓

 

«تو برفا که رفتی دلم زیر و رو شد

یه بغض قدیمی رفیق گلو شد»

از ترانه سیاوش قمیشی، با کمی دستکاری😁

پاسخ :

ممنونم لطف دارید.

این داستان تم عاشقانه و آخراش هم ته‌رنگ جنایی داره، نمی‌دونم موردپسند شما هست یا نه؟! البته خیلی ایراد بهش وارده ولی به عنوان اولین دست به قلم‌شدنِ نویسنده میشه از ایراداتش چشم‌پوشی کرد! 
همین‌جا می‌تونید بخونید، از دسته‌بندی موضوعی وبلاگ «داستان‌نوشت» 
اسم داستانش «هوای بارانی» هست که رمزداره؛ پیام خصوصی بدید رمز رو تقدیم کنم.
 قسمت‌های داستان از این صفحهٔ وبلاگ شروع میشه به ترتیب میره جلو:

https://harim-e-del.blog.ir/category/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA/?page=2&template=242744
•✿ آرورا ✿•
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۲:۱۴

سمت ما برف نیومد ، بارون رو با ذوق تماشا کردیم :) ممنون که به بهترین شکل با توصیف و موسیقی و قلم قشنگت ما رو هم شریک کردی 

پاسخ :

ذوقی که تهش شکرگزاریه خوبه حالا چه با برف چه با بارون :)
نوش جونت بانو🌱
هو مورو
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۲:۱۷

داستان می‌نویسید؟

منو برد تو حال و هوای رمان‌هایی که تو نوجوانی می‌خوندم.

و ساچه وااااو چه عکس خوشگلی😍

پاسخ :

داستان می‌نوشتم :) خیلی وقته قلمم یخ کرده :( چند تا کوتاه و یک بلند توی همین وبلاگ :) توی دسته‌بندی موضوعی «داستان‌نوشت» هستن...
کوتاه‌ها رو حوصله کردی بخون :) دلم می‌خواد چکش‌‌کاری بشن! بلنده هم خب داستانش یکمی تم عاشقانه با ته‌رنگ جنایی داره😬🥴

ن. .ا
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۲:۳۴

سلام

داستان رو که خوندم یاد فیلم های بهمن قبادی افتادم...

بهمن قبادی کارگردانی هست که از ویژگی های بارزش فیلمش، قاب تصویر هاش هست...

 

شاید خیلی اوقات با موضوع و سوژه ی فیلمش ارتباطی نمی گرفتم اما همیشه به دوستام میگفتم هر قاب تصویری که بهمن قبادی میگیره، یه عکس هنری هست...

 

این برش از داستان شما هم یک ویژگی خوبش، تصویرش بود...

خیلی خوب تصویر ساختید...

 

 

پاسخ :

سلام

اسم کارگردان رو نشنیده بودم رفتم سرچ کردم دیدم فیلم «زمانی برای مستی اسب‌ها» کاملاً برام آشناست و انگار دیدمش هرچند سال‌های دور و جزئیاتش یادم نمونده.
ممنونم نظر لطف شماست. خوشحالم که اینطور بوده.
مهم نیست ...
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۲:۳۶

ممنون که به اشتراک گذاشتی، نوشته لطیفت، عکست و اهنگ غم‌انگیز.

ادامه بده خانم‌جان

پاسخ :

ممنون از اینکه خوندید.
آسـِ مون
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۳:۱۳

وای چه برف دلنشینی...

اخرین باری که برف دیدم دانشجو بودم 

حدود ۸سال پیش🤐

پاسخ :

آخی عزیزم🥲
والا ما هم خیلی وقت بود ندیده بودیم.
یه سفر به استان‌های برف‌خیز توی زمستان برید با آقای یارت :)
بهار
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۳:۵۰

یادم نمیاد کامیاب کی بود؟ :)

اما شما بنویسید لطفاً 

+ ای برف ای شگرف....

پاسخ :

نقش منفی داستان😁
چَشم، یخِ قلم آب بشه، چَشم، گذاشتمش رو شوفاژ😂
یاسی ترین
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۵:۳۳

وای چه برفی😍😍😍 

دیدم صب ما خون تو رگامون بستنی یخی شد 🤪 نگو اونجا برف بوده . آخه همیشه سوزش میرسه اینجا 😂 

چه عکس قشنگی گرفتی ایول 👍

پاسخ :

بستنی یخی😂
آره همیشه به ما هم سوزش می‌رسید دیگه این‌بار خودش اومد :)
ممنونم
آسـِ مون
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۶:۴۲

داستانتو حسابی دنبال می کردم

مهتابو دوست داشتم خیلی؛)

لباساشو قشنگ توصیف می کردی 

اون جایی که از آسانسور با هم سقوط کردن😵‍💫

اون لحظه ای که پسر عشقشو توی ماشین اعتراف کرد...آخییی

اسمش مهرداد بود اره؟

پاسخ :

وای خدایا :)
خندم گرفت، چه خوب یادت مونده! آفرین دخترم معلومه که خوب خوندی :)
آره اسمش همین بود
آسـِ مون
۰۱ بهمن ۰۴ , ۱۶:۴۳

عهههه راستی الان که گفتی یادم اومد پارسال بهمن ماه مشهد بودیم و شب اخر که داشتیم میرفتیم راه اهن برف بارید ولی خب سفیدپوش شدن رو خیلی سال پیش دیدم

پاسخ :

جات خالی همین الان تهران داره دوباره سپیدپوش میشه😬🥶
عارفه صاد
۰۱ بهمن ۰۴ , ۲۱:۱۹

چه همه برفففف خوش به حالتون

پاسخ :

🥲🌱
یاس ارغوانی🌱
۰۱ بهمن ۰۴ , ۲۲:۵۲

شما هم براتون سواله چطور قبلا مینوشتین؟

من برام سواله که چطور فکر میکردم و مینوشتم.

پاسخ :

آره مخصوصا داستان‌ها رو...
الان ممکنه تغییر کرده باشه خصوصیاتت اما از دل افکارت می‌تونی موتور قلمت رو روشن کنی هنوز :)
•✿ آرورا ✿•
۰۲ بهمن ۰۴ , ۱۳:۴۴

وااو قالب جدید مبارک :) بزن دس قشنگه‌ رو:)))

پاسخ :

این یعنی بهتره؟ :)
•✿ آرورا ✿•
۰۲ بهمن ۰۴ , ۱۸:۳۷

هردوش قشنگه، برای من که عموما با گوشی میام قالبای ریسپانسیو مناسب تره

پاسخ :

آره منم همین فکرو می‌کردم ولی دیگه خیلی وقت بود تکراری شده بود...
بهرحال همین قالب هم فونتش جوریه که با گوشی هم به راحتی میشه خوند :)
ممنون از ابراز احساساتت :)🌱
سپیده
۰۲ بهمن ۰۴ , ۲۲:۱۶

من داستانت رو خوندم. همونی که رمز رمزی بود. درسته؟

اگه خواستی از نو بنویسی. منم ببر به دنیای قصه‌ها. دلم تنگه نوشتنه خیلییی. انقدر دور شدم که نمیدونم از کجا میشه شروع کرد؟!

 

پاسخ :

آره همونه :)
از نو که... مغزم یاری نمی‌کنه فعلاً... دلم خیلی می‌خواد ولی سوژه و طرحی ندارم اصلاً
بیا بازم بنویس سپیده، خود قلم می‌برتت جلو :)🌱
آلاء ..
۰۳ بهمن ۰۴ , ۱۳:۵۵

:) 

پاسخ :

:)🌱
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan