۱. مهمانی دعوتیم؛ بهترین لباس‌ها را می‌پوشیم، سعی می‌کنیم غصه‌ها را پشت لبخندها پنهان کنیم غافل از اینکه میزبان تا ته چشمانمان را هم خوانده است... وارد خانهٔ میزبان که می‌شویم یادمان می‌افتد دست خالی آمده‌ایم و هدیه‌ای نیاورده‌ایم... شرمنده می‌شویم ولی سعی می‌کنیم آداب خانهٔ میزبان را رعایت کنیم... چند ساعت می‌گذرد... آن‌قدر خودمانی شده‌ایم که پایمان را هم دراز کرده‌ایم و تخمه می‌شکنیم... موقع خداحافظی حس می‌کنیم سبک شده‌ایم و این ساعاتِ مهمانی را به حساب عمرمان ننوشته‌اند... ماه مهمانی خدا...

۲. امیدواری هرچقدر اندک، هر چقدر کوتاه‌مدت، هرچقدر خیالی! ولی دواست به همهٔ دردها... تو بگو امید من می‌گویم نفس‌تازه‌کردنی میان خفگی‌ها...

۳. با خودم فکر می‌کردم غصه که می‌خورم روزه‌ام باطل نمی‌شود؟!.......

۴. افطار آماده است، تا آبِ برنجِ سحری جوش بیاید، بوی خیارِ سالاد را در فضای آشپزخانه پراکنده‌ام؛ چند دقیقه بعد صدای جلز ولز روغنِ ته قابلمه سرِ شوقم می‌آورد، آخر بچه‌ها عاشق ته‌دیگ نونی هستند... اما دلم نمی‌آید سالاد شیرازی را به سلیقهٔ او درست نکنم، حتی اگر دلخور باشم؛ پس به خودم و مهرم به او احترام می‌گذارم... برنج را که در قابلمه می‌ریزم خدا را شکر می‌کنم که رزّاق اوست و روزی را بی‌حساب می‌رساند...

۵. خوشبختی یعنی وسط روز خواهرک بی‌هوا زنگ بزند و بگوید در حرم سیدالکریم نشسته‌ام و به یادت هستم؛ یا دوستی پیام دهد که مقابل ضریح امام رئوف اسمت را صدا زدم... بی‌ آن‌که گفته باشم... بی آن‌که توصیه کرده باشم... درست در لحظه‌ای که نیاز داشتم؛ به‌موقع خودشان به دل کسی می‌اندازند که میان نورانیت صحن و سرای بارگاهی یاد کنند آن‌ کسی را که سراسر نیاز است، حتی اگر خودش نخوانده باشدشان...

 

۵ ۰