دور که می شویم از هم حس میکنم دلم توان این میزان تنگ شدن را نداشته باشد و طاقتش طاق شود...

اما می بینم که نه، دارم دوام می آورم و چه خوب هم از پسش برمی آیم...

بعد از مدتی می بینم که عاشق ترم و فانتزی های عاشقانه ام گل می کند...

دوری از تو سخت است ولی این سختی با گوشت و خون من عجین گشته و گویا در این سالها پوستم کلفت شده است...

 

+ گرچه دوست ندارم دوری ها را، اما می دانم برای هردومان خوب است...

+ پای بدجنسی ام هم بگذاری عیبی ندارد ولی بهتر است ندانی که آن رسیدن های بعد از دوری ها را با هیچ چیز عوض نمی کنم....

آن قدر گفت: <زن روزهای سخت منم!>...

که دیگر روزگار هم دارد کم کم فراموش میکند که بجز روی دورِ سختی ها بودن، می شود جور دیگری هم چرخید...

نکند روزگار دارد عادت میکند به این سخت بودن؟!!...

امّا نه...

تا روزگار آن روی خودش را به او نشان دهد، صبر می باید، صبر...

 

+ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ‌

اى کسانى که ایمان آورده‌اید! (در برابر حوادث سخت زندگى،) از صبر و نماز کمک بگیرید، همانا خداوند با صابران است. ( آیه 153 سوره مبارکه بقره)

دلم بهانه ی تو را دارد بانو جان...

بهانه ی حَرمت را...

حتی بهانه ی همان از دور زمزمه کردنِ «السلام علیکِ یا فاطمه المعصومه سلام الله علیها» وقتی از کنار آن شهر مقدس عبور می کردیم...

 

بانو جان باور کن این اشک ها فقط به دنبال بهانه اند؛ اگر کنج خلوتی گیرم بیاورند، امانم نمی دهند...

اما دل من می خواهد فقط در شلوغی و هیاهوی صحن نورانی تان خودم را به دست اشک ها بسپارم، حتی اگر دیده ام را برای دیدن گنبد طلایی رنگ تار کنند...

 

شلوغی و هیاهو!!!

دلم تنگِ شلوغی و هیاهویی است که نمی گذاشت دستم به ضریح تان برسد...

یاد آن روزگار بخیر که درمیان خیل انبوه زوّارتان به دنبال جایی برای نشستن و یک دلِ سیر زیارت نامه خواندن بودم و به سختی میسّر می شد!  

 

دانه های تسبیح را همچنان که ذکری بر لب دارم با انگشتانم دانه به دانه رد میکنم.

یک دور میزنم؛

گویی زندگی مثل همین یک دور تسبیح انداختن است؛ غم ها و شادی ها دانه به دانه شان روبرویم صف میکشند...

نوبت به هر دانه که میرسد، زیر انگشتانم لمسش میکنم، اندکی مکث و ذکری بر لب...

هر دانه ی تسبیح که بعد از ذکری کنارش میگذارم، روحم را جلا میبخشد، غم ها و شادی ها هم یقیناً جلادهنده ی روح من و تواَند...

تر و تمیز بودن آشپزخانه ارتباطی ظریف با حال خوب و روحیه ی بالای بانو دارد...

هرزمان آشپزخانه را رها کند و بیخیالش شود باور کن یک جای کارش می لنگد،

ولی کاسه ای زیر نیم کاسه اش نیست و نمی خواهد از زیر این بار شانه خالی کند، نه این یکی را باور نکن!

او کارش را خوب بلد است...

تحمّل کن، گویا ظرف تحمّلت هنوز پر نشده...

مباد روزی که لبریز شود و بیرون بریزد؛ امّا نه! 

تو خوب می دانی و باور داری که <لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها...>*

او نمی گذارد این ظرف سرریز کند؛ خیالت آسوده!

 

 

* <خداوند هیچ کس را، جز به اندازه تواناییش، تکلیف نمی‌کند...> بخشی از آیه 286 سوره مبارکه بقره

حرف های ناگفته را روزی می شود با کسی درمیان گذاشت و خالی شد...

 

اما یادت باشد دیگر نمی توانی به عقب برگردی و حرف هایی را که گفته شدند پاک کنی و از نو بگویی...

 

همچو آبی که وقتی جاری می شود دیگر به جوی بازنمی گردد!

 

مُهری بزن بر لبانت وقتی خواستی حرف هایی را بر زبان جاری کنی که آتشی می شوند و می سوزانند، نیشی می شوند و درد می آورند، زهری می شوند و مسموم می کنند و...

 

 

 

جلوی آینه می ایستد؛ دستی به صورت و موهایش می کشد؛ به تصویر درون آینه خیره می شود؛ فراز و نشیب های زیادی را از سر گذرانده، تلخی ها و شیرینی های بسیاری را چشیده، صبوری ها کرده و در کنار همه ی اشتباهات و خطاهایی که مرتکب شده، زمان هایی هم بوده که بخاطر کار، حرف یا فکرش به خود ببالد!!

یاد تمام اوقاتی می افتد که از خودش و افکار و رفتار خودش گله مند بوده است، در اینجور مواقع فقط نگاهی سرزنش گر نصیب تصویر درون آینه می شود؛ چقدر هم زیادند این مواقع!

اما باید بداند که وقت هایی هم که مانند کودکی به تشویق نیاز دارد تا اعتماد به نفسش بیشتر شود، لازم نیست منتظر تشویق های این و آن بماند؛ لازم نیست بَه بَه و چَه چَه را از زبان دیگران بشنود؛ آری خودش هم می تواند به داد خودش برسد...

بد هم نیست گاهی هم خودش قربان صدقه ی خودش برود! نه؟!

 

+ افکار و رفتار و کردار نیک خودت را تشویق کن؛ اصلا به خودت جایزه هم بده و گهگاهی آفرین گویان به تصویر درون آینه بنگر...

+ مراقب باش خودپسندی و غرور و خودشیفتگی در کمین تواَند...

 

امید که ناامید می شود...

دیگر چیزی باقی نمی ماند از تو...

سراسر غم می شوی و می روی توی لاک خودت... تنهای تنهای تنها

منتظری تا روزنه ای باز شود و به خودت ثابت کنی که هنوز هم هوایت را دارد؛ هنوز هم هست و تو را می بیند...

اما گاهی این انتظار طولانی می شود، گاهی صبر کردن سخت می شود... همان صبری که جمیل است و او دوستش دارد...

بارها می گویی : خدایا من این درهای بسته ی از سرِ حکمتت را دیگر نمی کوبم و رهایشان می کنم، اما خدای من درهای گشوده ی از سرِ رحمتت را کجا بیابم، کجاااااا؟! 

 

راه را تو نشانم بده...

برای یک اتفاقی برنامه ریزی کرده و در دلش کلی ذوق دارد که بالاخره این اتفاق خواهد افتاد...

سجده شکر کرده و پیش خدایش اشک ریخته برای مهیا شدن شرایط...

اما...

مدتی نمانده به عملی شدنش، شرایط جوری رقم خورد، نشد که بشود...

حالا او مانده بود و دل نازکش و دهان دوخته اش که مبادا به گله و شکایتی باز شود...

هیسسسس؛ آرام باش...

او نخواسته؛ وقتش الان نیست؛ صبر می خواهد؛ فقط همین!

 

+ یادت باشد اگر او نخواهد و تو به زور بخواهی، همان تمام و کمالی نمی شود که تو می خواستی.

+ اگر او خواست و تو هم خواستی یقیناً آرامش از آنِ توست.