پزشک از اتاق مراقبت‌های ویژه بیرون می‌آید؛ ماسکش را پایین می‌دهد، عینکش را برمی‌دارد و چشمانش را می‌بندد؛ انگار می‌خواهد چشمش در چشم هیچ‌کداممان نیفتد... 

«دیگر کاری از دست من ساخته نیست...!»

خبر تلخ و شوکه‌کننده بود...

مستأصل و دلواپس به همدیگر نگاه می‌کنیم، عزیزمان چند وقتی می‌شود در بستر بیماریست، می‌دانستیم یک روز هم بالاخره روز خداحافظی فرا می‌رسد، اما همین که گاه‌گداری از شیشهٔ بخش مراقبت‌های ویژه به او نگاه می‌کردیم و نفس‌کشیدنش را زیر دستگاهِ اکسیژن می‌شمردیم، برایمان کافی بود...

بعضی‌هامان در دم به گریه می‌افتند و پا به زمین می‌کوبند، بعضی‌هامان رو برمی‌گردانند و بهتر می‌دانند که بیرون بروند و نفسی تازه کنند، چند نفری دورِ پزشک را گرفته‌اند و بازجویی‌اش می‌کنند تا مگر در میان کلماتی که از دهانش بیرون می‌آید، نور امیدی بیابند... اما انگار واقعاً دیگر کاری از دست کسی ساخته نیست!

گفته بودند که خیلی امیدوار نباشید، اما راستش ما دل‌خوش‌کُنَک روزگارمان را پشت همین شیشه سپری کردیم، گفتیم، خندیدیم، گریه کردیم، ناامید شدیم، امید بستیم، همدل شدیم، دل‌چرکین شدیم، قهر کردیم، آشتی شدیم، یک روزهایی بساط ناهار و شاممان را هم آوردیم دور هم توی راهروی بیمارستان با هم خوردیم، هرچند سَرِمان داد زدند که اینجا جایش نیست! ولی محل ندادیم...

ما کنار هم بزرگ شدیم، رسم زندگی را یاد گرفتیم و یاد دادیم، تلخی‌ها را با همدلی گذراندیم و حس خوب شیرینی را با هم چشیدیم، حالا کجا برویم؟! همین‌جا پشت شیشهٔ بخش مراقبت‌های ویژه هم برایمان بس بود، همین که می‌دانستیم دارد نفس می‌کشد، حالا جایمان تنگ‌تر باشد، راهروی زشت بیمارستان باشد، اشکالی نداشت، مهم این بود که دلمان به حضور یکدیگر و آن عزیزی که پشت شیشه، نفس‌هایش را می‌شمردیم و علائم حیاتی‌اش را از روی تابلو می‌خواندیم، گرم بود...


چند وقتی می‌شد که صحبت از بسته‌شدنِ بیان افتاده بود سرِ زبان‌ها... می‌دانستم آن روز هم می‌رسد، اما راستش خودم را برای آن روزِ موعود آماده نکرده بودم؛ چند باری که مطالب جدیدِ بیشتری می‌نوشتم، برای روز مبادا هم که شده، از قسمت بایگانی مطالب، فایلی را گوشهٔ حافظه‌ام ذخیره می‌کردم، نکند یکهو همه‌چیز بپرد! اما باز هم انگار شیرفهم نشده بودم...

امروز در حالی که روزهایی با حال نزار را در زندگیم می‌گذرانم و فقط دارم سعی می‌کنم به‌سختی و کشان‌کشان دوام بیاورم و جسم خسته‌ و روح خسته‌ترم را به امید و روشنی پیوند دهم، این خبر تهِ حال‌خراب‌کن‌ها بود... سیلیِ محکمی بود برای از خواب پراندن!

بالغ بر بیست یا سی عنوان در پنل وبلاگم به نوعی کلمهٔ «پایان» را طوری به رخم می‌کشند تا کاملاً باورم شود، مبادا مثل قبل خودم را به آن راه بزنم...

من هیچ‌وقت هیچ‌جا نتوانستم بنویسم، نتوانستم بروم، خیابان اینستا و تلگرام برایم جذاب نبوده، تابحال گذرم هم به آنجا نیفتاده چه برسد به این‌که خانه‌ای در آنجا داشته باشم، کانال داشتن هم برایم پوچ و بی‌معنی است، نوشته‌های وبلاگ جنسشان جوری است که نمی‌شود در کانال نوشت فقط مخصوص وبلاگ‌اند...

یاد کدام خاطراتم بیفتم؟ کدام یکی را بردارم و غبار بگیرم؟ این قاب روی دیوار همین خانه قشنگ بود، روی دیوار کدام خانه بیاویزمش؟!... 


بغض گلومو گرفته... فکر نمی‌کردم روزی بیاد که بگم دیگه چیزی اینجا نمی‌نویسم... اما دنیاست دیگه و رسم بی‌وفاییش! و دلبستگی‌های لعنتیِ ما به آن...

اشک چشمم رو تار می‌کنه... احساساتی بودن هم گاهی اصلاً خوب نیست...

به عنوان آخرین پیام و یادگاری برای «آرامش»، دوست دارم اولین چیزی که با یادآوری من به ذهنتون می‌رسه رو بگید، شعری، حکایتی، جمله‌ای و شاید کلمه‌ای، حتی اون ۹ نفر خوانندهٔ خاموشی که دنبالم می‌کنند، نظر ناشناس هم فعاله...


+ مطمئن نیستم اما شاید روزی اینجا نوشتم : https://virgool.io/@harim_e_del

همه چیز آنجا نچسب و غریبه است ولی شاید روزی بیاید که همان نچسبِ غریبه هم غنیمت باشد!

۳ ۰