حتی باران هم به این زیبایی و بی بدیلی، ممکن است روزی ردّی بر شیشه ی پنجره ات باقی بگذارد که با دیدنش دل چرکین شوی و دست بکارِ زدودنش...

تو ردّ باران را از شیشه پاک می کنی و امیدواری که به این زودی ها شیشه ی پنجره ات دوباره لکه دارِ قطره های باران نشود...

اما خوب  بیاندیش بانو! با همه ی خستگیِ پاک کردن ها هنوز هم دوستش داری و به انتظار باریدنش چشم به آسمانِ ابری می دوزی؛ حتی اگر دوباره و دوباره شیشه ی پاکِ شفافت از قطرات باران لکه دار شده و دیگر شفاف نباشد!!

+ یادت باشد لکه هایی که باران روی شیشه ی پنجره باقی می گذارد هم جزئی از احساس خوشایند باران است؛ وقتی تق تق می زند به شیشه دارد صدایت می زند که من آمدم؛ آن موقع اصلا به فکر لکه هایی نیستی که ممکن است بعداً ردّش روی شیشه ی پنجره ات باقی بماند و مدتی را باید صرف پاک کردنشان کنی؛ آن موقع فقط می خواهی لبریز شوی از حس خوب باران...

 

+ یادت باشد به همین سادگی می شود خوبی های آدم ها را پیش چشم خودت بولد کنی تا کمتر یاد بدی هاشان بیفتی!!!

 

از معایب قرنطینه ی خانگیِ این روزهایمان به دلیل شیوع ویروس ناخوشایند کرونا حرف ها بسیار است؛

شاید این روزهای پایانی سال به خاطر خاص بودنِ همیشگی شان...

به خاطر تیک تاکِ شمارش معکوسِ انتظار برای رسیدنِ بهار و نو شدن که همیشه انتظار شیرینی بوده و هست و خواهد بود...

به خاطر اینکه از ماه ها قبل کلی نقشه برای این بدو بدو های آخر سالی کشیده بودیم و همه به یکباره نقش بر آب شدند...

به خاطر از دست دادنِ نعمت هایی که براحتی و بدون دغدغه داشتیمشان و قدر نمی دانستیم...

شاید به خاطر اینها و خیلی چیزهای دیگر این روزها برایمان کشـــــــدار شده و انگار تمامی ندارند...

اما؛ بوی بهار و جوانه زدن شکوفه ها و آوای خوش چکاوکان را حتی اگر پشت درهای بسته ی خانه ات و کنار پنجره ی اتاقت نمی توانی ببینی و بشنوی، حتما می توانی مجسم شان کنی...

آری تهِ تهِ همه ی اتفاقات و وقایع تلخ و ناگوار حتما می توانی زیبایی هایی منحصر به فرد را کشف کنی و از داشتنشان شاکر باشی...

همین که بیشتر با اعضای خانواده ات وقت می گذرانی، همین که بار تعطیلیِ مدارس را حالا بیشتر روی دوش خودت احساس میکنی و باید برای آموزش فرزندت روش هایی خلاقانه ابداع کنی و معلم همه فن حریفش باشی و او باتو غرق در لذت باشد، همین که به دنبال بازی های خانوادگی هستی تا جمع خانواده از کنار هم بودن هایشان شاد باشند، همین که دلت را به بهار میسپاری و با اینکه عید امسال شاید متفاوت ترین عید سالهای زندگیت باشد ولی از خانه تکانی ها عقب نماندی و شور و شوقی تهِ تهِ دلت را قلقلک می دهد و به تو نوید روزهایی بهتر و شیرین تر را می دهند؛ قدر این توفیقات اجباری را بدان...

غصه ها می خواهند در دلِ نازکت تلنباری از اندوه ها و افسوس ها و حسرت ها بسازند و کوهی شوند با قله هایی دست نیافتنی! تا نگذارند سرشار شوی از حس خوب زندگی...

نگذار غصه ها در این نبرد پیروز میدان باشند!

پس سرشار شو از احساس های خوب حتی در بدترین شرایط، در تلخ ترین خبرها و در ناامیدانه ترین لحظات که کلید گذر از سختی ها شاید همین کورسوی امیدی باشد که در دلت روشن است...

به امید روزهای بهتر برای همه...

 

+ خدای روزهای سخت و ناامیدی همان خدای روزهای خوشی و امیدواری است؛ این خدا همان خداست... این ماییم که رنگ عوض می کنیم!

 

می دانم که خورشیدِ خوشی ها فردا طلوع می کند و تیرگی شب های اندوه را از یاد خواهد برد...

می دانم که امروز در اندوه و فردا در خوشی ها، تو کنارم هستی، فقط تو...

امروز در این تیرگی ها، فقط دست به سوی تو دراز می کنم و آرامشم را از تو می خواهم و بس...

و فردا به استقبال خبرهای خوش خواهم رفت و دلم گرم خواهد شد به هُرم نگاه مهربانت...

پس مرا در آغوش بینهایتت بگیر تا در صبر و آرامشی که از تو هدیه گرفته ام، تیرگی ها را پشت سر بگذارم و به طلوع فردا برسم...

اولین جمعه ی نبودنت، تحمل انتظار مولا را سخت تر کرد...

تو پر کشیدی و رفتی و بیشک بهترین جایگاه ها را از آنت کرده اند؛

ما مانده ایم و انتظاری طولانی و کشدار برای ظهور مولایمان که این روزها در نبودنت تا عمق جانمان را می سوزاند...

ان شاءالله سلیمانی های زیادی منتقم کرار می شوند برایت...

می سوزیم با این داغ و می سازیم راهت را، ان شاءالله

 

+ خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...

مادرِ همکلاسیِ فرزندش می گوید: مدیر مدرسه اجازه ی برگزاریِ جشن خصوصی برای شب یلدا در کلاس ها را نمی دهد و کلی فکر و ایده که برای شب یلدای بچه ها داشتم همه بر باد رفت. یک شکلک کاملا ناراحت و غصه دار هم پشتش می چسباند...

او اما در دلش هزاران درود و آفرین بر مدیرِ مدّبرِ مدرسه می فرستد!

حالا مثلا اگر هندوانه ی فلان طور قاچ شده و انارِ دان شده در ظرفِ فلان شکل، میوه آرایی های تجمل گرایانه و به ظاهر چشم نواز، آجیل شور و شیرین، انواع کیک و شیرینی، لبو و کدو حلواییِ تزیین شده و هزار جور آفتِ دیگر که به جانِ رسومِ زیبا و قدیمی و دلنشینِ نیاکانمان افتاده، نباشد، شب یلدای بچه هایمان آنطور که باید باشد نیست و خوش نمی گذرد؟!!

کاش بجای این سوسول بازی ها و تجملات که به خطا در چشم فرزندانمان جلوه گر می شوند و آنها را از اصل دور می کنند، کاش بجای اینکه غصه دارِ برگزار نشدن مراسمِ رنگین یلدای بچه هایمان باشیم کمی هم نگران این باشیم که:

چقدر توانسته ایم با عملمان به فرزندانمان نشان دهیم که اصلِ شب یلدا به صله ی رحمِ آن است نه میزآرایی ها و سفره آرایی هایی که فقط چشم و هم چشمیِ عده ای در فضاهای بی رحمِ مجازی ست؟!؛

چقدر توانسته ایم حافظ خوانی و شاهنامه خوانی، این رسم زیبای دیرینه را، بجای سر در گوشی و تبلت کردن یا لایک فرستادن ها، فالو کردن ها و سلفی گرفتن های وقت و بی وقت، برای فرزندانمان جا بیندازیم؟!؛

چقدر توانسته ایم به فرزندانمان یادآور شویم که در این روزگار که بسیاری از مردم از بالای خط منحوس فقر به زیر آن سقوط کرده اند، به یاد آنهایی باشند که نمی توانند اقلام رنگارنگ یلدا را برای خانواده شان تهیه کنند، اما سرشان بالاست رو به آسمان و امید دارند و شاکرند که کُرسیِ وسط اتاقشان در خانه ای چندمتری و نه چندصدمتری، گرمای عشق می پاشد؛ شاید هندوانه ی مزیّن شده و آجیل چندصدهزار تومانی بر روی آن نباشد ولی ظرف بلورین دل هایشان پُر است از صد دانه یاقوتِ صبر!!!

و اینگونه یلدایشان، یلداتر از یلدای خیلی هاست!!!...

 

تو چه می دانی؟! شاید پشت درِ بسته ای که هم اکنون روبرویت قد عَلَم کرده، ده ها و صدها درِ گشوده باشد و به عکس احتمالا راه هموار و بی دردسر همیشه به مقصدِ دلخواهت نخواهد رسید...

آن معبود بی همتا فقط گاهی می خواهد صبر تو را بیازماید؛

پس پشت درهای بسته ی زندگی ات قدری بنشین، نفسی تازه کن، به کارهای کرده و نکرده ات بیاندیش و او را با همه وجودت بخوان؛

قدری صبوری کن و منتظر بمان؛  مطمئن باش وقتش که شد، می آید و با مهربانیِ همیشگی اش در را به رویت می گشاید و تو را در آغوش می کشد...

فقط یادت باشد که بعد از گشوده شدنِ در، آنقدر محو مناظر و دنیای پیشِ رویت نشوی که او را از یاد ببری و بدون حتی تشکری خشک و خالی، امورات زندگی ات را از سر گیری!!!

 

چه حس خوبی است گاهی به یاد بیاوری روزهای خوب کودکی ات را و هم نوا با دختر کوچولوی درونت بخوانی سطر به سطر کتاب زندگی ات را، آن فصل شیرین کودکی...

زود باش! شماره ی صفحه اش را از روی فهرستِ مطالبِ ابتدای کتاب پیدا کن شاید هم آنقدر به سراغش رفته ای که شماره ی صفحه را از بَری! که در این صورت خوشا به احوالت...

مستقیم برو مابین آن صفحاتِ جذاب کتابِ زندگیت و بگرد به دنبال گمشده ات، آری شادی و نشاط و هیاهویی را می گویم که این روزها شاید ناخواسته کمرنگ شده یا به دست فراموشی سپرده ای؛

به دنبال دخترکِ کودکی هایت هم قدم شو، دست در دستش صفحات را ورق بزن، بخوان و لذت ببر؛

او یا دخترکی کم حرف و تودار است یا دخترکی جسور و بی پروا بهرحال یقین بدان گمشده ات را با او می توانی بیابی؛

نگاه کن! شاید گمشده ات لابلای گیسوان بافته شده اش باشد، یا در گلسرهای رنگینی که بر مشکیِ گیسوانش خودنمایی می کنند یا لابلای چین های دامن پلیسه یا کفش های سفید نوی عیدش وقتی که خوشحال از داشتن شان این سو و آن سو می دود؛

شاید لابلای گلبرگ های خوشرنگ گل هایی باشد که یواشکی از ساقه چیده است، با وجودی که می داند و بارها شنیده که "گل بر روی ساقه اش زیباست" ولی توی گوشش نمی رود که نمی رود!! و باز وقتی گلی تازه و باطراوت بر شاخه می بیند دلش غنج می رود برای چیدنش؛ گاهی گلبرگها را میان گیسوانش جاسازی می کند و گاهی آنها را میان دفترچه خاطرات می خشکاند!!

یادت می آید دخترک چقدر لِی لِی کنان حیاط خانه را متر کرده؟! ببین گمشده ات بین خطوط گچیِ لِی لِی نقش بسته بر زمینِ حیاط نیست؟!

آنطرف تر دیوارهایی را ببین که روزی دخترک پشت آنها قایم باشک بازی کرده و وقتی موفق شده که بازی را ببرد از ته دل خندیده، شاید گمشده ات را پشت آن دیوارها بیابی!

باغچه را زیر و رو کن، لابلای خاک هایی که دخترک با آنها بازی کرده و شاید هم روزی گنج هایش را در آن مدفون کرده، یا لابلای گل های رز رنگ به رنگی را ببین که تیغ هایشان بارها و بارها انگشتان ظریف دخترک را گزیده ولی او خم به ابرو نیاورده و ذره ای از علاقه اش به گل رز نکاسته؛

ببین گمشده ات شاید زیر آن درخت شاه توت باشد، همان که وقتی شاه توت هایش می رسیدند و دخترک زیر درخت می ایستاد بارانِ سرخ رنگی به رویش می بارید و زمین از شاه توت های رسیده و آبدار سرخ می شد؛

کمی صبر کن، نفس بکش، عطر گل یخ مشامت را نوازش می دهد نه؟! همان گل یخی که زردیِ گلهای ریزش میان باغچه ی خشکِ زمستانزده پیش چشمان دخترک جلوه گری می کرد و عطر بهارگونه و مثال زدنی اش وسط سرمای استخوان سوز مستش میکرد، لابلای شاخه های پرگلش را ببین شاید گمشده ات آنجا باشد؛

گمشده ات همین هاست باور کن! همین ها که آنقدر از آنها یاد نکرده ای که در روزمرگی های این روزهایت به سادگی فراموششان کردی، همین ها که لطافتشان در صفحاتِ زمخت روزگار گم شده است، همین ها که نوای روحنوازشان در آلودگی صوتیِ این روزگار محکوم به سکوتی دلخراش شده است؛

هیس نگاه کن انگار دخترکِ کودکی هایت مابین صفحاتِ کتاب از خستگی به خواب رفته است، به آرامی چراغ را خاموش کن و پتوی نرمش را رویش بکش یک وقت سرما نخورد. کودکی هایت را رها کن و با نشاط و انرژی که از این سفر کوتاه به بند بند وجودت رسوخ کرده، زندگی را ادامه بده...

 

+ یادگاری هایی از روزگار خوب کودکی

                                                             

 

دل من و دل تو خوب می داند که زندگی یعنی تناوب غم و شادی، تلخی و شیرینی، دوری و نزدیکی، سختی و آسانی، اشک و لبخند، سربالایی ها و سراشیبی ها و...

آری پس از سختی ها، آسانی ها به تو روی می آورند؛ وعده ی اوست و او هیچگاه خلف وعده نمی کند...

پس حتی لحظه ای درنگ و واپس رفتن جایز نیست، باید پیش رفت و ادامه داد...

باید سعی کرد هر لحظه بهتر از لحظه ی قبل باشد، هر روز بهتر از دیروز...

می توانم، می توانی، می شود...

این روزها می بینی و می خوانی تجربه نگاری های پیاده روی اربعین را از زبان آنانی که این سعادت بزررررگ نصیب شان شد و قدم در این راه گذاشتند...

این بار بگذار تجربه های حسرت بارِ آنانی را که پیاده روی اربعین ندیدند و لمس نکردند و کم سعادت بودند، باز گویم...

 

نمی دانم کِی می رسد آن روز؟!

آن روزی که دیگر از رسانه با چشمانِ گریان، تنها نظاره گرِ پُرحسرتِ خیلِ عاشقان تان نباشم؛

تنها چشم ندوزم به صفحه ی تلویزیون تا خود را بین آن جمعیت فرض کنم،

تنها به سانِ کیلومترشماری نباشم که از دور کیلومتر به کیلومتر را بشمارم و شهر به شهر به سوی شما در تصوراتم پیاده قدم بردارم؛

آن روزی که نامم از لیستِ بلند بالای جاماندگان پاک شود و در لیستِ دعوتی های پیاده رویِ اربعین تان جای گیرد؛

کوله بارم را ببندم،

قدم به قدم راه بپویم برای این عشق،

چشمانم به راهی باشد که شما خواستید در آن باشم،

و دستانم عمود به عمودِ این راه را دخیل ببندند برای لحظه ی دیدار؛

و دلم موکب به موکب بیقراری هایش را زمین بگذارد و قرار گیرد؛

اصلا باید برداشتنِ هر قدم را فهمید، لمس کردنِ هر عمود را درک کرد و حتی لحظه ای قرار در موکب ها را غنیمت شمرد؛ خدایا چه نعمتی است!

کِی می رسد آن روز که مرا هم لایقِ این راه بدانید و بی چون و چرا مرا بگذارید مابینِ آن دلسوختگان و عاشقان تان؛

 

چقدر طلبکار شده ام من نه؟! مگر من چه کرده ام و چه اندوخته ام که انتظار دارم بین همه ی آن بزرگ و کوچک و زن و مرد و پیر و جوان ها باشم؟! 

اما من غیر از شما به چه کسی امید داشته باشم؟!...

آری من امید دارم به صاحبِ خانه ی دل که ان شاءالله آن روز را ببینم...

حتما که نباید همه چیز آنطور که تو می خواهی پیش برود؛

گاهی هم پیش می آید که معادلات ذهنی ات بهم می ریزند؛

تو می مانی و هزاران سؤالی که جوابی برایشان نداری؛

تو می مانی و هزاران جوابی که پاسخِ سؤال تو نیستند و فقط به ذهنت می آیند تا شاید از این سردرگمی نجاتت دهند؛ اما نمی شود...

سخت است سپردنِ خود به مسیرِ رودخانه ی پرتلاطمی که انتهایش ناپیداست؛

اما... اعتمادِ تو به کسی که قایق را می راند می تواند تو را از تمام افکارِ نابودکننده ای که به سراغت می آیند رهایی دهد...

فقط اعتماد کن و دل به او بسپار و یقین بدان که او قایقِ تو را به ساحلِ آرامش خواهد رساند...

اندکی صبر...