تا قبل از این نادیده گرفتنِ خواب شیرین صبحگاهی شاید کمی سخت می نمود و برخلاف میل باطنی روزش را حدود ساعت 8-9 صبح آغاز می کرد؛ با اینکه همیشه خودش را سرزنش می کرد که باید زودتر بیدار شوی و به کارهایت برسی ولی نمیشد که نمیشد!

ولی حالا با شروع فصل پاییز انگار زندگی اش رنگ و بوی نظم به خود گرفته و هر روزش را ساعت 6 بدون خستگی و خواب آلودگی و بدون ترجیح دادنِ خواب صبحگاهی آغاز می کند...

چون مسئولیت هایی بر گردن دارد که نمی تواند از زیر بارشان شانه خالی کند.

حالا به خوبی می فهمد که زمان برایش برکت دارد و به راحتی به همه ی کارهایش می رسد.

عجیب است که با یکی دو ساعت زودتر روز را شروع کردن اینهمه زمان برای خودش می خرد و پا به پای برنامه ریزی هایش راه می آید.

به امید ثبات قدم...  

ساعت را کوک کرده ولی نگران است که، نکند خواب بماند و دیر شود...

مدام بالای سرِ او می رود و دست نوازش بر سرش می کشد و آرام در گوشش نجوا می کند که بیدار شود؛ ولی سخت است رها کردنِ خواب شیرینِ اولِ صبح و شاید دو سه بار مجبور شود این کار را تکرار کند...

لقمه می گیرد ولی باید برای خوراندنش به او نازش را بکشد چرا که اولِ صبح لقمه از گلویش پایین نمی رود؛ بالاخره موفق می شود سه چهار لقمه ای به او بدهد که این خودش پیروزیِ عظیمی است...

کیفِ او را آماده می کند؛ لباس هایش را می پوشاند و موهای او را شانه می زند...

با آیت الکرسی ها و چهار قُل هایی که بی اختیار وردِ زبانش شده، با بیم و امید بدرقه اش می کند...

از این به بعد ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه، چشمش به ساعتِ روی دیوار خیره می ماند، منتظر برای رسیدنش...

وقتی رسید باید گوش شنوایی باشد آماده برای شنیدن درباره ی ماجراهایی از در و دیوارِ مدرسه و معلم و همکلاسی ها؛

گاهی طولانی و کشدار و خسته کننده می شود ولی صبر کردن برای شنیدنشان قطعا بهتر است، نه؟!

و این یعنی مادرانگی هایی از جنس این روزهای مادرانِ بچه های مدرسه ای...

 

 

 

شیرین نشد چو زحمتِ مادر، وظیفه ای

فرخنده تر ندیدم ازین، هیچ دفتری

 

* پروین اعتصامی

 

آقا جان خودتان خوب می دانید که دلم چقدر گرفته...

می دانید که دلم چقدر میخواهد دوباره توفیق پیدا کنم و دعوتم کنید...

از آن دعوت های یکدفعه ای که انگار دعوت نامه را بدون مقدمه یکهو از آسمان برایم فرستاده باشید؛

از آن غافلگیری ها که مزه اش هنوزم زیر زبانم هست؛ حتماً یادتون هست؟!

خیلی یکدفعه ای؛ بدون فکر؛ بدون دودوتا چهارتا کردن؛ بدون این درو آن در زدن برای هزینه های کمترِ سفر و...

شرمنده ام شرمنده...

دلم دیگر طاقت ندارد...

این گره ها انگار قصد بازشدن ندارند؛ شایدم من صبرم ته کشیده؛

بیایم دخیل ببندم به پنجره فولادتان شاید فرجی شد یا اگرم صلاح نیست اقلاً من به نگاه پرمهرتان کمی صبورتر شوم...

اصلاً نمی خواهم بگویم دیگر بریده ام، دیگر نمی کشم؛ می دانید که من آدمِ گفتن این جور حرف ها نیستم؛ اصلاً زبانم نمی چرخد به گفتنشان...

آقا جانم کِی می شود بیایم پابوستان؟ اصلاً می شود؟!

کِی می شود بیایم اذنِ دخول بخوانم مقابل باب الجوادتان؛ آخ... باب الجواد!!! شما هم اذن بدهید ولی پاهایم سست شوند و یارای رفتنم نباشد؛

من همان سست شدن را میخواهم...

کِی می شود بیایم یک گوشه ی دنج توی صحن بنشینم و زل بزنم به گنبد طلایتان؛

بعد هر آن که بیایم حرفی بزنم و درددلی کنم، حرفها یادم بروند و سکوت کنم فقط؛

من همان سکوت را میخواهم...

کِی می شود به ضریح نورانی تان زل بزنم ولی اشک ها چشمانم را تار کنند و نگذارند ببینم؛ مدام پاکشان کنم ولی امانم ندهند و جاری شوند باز؛

من همان تار دیدنِ ضریحتان را میخواهم...

کِی می شود دستم را دراز کنم به سمت ضریحتان ولی شلوغیِ جمعیت نگذارد جلوتر بروم،

و من فقط با دستِ خالیِ دراز شده به سمتتان که امید دارد خالی برنمی گردد میان زائرانتان، دورتان بگردم و بگردم؛

من همان دستِ خالیِ دراز شده ولی پرامید را میخواهم...

 

 

پایی که سست بشه از کنار باب الجواد و یارای رفتنش نباشد!

گوشه ی دنجی مقابل گنبد طلا که همه ی حرف ها را از یاد ببرد و فقط سکوت باشد و بس!

اشکی که چشم را تار کند از دیدنِ ضریح!

دستی که خالی باشد و نرسد ولی به کرامت آقایش امیدوار باشد!

فقط همین و دیگر هیچ...

بچه را بغل گرفته بود تا در ازدحام جمعیتی که برای گرفتنِ غذای نذری، فشرده و فشرده تر می شدند، اذیت نشود...

دیگر خسته شده بود و توانی برایش باقی نمانده بود؛ فقط صلوات می فرستاد...

خانمی که مسئول پخش غذاها بین بانوان بود گفت: غذا رو به اتمام است، لطفا همکاری کنید غذاهای باقیمانده به اونهایی که مدتها توی صف ایستادند و بچه بغل دارند برسد، بیایید جلوتر...

توی دلش خوشحال شد که شاید زودتر غذا را بگیرد و برود و خودش و بچه را که به غرغر کردن افتاده بود از این شلوغی نجات دهد...

چند نفری جلوی او که بچه هایشان را در بغل داشتند غذا گرفتند و رفتند...

نوبت بعدی حتما خود او بود؛ نگاه خانمِ پخش کننده با نگاهش تلاقی کرد. دستش را دراز کرد که غذا را بگیرد ولی در شلوغیِ جمعیت دستِ خانمی بدون بچه ای در بغل!!! از پشت سرش آمد و غذا را گرفت و رفت...

- خانم ها غذا تمام شده است...

خانم پشت سری اشاره به او کرد و داد زد : به این خانم می دادید که مدتهاست بچه بغل اینجا ایستاده!!!

او اما فقط لبخندی زد و آهسته گفت : عیبی ندارد... و آرام خود را از جمعیتِ در حال پراکنده شدن بیرون کشید.

غذا تمام شد...

او در دلش اما ذره ای ناراحت نبود. غذای امشب روزی و قسمتِ او نبوده حتما... باز هم شکر...

 

دلم می خواست که به مجلس عزاداری آقا بروم؛ دست خالی بروم ولی دست پر برگردم...

اشک بریزم و گرد و غبار و سیاهیِ دل را به این اشک ها بزدایم و دلِ کدورت گرفته را با دلی چون آیینه جایگزین کنم...

دودل بودم که با بچه ها بروم یا نه...

آخر با بچه که نمی شود در حال و هوای نوحه ها و سینه زنی ها ماندگار بود؛ مدام حواست پرت می شود!

ولی بالاخره رفتم...

تا حالِ گریه ام می رسید و می خواستم خالی شوم؛ کودکم درخواست خوراکی می کرد؛ دستش را پر می کردم از خوردنی های مختلف؛

دل می سپردم به صدای نوحه خوان، منتظر می ماندم تا اشک ها از راه برسند.

این اشک ها هم انگار سرِ ناسازگاری دارند با من، انگار با این سیاهیِ دلم باید راه دور و درازی را بپیمایند!

تا می آمدم که آماده شوم برای استقبال از اشک ها، کودکم این بار از سر و کولم بالا می رفت؛ گویا حوصله اش سر رفته بود و دلش بازی طلب می کرد!

چاره ای نبود؛ اسباب بازی هایش را به او دادم و کمی با او بازی کردم. تا دیدم انگار سرگرم است و کاری با من ندارد یواشکی برگشتم به حال و هوای خودم، به زانوی غم بغل گرفته ی خودم با این امید که در این حال و هوا بمانم و بیرون نیایم.

چیزی نگذشته بود که کودکم با نگاهی ملتمسانه که به چشمانم دوخته بود، آب می طلبید آب آب آب...

جگرم آتش گرفت؛ این خودش یک روضه ی به تمام معنا بود؛

کجایی ای دل؟ دنبال چه حال و هوایی هستی؟ اشک ها کجایید؟ کدام روضه بهتر از این می تواند جاریتان کند؟!

"شه و شهزاده و شش ماهه و شش گوشه و آب"

ببارید و ببارید و امانم ندهید...

به قالی زیر پایم که نگاه می کردم دیدم یک دنیا گره کنار هم و رج به رج باید قرار بگیرند تا نقش زیبایی پدیدار شود؛ یک دنیا گره در کنار یک دنیا صبوریِ بافنده اش...

باید به گره های زندگی هم اینطور نگاه کنم و صبوری هایم را بیشتر کنم و منتظر بمانم و ببینم در آینده چه نقشی پدیدار می شود...

خدایا ما صبوری می کنیم اما شاید صبرمان تا بافته شدن کامل این قالی ته بکشد و نقشی که به جای می ماند چنگی به دل نزند...

خداوندا تو می دانی صبر در چنین شرایطی کمی دشوار است...

خداوندا خودت گره گشایی کن، خودت گرفتاری های همه را به بهترین شکل رفع و رجوع کن...

یا فارج الهم و یا کاشف الغم

+ از یادداشت های قبلی به قلم خودم

یاد بگیر گاهی که زیادی چیزی را توضیح می دهی برداشت اشتباه پیش می آید. همیشه مختصر و مفید حرفت را بزن و تمام.

مدام قصه نباف؛ مدام از در و دیوار نگو و توضیحِ واضحات نده!

بدان این برایت بهتر است...

+ یادم باشد.

دعا کن...

دعا کن؛ حتی برای کسی که به تو نارو زده و نامردی اش را در حقت تمام کرده؛ حتی برای دشمنت...

و چقدر سخت می شود دعا برای چنین کسی، می خواهی دلت خنک شود از بلایی که ناگاه بر سرش فرود می آید؛ می خواهی در انتظار آن روزی بمانی که گرفتاری اش را به چشم ببینی، ولی...

از سرت بیرون کن این افکارِ پلید و شیطان پسندانه را...

دست به سوی پروردگارت بلند کن و از ته دل برایش دعا کن...

دعا حال دلت را خوب می کند...

دعا حال زندگیت را خوب می کند...

دعا آرامت می کند...

و چه چیز بهتر از آرامش برای تو...

+ یادم باشد؛ آویزه ی گوشم شود!

خودش دیسک کمر داشت؛

شوهرش تصادف کرد و باید چند وقتی بدون حرکت در رختخواب میخوابید؛

اما او یک تنه همه کارهای او را می کرد؛ همه کارهای سخت مراقبت از یک بیمار را؛

سخت بود خیلی سخت...

دست تنها بود و گاهی از نظر جسمی کم می آورد...

اما اصلا غر نمی زد، گله نمی کرد؛

خستگی را از عمق چشمان گود رفته اش می توانستی ببینی اما لبخندش همیشه به لب بود؛

گاهی می فهمیدی که در تنهایی اش اشکی ریخته و چشمانش بارانی شده ولی به روی خودش نمی آورد و لحظه ای شکایت نمی کرد...

+ یاد همسران صبور و مقاومِ جانبازان عزیزمان افتادم که چند وقت نه، بلکه یک عمر همچون پروانه به دور عزیزانشان می گردند...

+ اجرِ صبوری هایت نزد پروردگارمان محفوظ باقی خواهد ماند، بانو جان...

تو کجایی؟...

و چگونه روزها و سال های زندگیم پی در پی با خوشی ها و ناخوشی ها، شادکامی ها و تلخ کامی ها بی تو گذشت؟!

مرا ببخش که هنوز زنده ام، بی تو...

تو نیستی و این بزرگترین حسرت همیشه با من است...

و هنوز مزه ی شیرین آن آخرین لحظات با تو بودن را حس می کنم؛

چه تازه است داغت به دلم...

و چه فراموش نشدنی است تلخی نبودنت که هیچ شیرینی نتوانست از یادم ببردش...

+ به یاد همه عزیزانی که اکنون در کنارمان نیستند؛ روحشان شاد...