طبیعت...
همیشه جوابه به همهی رنجها و کمآوردنها و ناامیدیهام...
وقتی دل به دلش میدم، از این دلدادگی هرگز پشیمون نمیشم...
و چقدر کم میتونم ازش بهره ببرم...
سهراب میگه: «... من به آغاز زمین نزدیکم... نبض گلها را میگیرم... آشنا هستم با، سرنوشت ترِ آب ، عادت سبز درخت... روح من در جهت تازهی اشیا جاری است... روح من کمسال است... روح من گاهی از شوق، سرفهاش میگیرد... روح من بیکار است: قطرههای باران را، درز آجرها را میشمارد... روح من گاهی، مثل یک سنگِ سر راه، حقیقت دارد...»
و انگار داره «من» رو توصیف میکنه...
وقتی بعد از مدتها فرصتی پیش میاد و به دل طبیعت سرک میکشم، حالم دگرگون میشه، سعی میکنم بیشتر از لحظات استفاده کنم و نذارم اون لحظات از دستم در برن، دوست ندارم اونها رو جزو عمرم بدونم، انگار کن لحظههایی سر رسیده که میتونم از گذر پرتلاطم عمرم بیرون بیام، نفسی تازه کنم و دوباره به جریان بیتوقف عمر پا بذارم...

توی طبیعت یاد میگیرم که انگیزه پیدا کنم برای ادامهدادن مثل رود، مطمئن میشم که باید بایستم و مقاومت کنم مثل کوه، یقین پیدا میکنم که باید سایهساری باشم برای همراهان خستهام و دست پرسخاوتی باشم برای نوازششان مثل درخت، گرم و خاکی اما مقاوم باشم برای رهروهای هممسیر مثل خاک، بیتوجه به سختیها، وقتی پر از غرور آن بالاها سِیر میکنم، نفْس و غرور را زیرپا بگذارم و سرازیر شوم به پایین مثل آبشار...
سهراب میگه: «... من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن... من ندیدم بیدی، سایهاش را بفروشد به زمین... رایگان میبخشد، نارون شاخهی خود را به کلاغ...»
روح من بدجوری گره با طبیعت خورده...
اصلاً دلم نمیخواد به دلایلِ جورنشدنِ شرایط برای بهرهبردنِ بیشتر از طبیعت فکر کنم، که اگه طبیعت من رو یه قدم به شناخت خودم و خدای خودم نزدیکتر کنه، اینجور فکرها من رو صد قدم به عقب برمیگردونه، دلیل جورنبودنِ شرایط و گرفتاریهای ریز و درشت هرچی که هست، بمونه کنج صندوقچهی دلم، چیزی که اهمیت داره پرداختن به لحظاتیه که توفیقی نصیبم شد و توی دل طبیعت قدم گذاشتم...
سهراب میگه: «... زندگی دیدن یک باغچه از شیشهی مسدود هواپیماست...»
بهتره به جای غر زدن از شرایطی که توش گیر افتادم و اجتنابناپذیره، فرصتهای کوچیک زندگی رو بیشتر دریابم...
