روزهای پایانی تابستون عزیز:
۱. اومدیم سفر؛ تا قبل از اومدن نمیدونستم چقدر به سفر نیاز دارم، حالا میفهمم!
۲. امواج بر شانهی ساحل آرام میگیرند؛ قلب من با شنیدن صدایشان...
۳. زیباییهای بصری طبیعت حالم رو بهتر میکنن و شاید برای روزهای سختِ ادامه! قویترم کنند...
۴. دارم یاد میگیرم به خودم احترام بذارم؛ هر دلخوریای ارزش مطرحکردن و پشتچشمنازککردن نداره قطعاً! :)
۵. کارهایی که با همکاری خانوادگی انجام میشن عجییییب به دل آدم میشینن و دلچسبند :)
۶. پارسال اینموقعها جوانه توی دلم بود، امسال یادش...
۷. خدایا شکرت برای همهچیز... :)
روزهای ابتدایی پاییز دلانگیز:
۱. شروع پاییز همیشه برام هیجانانگیز بوده؛ هیچوقت ازش بدم نیومده؛ منه درس و مدرسهدوست بایدم از بوی ماه مهر مست بشم، نه؟! :) و سالها بعد ماههای اول ازدواجم توی پاییز میگذره و هر سال سالگردش گرچه فقط و فقط به یادآوری با پیامی و نگاه پرمهری و لبخندی پر از عشق سپری میشه، اما باز هم برام دوستداشتنی و خاصه...
۲. به خودم احترام گذاشتم و راجع به دلخوریها و خودخوریهام باهات حرف زدم؛ اینکه میگم احترام گذاشتم یعنی حس کردم اگر خودم رو دوست دارم باید هرطوری هست دست از این گفتگوهای بیپایان ذهنی بردارم چون دارم خودم رو آزار میدم و باید به تو که مخاطب واقعیِ من هستی و نه توی خیالاتم و داری حرفهام رو میشنوی، از حس و حال دلم بگم... جالبه که من فقط حرف زدم و تو شنیدی، راهکاری نداشتی، حتی از من خواستی که بگم چیکار کنی تا مشکلم حل بشه و حالم بهتر، من اما نمیدونستم و فقط حس کردم بار بسیار بزرگی رو از روی دوشم برداشتن؛ حتی با اینکه تهش نفهمیدیم چهکار باید کرد... با فقط گفتنش، صادقانه گفتنش، صریح و بیپرده گفتنش بدون اینکه ثمر و نتیجهی دیگهای حاصل بشه، به طرز معجزهآسایی آرامش نصیبم شد... ازت تشکر کردم برای شنیدن حرفهام، منتظرم بیای خونه تا ازت معذرتخواهی کنم چون به نظرم ناراحتت کردم...
۳. پروژهی کاری جدید دستمه و احتمالاً هفتهی پیشرو بهخاطر جراحیای که فندق در پیش داره، یه زره فولادین باید به تن کنم برای مراقبتهای بعدش، خیلی خیلی ذهنم درگیره و متمرکز نمیتونم بشم، کارهای خونه هم هست و رسیدگی به درس و مشق بچهها هم اضافه شده؛ کلاً یه کپی از خودم میخوام وردستم وایسه و بهم توی کارها دست برسونه!! (چه ازخودراضی! هیچکی رو هم جز خودش قبول نداره!😄)
+ ۵۰۰مین پست این وبلاگ :)