سال ۹۳ خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم برای ثبت خاطرات مهنام که اون موقع نزدیک دو سالش بود و الان هم‌قد خودمه :)

یادمه از روی یکی از جزوه‌های آقای یار که نحوهٔ ساختن وبلاگ رو آموزش می‌داد و مربوط به یک دوره‌ای توی دانشگاهش بود، وبلاگ‌ساختن رو یاد گرفتم؛ آخرِ اون جزوه، بلاگفا رو پیشنهاد داده بود برای شروع کار؛ منم دل رو به دریا زدم و رفتم یه وبلاگ به نام «عطر بهشت مادری» توی بلاگفا ساختم...

توی اون وبلاگ از جزئیات مادرانه‌هام با مهنام می‌نوشتم و عکس می‌ذاشتم و دوستان نسبتاً زیادی هم پیدا کرده بودم که اوایل سال ۹۴ اون سونامی عظیم پیش اومد و وبلاگ من جزو اون دسته‌ای بود که به کل رفت زیر امواج سونامی!

شش هفت ماهی به این امید که دوباره برمی‌گرده سر جاش و درست میشه، سَر کردم! اما نشد که نشد؛ توی این مدت هم توی یه فولدری گوشهٔ کامپیوترم خاطرات رو می‌نوشتم تا از یادم نرن...

کم‌کم باورم شد همه‌چی تموم شده و با حال خراب رفتم پیِ اینکه چطور میشه مطالب رو بازیابی کرد؛ یادم نیست چطور ولی یاد گرفتم که به یه طریقی مقدار اندکی از مطالبم رو بازیابی کنم اما بازم تعداد زیادیش مدفون باقی موندن...

حالا باید یه خونهٔ جدید شاید توی یه محلهٔ جدید پیدا می‌کردم؛ چون از بلاگفا خیلی دل‌چرکین بودم و از طرفی مطمئن نبودم دوباره این بلا رو سَرم میاره یا نه، قرعه به نام بلاگ‌اسکای افتاد؛ با همون نام قبلی یه وبلاگ جدید توی بلاگ‌اسکای ساختم، شاید مثلاً دیگه اواخر سال ۹۴ بود! به نوشتن ادامه دادم، همچنان روزمره‌نویسی (حالا نه هر روز ولی معمولاً خاطرات رو با جزئیات تعریف می‌کردم!) 

فکر کنم سال ۹۷ بود که یکهو به نظرم اومد این رویهٔ وبلاگ‌نویسی رو دوست ندارم! چرا باید برای یک عده که نمی‌شناسم بیام جزئیات زندگیم و بچه‌هام رو بنویسم؛ هیچ تجربهٔ بدی هم تا اون موقع پیش نیومده بود برام ولی این فکر یکهو مثل خوره به جونم افتاده بود و منو داشت از درون متلاشی می‌کرد...

تصمیم گرفتم تمام نوشته‌هامو رمزدار کنم؛ دوستان زیادی داشتم و این تصمیمِ یکدفعه‌ای خیلی براشون عجیب بود، همش می‌پرسیدن اتفاقی افتاده یا نه، اما من به این نتیجه رسیده بودم که روزمره‌نویسی رو دوست ندارم و اگرم ادامه بدم فقط رمزدار می‌تونم بنویسم!

چند ماهی گذشت ولی حس نوشتن در من شعله‌ور بود؛ حس اینکه دلم می‌خواد افکارم رو با دیگران درمیون بذارم؛ به این فکر افتادم که روشِ نوشتنم رو تغییر بدم؛ از افکارم، تجربه‌هام، عقایدم و از درس‌هایی که لابلای روزهای زندگی و از پیش‌پاافتاده‌ترین اتفاقات زندگی می‌گیرم، بنویسم شاید رهگذری بخونه و براش مفید باشه؛ این شد که از سال ۹۸ یه وبلاگ توی بیان ساختم؛ اون موقع ذهنیتم از آدمای بیان، این بود که همگی دست به قلم و نویسندهٔ محض هستن... و فکر می‌کردم چطور می‌تونم بین این آدم‌حسابی‌ها خودمو جا کنم؟ :) اومدم اینجا با یه روش دیگه برای نوشتن و کم‌کم نمک‌گیر و موندگار شدم :)

نوشتم و نوشتم؛ خوندم و خوندم؛ نظر دادم و نظر گرفتم... یه دنیای بزرگِ دیگه اینجا بود، دقیقاً میونِ صفر و یک‌هایی که آدم‌های حقیقی رو مجازاً بهم پیوند می‌داد... من هم شدم جزئی از این دنیای بزرگ که نوشتن یکی از مؤلفه‌هاش بود و این بار این روش وبلاگ‌نویسی، اتفاقاً مناسبِ روحیات و احوالاتم بود و خودخوری و خودسرزنش‌گری کمتری رو متحمل شدم و به همین روش خو گرفتم و ادامه دادم...

امروز یه سری به وبلاگم توی بلاگ‌اسکای زدم و چندتایی از پست‌های اون روزهای روزمره‌نویسی رو خوندم؛ خیلی تعجب کردم! بعضی اتفاقات رو حتی اصلاً به یاد هم نمیارم ولی این اتفاقات رو یه زمانی خودم زندگی کردم...

از دیروز که این خبر افتاد سرِ زبون‌ها و یکهو طوفان به پا شد توی بیان، خیلی داغون شدم و حتی اشک ریختم برای دلبستگی‌ای که به راحتی به فراموشی سپرده میشه و هیچ‌کس براش ارزشی قائل نیست؛ خلاصه خیلی غصه خوردم ولی امروز یکم واقع‌بینانه‌تر و منطقی‌تر به ماجرا نگاه کردم؛ اولاً! این‌که می‌دونیم قراره این اتفاق بیفته به نظرم پذیرشش رو برامون راحت‌تر کرده و اصلاً قابل قیاس با سونامی بلاگفا که آوار شد روی سرمون و هیچ‌کس یه عذرخواهی ساده هم ازمون نکرد، نیست؛ ثانیاً! حالا که قراره این دنیای بزرگ از هم فروبپاشه، دوست ندارم مثل اون صفر و یکی باشم که لابلای کدهای دیگه به فراموشی سپرده میشه؛ من یه آدم حقیقی‌ام که با جادوی کلمات خودم رو میون کدها جا داده بودم و از این طریق همهٔ اون چیزی که توی مغزم بود و تو دنیای حقیقی بروزشون سخت بود، اینجا ثبت می‌کردم...

خواستم بگم حس نیاز به نوشتن و حتی یک درصد القای حس امید و نور به یک نفر و در اصل شاید فریادِ حس زندگی و دوام‌آوردن در قالب کلمات باعث میشه که من باز هم به نوشتن ادامه بدم؛ بیان این بستر رو یه روزگاری برام فراهم کرد؛ واقعاً ازش ممنونم، تجربهٔ بی‌نظیری بود حضور در این بستر؛ دوستان خیلی خوب و محشر و درجه یکی نصیبم کرد، دمشم گرم... خداروشکر تجربهٔ خیلی عجیب غریب یا به دور از احترامی هم با مخاطبینم نداشتم و سراسر درک بودید و حتی اونایی که مخالف عقایدم بودید با احترام و دلسوزی عنوان کردید و اگرم گاهی با احترام برخورد نکردید، حق میدم بهتون :) 

حالا اگه بیان خسته است و باید بره و نمی‌تونه ادامه بده، چرا من باید خودم رو به در و دیوار بکوبم؟!

خیلی‌هاتون گفتید که دیگه عمر وبلاگ‌نویسی‌تون به سر اومده و دنبال جایگزین برای بیان نیستید، من خیلی فکر کردم دیدم من آدمِ ادامه‌دادنم چون حس نوشتن مثل خون توی رگ‌هامه و من نمی‌تونم جلوی جوشش چشمهٔ کلمه‌ها رو بگیرم حتی اگه بستر بیان بهم خدمتی نرسونه؛ و البته که این نوشتن ورای نوشتن توی دفتر خاطرات و امثالهمه چون آپشنی داره که همون خونده‌شدن توسط آدم‌های حقیقی‌ای هست که حتی اگر قضاوتت هم کنن خیلی آسیبی بهت نمی‌رسونه؛ پس چون زنده‌ام به نوشتنم ادامه میدم ان‌شاءالله به شرط حیات :)

+ https://virgool.io/@harim_e_del

+ این چند روز هم تا بسته‌شدن (اگر بسته‌شدنی در کار باشه!) باز هم اگر کلمه‌ای از ذهنم سرریز کرد همینجا توی بیان خواهم نوشت، ببخشید طولانی شد، حلال کنید :)

۶ ۰