حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

وظایفی به دور از انسانیت

به عنوان فرمانده نیروی سلطنتی ژاپن وظیفهٔ من کشتن شما بود، اما به عنوان یک انسان متأسفم...

راجع به محموله‌ای که حمل می‌کردم، باید یه چیزی بهتون بگم، منم وظیفه‌مو انجام می‌دادم اما به عنوان یه مرد، به هیچ عنوان بهش افتخار نمی‌کنم...

گفتگوی افسر نیروی دریایی ارتش ژاپن و افسر نیروی دریایی ارتش آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم در یکی از سکانس‌های پایانی فیلم «کشتی ایندیانا»...


وظایفی که انسانیت رو زیر پا می‌ذارن، همیشه از فطرت آدمی به دورن...

آن روی دیگرِ سکهٔ جنگ‌ها، آدم‌هایی هستن که باید فطرت بیدار خودشون رو به خواب بزنن و انسانیت رو نادیده بگیرن؛ این دو افسر بعد از جنگ جهانی دوم، برای وظایفی که انسانیت رو زیر سؤال برده بود، متأسف بودند و با اشکِ در چشم حلقه‌زده به همدیگه احترام نظامی گذاشتند...

این دنیا خیلی عجیبه...

به پویش ما می‌پیوندید؟ قطعاً خیر!

از در و دیوارِ گروه‌هایی که عضوشون هستم، برام این پیام می‌باره که: «به پویشِ "تعطیلی مدارس را متوقف کنید" بپیوندید!» بعد زیرش خودشون رو به آب و آتیش می‌زنن که بیاید این کارزار رو امضا کنید؛ کلی هم آه و فغان و فریاد سر میدن که دیگه دارم از تعطیلی‌های پی‌درپی دیوونه میشم، کنترل بچه‌ها سخت شده، از این‌ها در آینده می‌خواد چی از آب دربیاد؟!، تحملم تموم شده از بس جنگ و دعوای بچه‌ها رو صلح دادم و چه و چه...

آخه عزیزِ من اینم شد پویش؟! این مشکلاتی که شما ردیف می‌کنید با فرستادن بچه‌ها به مدرسه حل نمیشه؛ پس‌فردا تابستون رو با حضور دلبندانتون توی خونه می‌خواید چه‌جوری بگذرونید؟!

یعنی شمای پدر و مادر حاضرید توی هوای آلوده‌ای که گاهی اعدادش نزدیک به تخلیهٔ شهره!!! فرزند دلبندتون رو که بسیار هم نگران امورات آموزشیش هستید، بفرستید به مدرسه تا بلکه در آینده چیزی! بشه و مهم‌تر اینکه روان خودتون خدشه‌دار نشه؟!!! یکمی غیرقابل هضمه برام...

مگه تنفسِ سمّ خالص شوخی‌برداره؟! چرا فکر می‌کنید حالا چند روزم توی آلودگی هوا بره مدرسه چیزی نمیشه؟! در این مورد مطالعه کردید؟! می‌دونید چه آسیبی برای بچه‌های در حال رشد ما داره؟! بابا بخدا ظلمه...

حالا نمیگم شرایطِ همه باید توی خونه گل‌وبلبل باشه؛ والا بخدا منم با یک دبیرستانی و یک دبستانی توی خونه گاهی بدجوری به چالش می‌خورم اما چارهٔ کار این نیست، لااقل برای آلودگی هوا نمی‌طلبه این پویش رو راه بندازید، مشکل جای دیگه است و چاره‌اش چیز دیگه؛ قرار نیست تا راه چارهٔ درست پیدا میشه بچهٔ من متحمل آسیب بشه توی هوایی که هوای بچه‌مو نداره! مگه سلامتی بچهٔ من بازیچه است؟!

مثلاً میشه پویش راه انداخت برای حلّ معضل حل‌ناشدنی! آلودگی هوا به یک طریقی که شدنی باشد، بهبود زیرساخت‌های حمل‌ونقل عمومی (به شرطِ به‌آتش‌کشیده‌نشدن توسط یک عدّه ازخدابی‌خبر!)، تغییر زمان شروع و پایان سال تحصیلی یا مثلاً گذاشتن تعطیلات زمستانی با یک نظم و اصول خاصی که هم آموزگاران و هم والدین تکلیف خودشون رو بدونن که کِی حضوری باشه و کِی مجازی، نه اینطور بلاتکلیف و با تصمیم‌های آخرشبی برای تعطیل‌کردنِ مدارس!

بی‌خبری، خوش‌خبری!

لابلای بلند‌فکرکردن‌های آقای یار موقع خوندنِ اخبارِ کانال‌ها، هرزگاهی ناخواسته از چندتا خبر مطلع میشم؛ راستش دارم تلاش می‌کنم امنیت روانیم رو خدشه‌دار نکنم... از شهریورماه که از عضویت چندین کانال خبریِ یادگار از دوران جنگ دوازده‌روزه خارج شدم، تصمیم گرفتم دیگه خودم و روحم رو درگیر نکنم... خداییش خیلی آسیب‌زاست... شما هم تا حد امکانتون دوری کنید... باور کنید زندگی قشنگ‌تر میشه! :)

خلاصه که:

می‌گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را

پای خواب‌آلوده از خار مغیلان فارغ است

«صائب‌تبریزی»

 

اعیادتون مبارک

ما رو از دعای خیرتون توی این روزها بی‌نصیب نکنید، لطفاً🙏🏻🌱

برف آمد پشتِ ردّت، در خیابان گم شدم...

امروز صبح که مهیاد رو به مدرسه رسوندم، دلم می‌خواست مثل همیشه پیاده برگردم خونه؛ از سُرخوردنِ احتمالی ترسیدم و با اسنپ برگشتم؛ ولی دلم طاقت نیاورد و رفتم توی پارک نزدیک خونه، چند دقیقه‌ای زیر برف ایستادم و سیاهی چادرم رو با سفیدی برف هم‌نشین کردم، صدای له‌شدنِ برف‌ها رو زیر پام به گوش جان شنیدم؛ چندتا عکس گرفتم و برگشتم خونه... :)

 

وسط برف‌‌ها که ایستاده بودم، یهو این صحنه از داستانی که قبلاً اینجا می‌نوشتم، توی ذهنم تداعی شد به همراه آهنگی که بهش ضمیمه کرده بودم؛ چقدر دلم خواست، روزهایی که توی تار و پود یک داستان گره می‌خورم رو دوباره تجربه کنم... 

دوباره با هم بخونیمش؟! :

«...برف به‌آرومی شروع به باریدن کرده بود و دونه‌های ریزش مثل پنبه‌های پراکنده، رقص‌کنان توی هوا می‌چرخیدن و روی زمینِ گرم، آروم می‌گرفتن. کامیاب یه قدم به سمت مهتاب برداشت ولی بعد سریع به سمت ماشینش برگشت و همونطور که سوار می‌شد، رو به مهتاب کرد و گفت: «برو به زندگیت برس خانوم... گورمو گم می‌کنم که دیگه منو نبینی...» سوار شد و صدای کوبیده شدن درِ ماشینش، مثل پتکی بر سر مهتاب فرود اومد. 

ماشینِ کامیاب خیلی زود میونِ قابی از دونه‌های برف و مه‌ای که کم‌کم همه‌جا رو فرامی‌گرفت، محو شد؛ برف اونقدر سریع جای رد چرخای ماشینش رو توی کوچه‌ی سپیدپوش، پر کرد که انگار اصلاً از اول اونجا نبوده، درست مثل فکر و خیال زودگذری که میاد، پروبال می‌گیره و زود میره و اثری ازش به‌جا نمی‌مونه...»

 

گاهی با خودم فکر می‌کنم چه‌جوری این داستان رو پر و بال دادم؟! جرقه‌اش چه جوری زده شد؟! چرا فکر می‌کنم دیگه نمی‌تونم داستانی به این بلندی ببافم؟! این داستان رو قسمت به قسمت بدون فکر و طرح قبلی که قراره به کجا ختم بشه، توی وبلاگم می‌نوشتم و پست می‌کردم، درحالی‌که نمی‌دونستم قسمت بعد قراره قلمم من رو کجا ببره؟! عجیب بود ولی دست‌یافتنی...

این عکس هم حاصل گردش در برف امروز :)

خدایاشکرت...

* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan