زن سریع توی ماشینش میشینه و درحالیکه با ترس تلفن همراهش رو برمیداره، بین همهٔ مخاطبان گوشی میگرده تا تماسی رو برقرار میکنه...
تلفن طرف مقابل میره روی پیغامگیر و زن با ترسی که چشماش رو پر کرده، میگه: «فقط زنگ زدم که بگم من هم نمیتونم زندگی رو بدون تو تصور کنم...»
و...
سایهٔ موج سهمگینی که درست از مقابلش داره میاد و شهر رو به کام مرگ میکشونه، توی شیشهٔ ماشینش دیده میشه...
کمی قبل، مرد دقیقاً همین جمله رو به زن گفته بود، درحالیکه زن در آستانهٔ رفتن و پشت به او بود...
زن شنید اما بدون پاسخ، رفت...
اگر هر لحظه از زندگیمون رو اون لحظهٔ آخر تصور کنیم، مطمئناً خیلی از گفتنیها رو به عزیزانمون توی وقت مناسب خواهیم گفت و قطعاً از گفتنِ خیلی از نگفتنیها چشمپوشی خواهیم کرد...
وسط دیدنِ فیلم و حتی کمی بعدش توی خیابون، داشتم به اون حسرت بزرگی که اکثرمون دچارش میشیم، فکر میکردم...
- دوشنبه ۳۰ دی ۰۴ , ۱۳:۵۵