حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

لحظهٔ آخر

زن سریع توی ماشینش می‌شینه و درحالی‌که با ترس تلفن همراهش رو برمی‌داره، بین همهٔ مخاطبان گوشی می‌گرده تا تماسی رو برقرار می‌کنه...

تلفن طرف مقابل میره روی پیغام‌گیر و زن با ترسی که چشماش رو پر کرده، میگه: «فقط زنگ زدم که بگم من هم نمی‌تونم زندگی رو بدون تو تصور کنم...» 

و...

سایهٔ موج سهمگینی که درست از مقابلش داره میاد و شهر رو به کام مرگ می‌کشونه، توی شیشهٔ ماشینش دیده میشه...


کمی قبل، مرد دقیقاً همین جمله رو به زن گفته بود، درحالی‌که زن در آستانهٔ رفتن و پشت به او بود...

زن شنید اما بدون پاسخ، رفت...


اگر هر لحظه از زندگی‌مون رو اون لحظهٔ آخر تصور کنیم، مطمئناً خیلی از گفتنی‌ها رو به عزیزانمون توی وقت مناسب خواهیم گفت و قطعاً از گفتنِ خیلی از نگفتنی‌ها چشم‌پوشی خواهیم کرد...

وسط دیدنِ فیلم و حتی کمی بعدش توی خیابون، داشتم به اون حسرت بزرگی که اکثرمون دچارش میشیم، فکر می‌کردم...

William Coleridge
۳۰ دی ۰۴ , ۱۴:۰۹

از زلزله و عشق خبر کس ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

 

+ مرگ هم همینطور.

پاسخ :

بله همینطوره...
هو مورو
۳۰ دی ۰۴ , ۱۴:۱۴

یکی از برکاتی که روزگار فعلی واسم داشته همینه. خصوصا از بعد جنگ دوازده روزه. یا همین فتنه. خیلی چیزا برام تغییر کرده. حتی ماه ها بعد از جنگ دوازده به خودم یادآوری میکردم، این فرصتی که الان هست ممکنه فردا نباشه. خود همین نگاه خیلی از کدورت ها رو از بین می‌بره :)

پاسخ :

هم کدورت‌ها رو از بین می‌بره و هم نمی‌ذاره مهرت رو بیخودی از دیگران دریغ کنی...
💕 پسر خوب 💕
۳۰ دی ۰۴ , ۱۵:۰۸

من همیشه برای همون حسرت نخوردنه کوتاه میام، میگذرم و میبخشم و فراموش میکنم

شاید این قهر آخر، نگفتن آخر، خداحافظی آخر و سلام آخر باشه...

حیف نیست تو قهر از هم جدا شیم؟؟؟

پاسخ :

گاهی این فکرها خیلی دیر به ذهن می‌رسن!
•✿ آرورا ✿•
۳۰ دی ۰۴ , ۲۲:۵۲

حیف که عبرت ها خیلی زود فراموش میشن... لااقل برای من اینطوره 

پاسخ :

برای اکثرمون همینطوره... انسانِ فراموشکار
یاسی ترین
۰۱ بهمن ۰۴ , ۰۰:۳۴

آره واقعا...

چقدم آدم فراموشکاره تو این چیزا.

تا توی موقعیتی که تهدیدمون میکنه قرار نگیریم باورمون نمیشه که ممکنه این حس‌ها سراغمون بیاد🥲

پاسخ :

حالا باز بعضی‌ها این فرصت رو پیدا می‌کنن که جبران کنن وای به حال روزی که زمانِ جبران گذشته باشه و حسرت بخوریم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan