به گلدان کنار ورودی آشپزخانه نگاه میکنم... یک آگلونِمای سرسخت است...
دو سال پیش طی سفر دوهفتهای به زادگاه آقای یار آن هم وسط تابستان! چون کسی نبود بهش رسیدگی کند، تمام برگهایش یکی یکی زرد شدند و ریختند...
وقتی از سفر برگشتیم، درست مثل بچهٔ فیلم «تنها در خانه» بود که جایش گذاشته بودیم؛ در آغوشش گرفتم و سعی کردم کاستیها را جبران کنم، مدام جایش را عوض میکردم تا نور بیشتری بهش برسانم، خاک بهتری پایش ریختم، بیشتر آبش دادم، کود ریختم برایش، ولی این آگلونِما دیگر همانی که بود، نشد!
زردشدنِ برگهایش آزارم میداد و این فکر که «هیچ گلدونی توی خونهٔ من و زیرِ دستِ من پا نمیگیره، یا بهقول قدیمیها گل و گیاه داری به من نمیفته!» مثل پتک روی سرم فرود میآمد...
تمام برگها رفتند و ماند دو ساقهٔ بیرونزده از خاک که به زور دو برگ دراز را روی سرشان نگه داشته بودند؛ زشت و بیبار بهنظر میآمد، اما امید داشتم که باز هم جوانههای بیشتری روی ساقههایش ببینم و دوباره پر از برگهای ابلق کنار آشپزخانهمان جلوهگری کند...
یکی از همان دو برگ هم زرد شد و ریخت و کورسوی امیدم کمرنگتر شد... حالا مانده همان یک برگ کوچک که چند ماهی میشود از جایش جُم نخورده و تغییر رنگ نداده و من همچنان با ذوق، امید و شوقی که شاید آگلونِما در چشمانم دیده باشد، به خاکش آب میریزم...
اگر زندگیمان را مرور کنیم، همهٔ ما در وجودمان یک آگلونِمای سرسخت داریم...

- شنبه ۲۸ دی ۰۴ , ۱۳:۰۳