حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

من هم یک معترضم اما...

می‌شود معترض بود و سرِ یک «انسان» را از تنش جدا نکرد!

می‌شود معترض بود و اتوبوس را به آتش نکشید!

می‌شود معترض بود و به قرآن و مقدسات یک ملت هتک حرمت نکرد!

می‌شود معترض بود و بچهٔ سه‌ساله را در بغل پدرش نکشت!

می‌شود معترض بود و مغازهٔ کاسب بی‌نوا را خراب نکرد!

می‌شود معترض بود و ماشین شخصی «مردم عادی» را نسوزاند!

می‌شود معترض بود و خودروی آتش‌نشانان را به لاشه‌ای تبدیل نکرد!

می‌شود معترض بود و شیشه‌های بانک و ایستگاه اتوبوس و مترو را نشکست!

این را «مردم» دیروز در حضور میلیونی خودشان ثابت کردند؛ همان‌ها که بعضاً به نانِ شب محتاج بودند اما میان شعارهای ملی و وطنی، بر علیه ناکارآمدی‌ها و بی‌تدبیری‌ها و بی‌کفایتی‌ها هم شعار سر می‌دادند...

به‌هرحال خون از دماغ کسی جاری نشد، جایی آتش نگرفت، سری بریده نشد، «انسان»ی زنده زنده در آتش نسوخت، شیشه‌ای نشکست، کسی به روی «هم‌وطن» قمه نکشید، کسی ماشهٔ تفنگ دولولِ شکاری را بیخ گلوی یک «انسان» نچکاند و هیچ‌کس متحمل ضرر‌های جانی و مالی نشد!

تویی که «خوش‌حال» یا «بی‌تفاوت» بودی نسبت به اتفاقات اخیرِ مملکتت یا حتی با «هیجان» نشسته بودی ببینی کِی طومار نظام در هم می‌پیچد تا «آزادی!!!» را از آن سوی مرزها کادوپیچ تحویل بگیری، دقیقاً بگو الان موضعت چیست؟ کدام طرفی هستی؟ تکلیفت را برای خودت لااقل معلوم کن، چون بلاتکلیفی سخت است! ما که مشخص است طرف تمام آن «معترض»هایی هستیم که دیروز به خیابان‌های سراسر کشور آمده بودند...

به گرانی‌ها معترضی؟ من هم هستم... از بی‌کفایتی برخی مسئولین گله داری؟ من هم دارم... نمی‌دانی از اقتصادِ نابه‌سامان و آیندهٔ مبهم به کجا شکوه کنی؟ من هم همین‌طور... از این‌که نمی‌توانی نقشهٔ راه قابل‌اطمینانی برای آینده‌ات ترسیم کنی، سردرگمی؟ می‌فهممت... به‌نظرت سیاست‌های کلی نظام و اصلاً الفبای وجودی نظام ایراد دارد؟ نه دیگه به نظر من ندارد :) همهٔ این‌ها درست اما به‌نظرت راهش این بود که ناجوانمردانه خون بریزند و بشکنند و آتش بزنند و هتک حرمت کنند؟!

به قول یکی از سکانس‌های سریال «بِرِتا»: آدما معمولاً فقط می‌دونن چی نمی‌خوان ولی دقیقاً نمی‌دونن چی می‌خوان!

* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan