انتظار داشت با او تماس بگیرم و از احوالش جویا شوم، درحالیکه روز قبلش با هم صحبت کرده بودیم!
من هم دقیقاً آن روز میان تار عنکبوتِ کارهای زندگی و درس بچهها و دکتربردنشان گیر افتاده بودم و روز شلوغی را از سر گذرانده بودم؛ با خودم گفتم فردا به او زنگ خواهم زد...
فردایش شد و تماس گرفتم؛ بهخاطر انتظاری که از من داشت و برآورده نشده بود، پای تلفن یک نتیجهگیری کرد و به شکل کنایهای نهچندان دلچسب تحویلم داد...
در لحظهٔ شنیدنِ آن کنایه، حس فرورفتنِ نیشی در گوشت تنم را داشتم؛ میبُرید و فروتر میرفت! بیخیال شدم و گذشتم...
آخرِ حرفهایمان به آرامی کمی برایش توضیح دادم که شرایط دیروز چطور بوده؛ اما او همچنان خودش را محق میدانست و از حرفش کوتاه نمیآمد...
حقم این نبود؛ من کاملاً بیخبر از انتظاری بودم که از من داشت!
و حالا بهخاطر برآورده نشدنش، قضاوت شده و برچسب خورده بودم؛ حس فرزند بیکفایت که هرزگاهی مثل خوره به جانم میافتد، داشت از درون متلاشیام میکرد...
عصبانی شده بودم؛ چرا مدام باید قضاوت میشدم و بابت چیزی که از آن خبر نداشتم، بازخواست شده و برچسب میخوردم؟!
با صدای بالاتری برایش توضیح دادم...
قبول دارم این کارم خوب نبود، هرچند انگار دست خودم نبود و ناشی از همان عصبانیت و ناحقی بود...
آخرِ صحبتهایمان به صلح رسیدیم و کدورتها را برطرف کردیم؛ من انتظارات او را فهمیدم و از این به بعد، سعی خواهم کرد بیشتر به آنها بها دهم، او هم فهمید چه چیزی مایهٔ دلشکستگیام است و چارهاش چیست...
خودم را شماتت نمیکنم؛ شاید بالاخره یک روزی باید حرفش را میزدیم...
اما حس میکنم در این ماههایی که دههٔ سیسالگی دارد به پایانش نزدیکتر میشود، من بهجای فروخوردنِ همیشگیِ ناراحتیهایم بابت رفتار مامان، بیپرواتر و کمصبرتر شدهام...
نه آن فروخوردنها به پختگی نزدیک است، نه این کمصبریها...
گاهی فکر میکنم یک زندگی با حضور پدرم و روابط دوستانهتر با مادرم از این دنیا طلبکارم...
- پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴ , ۱۶:۲۵