حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

کاش به پختگی نزدیک شوم!

انتظار داشت با او تماس بگیرم و از احوالش جویا شوم، درحالی‌که روز قبلش با هم صحبت کرده بودیم! 

من هم دقیقاً آن روز میان تار عنکبوتِ کارهای زندگی و درس بچه‌ها و دکتربردنشان گیر افتاده بودم و روز شلوغی را از سر گذرانده بودم؛ با خودم گفتم فردا به او زنگ خواهم زد...

فردایش شد و تماس گرفتم؛ به‌خاطر انتظاری که از من داشت و برآورده نشده بود، پای تلفن یک نتیجه‌گیری کرد و به شکل کنایه‌ای نه‌چندان دلچسب تحویلم داد...

در لحظهٔ شنیدنِ آن کنایه، حس فرورفتنِ نیشی در گوشت تنم را داشتم؛ می‌بُرید و فروتر می‌رفت! بیخیال شدم و گذشتم...

آخرِ حرف‌هایمان به آرامی کمی برایش توضیح دادم که شرایط دیروز چطور بوده؛ اما او همچنان خودش را محق می‌دانست و از حرفش کوتاه نمی‌آمد...

حقم این نبود؛ من کاملاً بی‌خبر از انتظاری بودم که از من داشت! 

و حالا به‌خاطر برآورده نشدنش، قضاوت شده و برچسب خورده بودم؛ حس فرزند بی‌کفایت که هرزگاهی مثل خوره به جانم می‌افتد، داشت از درون متلاشی‌ام می‌کرد...

عصبانی شده بودم؛ چرا مدام باید قضاوت می‌شدم و بابت چیزی که از آن خبر نداشتم، بازخواست شده و برچسب می‌خوردم؟!

با صدای بالاتری برایش توضیح دادم...

قبول دارم این کارم خوب نبود، هرچند انگار دست خودم نبود و ناشی از همان عصبانیت و ناحقی بود...

آخرِ صحبت‌هایمان به صلح رسیدیم و کدورت‌ها را برطرف کردیم؛ من انتظارات او را فهمیدم و از این به بعد، سعی خواهم کرد بیشتر به آن‌ها بها دهم، او هم فهمید چه چیزی مایهٔ دل‌شکستگی‌ام است و چاره‌اش چیست...

خودم را شماتت نمی‌کنم؛ شاید بالاخره یک روزی باید حرفش را می‌زدیم...

اما حس می‌کنم در این ماه‌هایی که دههٔ سی‌سالگی دارد به پایانش نزدیک‌تر می‌شود، من به‌جای فروخوردنِ همیشگیِ ناراحتی‌هایم بابت رفتار مامان، بی‌پرواتر و کم‌صبرتر شده‌ام...

نه آن فروخوردن‌ها به پختگی نزدیک است، نه این کم‌صبری‌ها...

گاهی فکر می‌کنم یک زندگی با حضور پدرم و روابط دوستا‌نه‌تر با مادرم از این دنیا طلب‌کارم...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan