۲۹ مطلب با موضوع «شعرگونه‌نوشت» ثبت شده است.

دستانت را به من بده
من رسم مهربانی را همین دیروز از بر کردم
هنوز یادم مانده
نکند زمانه از یادم ببرد
اما نه...
قلب من و قلب تو
جای مهری ابدی ست
دستانت را به من بده
تا نگاه بارانی ات 
رنگین کمان امید را به قاب چشمانم آورد
زیر این باران

پشت به دیوارهای تنهایی
کنار شمشادهای پر زِ شنبم
جوانه میزنیم

 

 

 

+ شعر از خودم

 

گاهی گمان می کنیم همه پل های پشت سرمان را ویران کرده ایم؛

حتی جرأت نداریم سربرگردانیم و به دنبال پلی بگردیم؛

نه به پشت سر... آری به پیشِ رو... می شود شعار روز و شبمان؛

غافل از اینکه بعضی از پل ها ضد زلزله بوده اند!!

 

 

 

+ به قلم خودم

!باورت خواهد شد

بوته ی آغوشم

تن یخ بسته ی احساست را

آب خواهد کرد؛

 

تو فقط نجوا کن

من صدای پرِ پرواز تو را

پشت دیوار بلندی به بلندای زمان

می شنوم؛

 

قاصدک را بردار

آرزویی در دل

با سر انگشتِ خیال

بسپارش به نسیم؛

 

باورت خواهد شد!

آرزوی دل دریای تو را

پیش از آنکه

قاصدک جان بشنَوَد،

پیش از آنکه

پیچکی آسوده خاطر، سینه خیز

طی کند دیوار را،

من خوانده ام در چشم تو؛

 

من به بالیدنِ پرهای کبوتر بر بام

من به رقصِ قاصدک در آسمان این دیار

من به نوری که بر این ظلمتِ شب می تابد

من به پژواکِ صدایت که در این متروکه خواهد پیچید

جمله ایمان دارم...


 

+ شعر از خودم

کنارِ پنجره ای باز در زمستان نشسته ام

کلامت، چای داغ دلنشینی است

می دَوَد به رگ هایم...

گرچه نگاهت را نمی بینم

کنارِ این پنجره ی باز زمستانی

در این سرما

با گرمایی که به رگهایم دواندی

دوام می آورم...


+ شعر از خودم.