حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

نقشه‌ای که هرروز نقش بر آب میشه!!

صبح‌ها بعد از سحر، مدت کمی شاید حدود یک‌ساعت تا بیدار کردنِ کلوچه برای رفتن به مدرسه وقت دارم و می‌خوابم؛ ساعت که زنگ می‌زنه، برخلاف میلم ناچاراً باید بلند بشم اما همون اول که چشم باز می‌کنم برای بعد از راهی کردنِ آقای یار و کلوچه به سمت محل‌کار و مدرسه، نقشه‌ می‌کشم که «ای‌ول این‌دوتا رو که بدرقه کردم میام دوباره کنار فندق می‌خوابم!»...

لقمه‌ برای کلوچه می‌گیرم و صبحانه‌شو میدم، هنوزم دلم خواب می‌خواد و نقشه‌ام برای بعد از رفتن‌شون پابرجاست. کلوچه لباساشو می‌پوشه و آقای یار هم کم‌کم دیگه آماده است و خداحافظی‌کنان راهی میشن... اما همین که درو می‌بندم تازه میفهمم که چند دقیقه‌ای از پریدنِ کامل خواب از کله‌ام گذشته و انرژی بی‌نظیر صبحگاهی توی سلول سلولِ بدنم نفوذ کرده و بنابراین نقشه‌ای که کشیده بودم به دست خودم، نقش بر آب میشه!!

میرم پرده‌ها رو کنار می‌زنم، به گلدونا آب میدم و باهاشون حرف می‌زنم، هرچند شاید کار خاصی نداشته باشم اما ترجیح میدم در آرامش و سکوت خونه هرکاری که همون‌لحظه ازش انرژی می‌گیرم رو انجام بدم و در اون لحظات قطعاً خواب گزینه‌ی خوبی برای من نیست چون دیگه اصلاً حس خواب توی چشمام نیست :))

خدایا شکرت که حال و هوای این روزها زیباست، کاری کن یادم بمونه تکرار نشدنیه...💚

* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan