حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

گفتگویی با تو و خودم

بهش میگم: «توی این سال‌ها دیگه باید یاد گرفته باشیم که در برابر چیزهایی که تحت کنترل و اراده‌ی ما اتفاق نمیفتن و میشه گفت تقدیرمونه، تسلیم باشیم، نه تسلیمی از سر ضعف که بنظرم این وصل کردنِ خودمون به قدرت بی‌مثال و لایتناهی این دنیاست...»

لبخند میزنه و میگه: «آره دیگه اصلاً الخیر فی ماوقع...» 


وقتی تو آرومی، دلم آرومه... کاش بدونی حال خوب و بد من عجیب به حال خوب و بد تو گره خورده...

می‌دونی دارم فکر می‌کنم اصلاً برای چی باید بترسم از آینده‌ی مبهم وقتی به خدا و بعدش به تو اعتماد دارم هرچند این سال‌ها گاهی با بی‌تدبیری، دست سختی رو گرفتی و کشوندیش به زندگیمون اما انسانه و اشتباهاتش مثل اشتباهات من که می‌تونست به از دست رفتن عشق و زندگیمون هم منجر بشه...

نباید اشتباهات خودمو از یاد ببرم و اشتباهات تو رو بزرگ کنم...

من هنوزم روت بدجور حساب می‌کنم یار، امروز حتماً بهت اینو میگم تا بدونی...

* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan