حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

زود اومدم استقبالت!

آره شاید توی دلم زود اومدم به استقبالت...

تصویر بالای این خونه رو هم عوض کردم، طوری که انگار درست وسطِ تو هستیم... انگارنه‌انگار که هنوز چند روز مونده به شمردنِ جوجه‌ها! 

از اون زمستونای خشک و بی‌آبِ بارون و برف‌ندیده‌ی امروزی نه‌هااااا... نهههه... از همونا که صبح یهو چشم باز می‌کنی و میری پشت پنجره و بو می‌کشی و چشمت رو سفیدیِ شفاف برفش پر می‌کنه... همون برفایی که آروم و بی‌صدا و یواشکی شب تا صبح می‌بارن...

آخه برف که مثل بارون نیست که تا تق‌تق به دیوار و شیشه و ناودون نکوبه و قشقرق راه نندازه ول‌کن نباشه... برف آرومه، متینه، با حجب‌وحیاست...

هرچند شلوغ‌کاری‌های بارون هم دوست‌داشتنیه و عطرش مست‌کننده‌ست اما کی می‌تونه عاشق سفیدیِ یکدستِ برفِ وسط زمستون و اون بوی خاصی که تو مشام میپیچه و قرچ‌قرچ صدای له شدنش زیر پا نباشه، کی میتونه منتظر تو و سرمای دلچسبت نباشه... من که هستم!✋

تو با همه‌ی سوز و سرمات می‌تونی امید بپاشی و بدمی به قلب یخ‌بسته‌ی این شهر و آبش کنی...


+ این روزا، روزای نوشتنم شده... کلمات برای جمله‌شدن و جمله‌ها برای ثبت‌شدن ازهم سبقت می‌گیرن! نتیجه میشه پست‌های پی‌درپی :)

* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan