حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

یه روزم اینجوری...

بچه‌ها رو راهی می‌کنم که برن مدرسه؛ چقدر امروز غر زدن! شاید بی‌حالی من به اونام منتقل شده...

دوباره چرخه‌ی پرتکرار مریضی‌های پشت‌سرهم شروع شده و همسر کمی ناخوشه، بچه‌ها هم هرکدوم یه ناله‌ای دارن، یکی بینی‌ش کیپه و یکی آبریزش!

تقویت سیستم ایمنی‌شون به انواع روش‌های سنتی و مدرن هم بی‌فایده‌ست و همه‌ی روش‌ها هم دیگه ازمون خسته شدن!

همین که درو می‌بندم، میرم از توی بالکن رفتن‌شون رو نگاه می‌کنم و میام تو...

خونه غرق سکوته...

حال هیچ‌کاری رو ندارم ولی عجیبه که میرم سراغ گازی که حسابی چربی و روغن و باقی‌مونده‌ی غذا روش ریخته و شروع می‌کنم به تمیزکردنش، آفررین ازم بعید بود!

البته کار خاصی هم نیست، خونه یکم مرتب‌کردن می‌خواد و چند تیکه ظرف توی سینک صدام می‌کنن...

ولی حوصله ندارم؛ اینکه غذا از سحری داریم و مجبور نیستم برای ظهرِ بچه‌ها غذا آماده کنم برام دلپذیره...

دوست دارم کتاب بخونم، بشینم سهم قرآن روزانه‌مو بخونم، فیلم ببینم، شارژ و پرانرژی خونه رو سامون بدم، یه سری برم بیرون خرید و بیام، قدم‌های مورچه‌ایِ مربوط به درآمدزایی‌مو پیگیری کنم و تصمیمات جدید بگیرم بلکه از مورچه‌وار قدم برداشتن دربیام! اما انگار یه حسی منو میخ کرده روی مبل و از جام جُم نمی‌خورم...

ولی بلند میشم، میرم کنار پنجره و هوای خنک بهاری رو میدم توی سرم، چشمامو می‌بندم و سرمو پر می‌کنم از صدای پرنده‌ها و به هیچ‌چی فکر نمی‌کنم...

اکثراوقات حواس پنج‌گانه درمون میشن برای دردهام... خدایا شکرت💚

* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan