حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

جاها عوض!

گاهی خودم رو در حال گیردادن به مهنام و مهیاد می‌بینم؛ اونم درست در زمینه‌هایی که یه زمانی فکر می‌کردم چرا مامانم مدام در این زمینه بهم گیر میده؟!! 

یعنی قشنگ نقش‌مون که عوض میشه، انگار یکی دکمه‌ی دیلیت رو میزنه و حافظه به کلی پاک میشه (این خیلی بده، چرا واقعاً؟!) و ما توی نقش جدیدمون دقیقاً همون کاری رو با فرزندمون می‌کنیم که یه زمانی، وقتی در نقش فرزند بودیم، هرچند به روی خودمون نمی‌آوردیم، ولی توی دلمون هم که شده، والدین‌مون رو بابتش سرزنش می‌کردیم...🫠

اینکه بچه‌ها در طول هفته بعضاً از صبح تا پاسی از شب، فقط با من دارن سروکله می‌زنن، رفتار و کردار و گفتار من رو زیرنظر دارن، از من تأثیرپذیری دارن، در عین‌حال که هیجان‌انگیزه، خیلی هم برام ترسناکه...

* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan