خلاصه سفرنامه برادارن عیسی و عبدالله امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی

این قسمت : اندونزی و سه هزار جزیره اش! 

آنچه گذشت :

با اینکه هر قسمت از خلاصه هایی که از کتاب «سفرنامه برادران امیدوار» می نویسم، در ادامه قسمت قبلی اتفاق افتاده است، اما هر کدامشان شگفتی و هیجان خاص خودش را دارد و قصه و درسی متفاوت درونش نهفته است؛ بنابراین اگر مثلاً در قسمت قبلی با من همراه نبوده باشید، قسمت فعلی برایتان نامفهوم و نامأنوس نبوده و خواندنش هم خالی از لطف نیست! 

تمامی قسمت های قبلی مربوط به گزیده نوشتِ من از سفرنامه مهیج برادران، عیسی و عبدالله امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی، در دسته بندی موضوعی وبلاگ در زیرموضوع «همسفرِ سفرنامه برادران امیدوار» موجود است، اما در اینجا تنها لینک قسمت قبلی را می گذارم : 

قسمت دوازدهم (سفر به مالزی) اینجا و قسمت سیزدهم (اندونزی و سه هزار جزیره اش!) در ادامه مطلب👇

دوست دارم این روزها به هر شکلی خلأ نبودن در روضه ها و عزاداری ها را پر کنم...  

برنامه «با حسین (ع) حرف بزن» از شبکه نسیم رسماً روضه می خواند برایم و چقدر حالم با حرف های مهمانانش خوب می شود! 

کمی بعد دلم پر می کشد برای آن روزهایی که نعمتش ارزانی ام شده بود و قدر نمی دانستم و حالا همه مان افتاده ایم وسط باتلاقی به اسم کرونا و تنها باید با حسرت به روزهای محرم سال های گذشته نگاه کنیم...


+ ماجرای زهیر بن قین همیشه برایم جذاب بوده و هیچ وقت دیدن این تکه ( کلیک ) از سریال مختارنامه برایم تکراری نمی شود! واقعاً دیدنی و شنیدنی است...

و کلیپ زیر هم که دیگر خودش گویاست...

+ گوشه چشمت میتونه کاری کنه زهیر بشم... منو تو خیمه ات بپذیر که عاقبت بخیر بشم ( کلیک )

چقدر همیشه نیاز دارم به این ماه، منِ ناچیز...

و چقدر کم شکرِ بودنت را بجا می آورم، آقاجان...

آقاجان...

ببین مرا...

می دانم که می بینی، گرچه خیلی وقت ها تو را نمی بینم...

بشنو فریاد خفه شده ام را...

می دانم که می شنوی، گرچه خیلی وقت ها تو را نمی شنوم...

آقاجانم شکر که تو را دارم... دستِ خالی ام را ببین... شرمندگی ام را ببین... 

به گوشه چشمت نگاهم کن... 

تو چه بهانه خوبی هستی برای شکستن سد این بغض...

بگذار سیلِ اشک دربرگیرد مرا و با خود ببرد همه آلودگی هایم را...


+ عشق پابرجاست، زندگی زیباست، تا دلها دستِ ابی عبدالله ست...( کلیک )

 

خلاصه سفرنامه برادارن عیسی و عبدالله امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی

این قسمت : سفر به مالزی

آنچه گذشت :

با اینکه هر قسمت از خلاصه هایی که از کتاب «سفرنامه برادران امیدوار» می نویسم، در ادامه قسمت قبلی اتفاق افتاده است، اما هر کدامشان شگفتی و هیجان خاص خودش را دارد و قصه و درسی متفاوت درونش نهفته است؛ بنابراین اگر مثلاً در قسمت قبلی با من همراه نبوده باشید، قسمت فعلی برایتان نامفهوم و نامأنوس نبوده و خواندنش هم خالی از لطف نیست! 

تمامی قسمت های قبلی مربوط به گزیده نوشتِ من از سفرنامه مهیج برادران، عیسی و عبدالله امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی، در دسته بندی موضوعی وبلاگ در زیرموضوع «همسفرِ سفرنامه برادران امیدوار» موجود است، به خاطر اینکه تعداد قسمت های پیشین زیادتر شده است، در اینجا تنها لینک قسمت قبلی را می گذارم : 

قسمت یازدهم (به سوی خاور دور و عجایب کشور برمه) اینجا - و قسمت دوازدهم (سفر به مالزی) در ادامه مطلب👇

1. چند روز پیش که با بچه ها بیرون رفتم دوباره مسخ تکه ای از آسمون شدم. بهشون میگم : "بچه ها نگاه کنین، دوباره آسمون خیلی قشنگ شده، مثل یه نقاشیه!" هر دو نگاهشون رو به آسمون میدوزن و سه تایی با گردن هایی که رو به بالا خم شده، قدم زنان میریم جلو! بزرگتره میگه : "آرررره خیلی مصنوعی شده!" خندم میگیره و ادامه میده : "نقاشی مصنوعیه دیگه!" و من موندم حالا مصنوعی قشنگ تره یا طبیعی :/

2. این چند وقت که با آشفتگی های ذهنیم دست و پنجه نرم میکنم و تو این گریبان گیری گاهی اونا پیروزن و گاهی هم من، انگاری یه مانع بزرگ سرِ راهم هست برای کشف کردنِ چیزای جدید از اطرافم. من با خودم قرار گذاشته بودم که باید بتونم در لحظه زندگی کنم و از تو دل لحظه هام چیزای جدید کشف کنم و زاویه دیدم رو به روتین ترین و پیشِ پا افتاده ترین بدیهیات پیرامونم تغییر بدم تا رها بشم از بندهایی که به دور خودم پیچیدم؛ میدونم که اینجوری حالم بهتر میشه و لذت از سر و روی لحظه هام میباره ولی برای رسیدن به این حالِ بهتر، انگار خیلی دارم تلاش میکنم، خیلی دارم تقلا میکنم و این تقلا کردنِ بیش از حد خودش میشه یه مانع برای رسیدن بهش؛ اصلاً باید گاهی دست از تلاش بردارم و بشینم و به خودم اجازه بدم که هییییییچی کشف نکنه، هییییییییچی نبینه، هیییییییچی هم نشنوه! عیبی نداره... این نیز بگذرد... وقتی بهتر شدم دنیای پیرامونم با آغوش باز منتظرمه تا برم و قشنگ های دلبرشو کشف کنم؛ مطمئنم!

البته باید اضافه کنم که نتیجه یه تلاش کوچیک و نه طاقت فرسا توی عصر یه روز مرداد ماه که خیلی هم هوا شبیه مرداد ماه نبوده و نسیم خنکی گهگاه می وزیده این بود که من گوشامو تیز میکنم و میرم توی دنیای صداهای اطرافم و سعی میکنم هرچیزی رو که میشنوم بنویسم : صدای گاز خوردنِ ماشین ها و عبورشون ... صدای بوق زدنِ عروس کِشون! ... صدای خنده بزرگتره و کوچیکتره وقتی دارن بازی میکنن ... صدای تیز عبور موتور ... صدای کار کردن کولری که به روغن کاری احتیاج داره ... صدای ویراژ و لایی کشیدن یه ماشین ... صدای پیرمردهایی که روی نیمکت اونطرفی نشستن ... صدای کلفت یه آقایی که با کمی چاشنی عصبانیت داره به مخاطب اونطرف خط تلفن چیزی رو تفهیم میکنه ... صدای سوت زدنِ کسی، انگار که یکی داره برای پرنده اش سوت میزنه تا به خوندن وادارش کنه ... صدای هواکش یه اتاقکِ پست برق ...

فکر می کنم به صداهایی که میخوام بشنوم ولی نمیشنوم : صدای رودخونه ... صدای آبشار ... صدای باد وقتی دل یه درختو میلرزونه ... صدای دریا ... صدای دارکوب تو جنگل ... وای وای صدای نقاره های حرم دم دمای طلوع آخ که چقدر به این آخری نیاز دارم خدایا...

3. روی زمین خیس محوطه قدم گذاشتم؛ کمی بعد رد کفشای خیسم روی سنگفرش های خشکِ اون طرف تر افتاد. سر برگردوندم تا ردشون رو ببینم؛ اونا عبور کرده بودن اما باقی نمونده بودن و به ثانیه ای، بر اثر گرمای زمین محو شده بودن. فکر میکنم و با خود زمزمه میکنم : "تلاش کن مثل رد کفشات نباشی بانو! هر لحظه رو زندگی کن و بگذر اما باقی بمون، زیبا و خواستنی و منحصر بفرد؛ هر لحظه رو به نام خودت ثبت کن!" بعد فکر میکنم چطور میشه عبور کرد و در عین حال در لحظه ها اثری باقی گذاشت تا برای همیشه موندگار بشن؟ نمی دونم شاید با شکری عمیق از ته قلبت، با لبخندی شیرین، با ذوقی کودکانه، با زمزمه ای آرامش بخش، با نگاهی از سر عشق، با نجوایی رو به آسمان، با امیدی که به آینده داری و با همه اون چیزایی که تنها خودت بلدی و بس... کشفش کن...

دارم اتو می زنم تا یه سر و سامونی به لباس های اتو لازمِ داخل کمد بدم؛

داغ می کنه... صاف می کنه...

دارم فکر می کنم که رنجِ روزگار هم درست مثل یه اتو باهامون رفتار می کنه؛

داغمون می کنه و بعد چروک های روحمون رو صاف می کنه؛ حالا این روح، زیبا و شَکیل و قابل پوشیدن میشه...

اینطوری که بهش نگاه کنی برای هر رنجی نباید چیزی جز شکرگزاری بر لبت جاری بشه...

نکنه هیچ گلایه ای، شکایتی، غرغر کردنی در لحظه هات جاری بشه بانو! (که فقط خودت می دونی تاحالا چقدر جاری شده!)

خدایا برای همه چروک هایی که صاف کردی شکرت؛

من مطمئنم که اتوی رنج رو به اندازه پوست کلفتیِ اون روح، روش نگه می داری و اگه روحِ ظریف و نازکی باشه حواست بهش هست که بوی سوختگیش بلند نشه :)) 

سخته شکرگزاری زیر داغیِ اتو ولی بازم از ته قلبم فریاد میزنم "خدایا شکرت"

خلاصه سفرنامه برادران عیسی و عبدالله امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی

این قسمت : به سوی خاور دور و عجایب کشور برمه (میانمار امروزی)

آنچه گذشت :

با اینکه هر قسمت از خلاصه هایی که از کتاب «سفرنامه برادران امیدوار» می نویسم، در ادامه قسمت قبلی اتفاق افتاده است، اما هر کدامشان شگفتی و هیجان خاص خودش را دارد و قصه و درسی متفاوت درونش نهفته است؛ بنابراین اگر مثلاً در قسمت قبلی با من همراه نبوده باشید، قسمت فعلی برایتان نامفهوم و نامأنوس نبوده و خواندنش هم خالی از لطف نیست! 

تمامی قسمت های قبلی مربوط به گزیده نوشتِ من از سفرنامه مهیج برادران، عیسی و عبدالله امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی، در دسته بندی موضوعی وبلاگ در زیرموضوع «همسفرِ سفرنامه برادران امیدوار» موجود است، به خاطر اینکه تعداد قسمت های پیشین زیادتر شده است، از این به بعد تنها لینک قسمت قبلی را می گذارم : 

قسمت دهم (کمی هم با خرافاتِ سرزمین ممنوعه، تبت!) اینجا - و قسمت یازدهم (به سوی خاور دور و عجایب کشور برمه) در ادامه مطلب👇

می شنوی؟!

این صدای ممتد شکستنِ من است

وقتی که تو تنها امروز، ترکی برداشته ای

 

می بینی؟!

این اشک های توقف ناپذیر بر چهره من است

وقتی که تو تنها امروز، بغض کرده ای

 

استشمام می کنی؟!

این عطرِ بی رایحه ی همه زندگی من است

وقتی که تو تنها امروز، عطری نزده ای

 

احساس می کنی؟!

این روزهای پر التهاب و بی پایان من است

وقتی که تو تنها امروز، بی حوصله ای

 

می فهمی؟!

این نهایتِ برونگرایی من است

وقتی که تو تنها امروز، همه چیز را درون خودت ریخته ای

 

می دانی؟!

این امیدِ به گِل نشسته ی من است

وقتی که تو تنها امروز، از حرکت باز ایستاده ای


+ شعری از من

+ خواستم بماند به یادگار از روزهای تلخی که گذراندم و می گذرانم، گرچه تلخی اش دیگر مثل قبل نیست شاید هم حس چشایی ام سازگار شده باشد!!!

+ الان حالم خوبه، با اینکه توی تاریکی قدم برمی دارم ولی از اون دور نوری می بینم :)

+ تو که حالت بد باشه من رو به موت میرم...

زندگی ادامه داره...

امروز هم آفتاب لب پنجره اومد و نورش رو بخشید به هستی؛

به گلدونام آب دادم، اونا هنوز رشد میکنن و بی اینکه بدونن تو دلم چی میگذره جوونه می زنن و سر ذوقم میارن؛ 

به بی حوصلگیم غلبه می کنم و خونه مرتب میشه چون اگر بیرون رو مرتب کنم شاید فرجی شد و درونم هم مرتب تر شد؛

دم ظهره و بوی غذام خونه رو برداشته، غذایی که هرچند دل و دماغ نداشتم، اما چون چاشنی معجزه آسای عشق بهش می پاشم و در لحظه طبخش به فکر لذت عزیزانم هستم، معمولاً خوب از آب درمیاد...

آره زندگی هنوز هم ادامه داره و براش مهم نیست که کسی جا مونده، که من اینجا جا موندم و منتظرم یکی بیاد دست دراز کنه و منِ افتاده رو از زمین بلند کنه، زندگی همیشه بی انصاف بوده و عبور کرده؛

فکر می کنم من هم باید ادامه پیدا کنم و متوقف نشم؛ کی بجز خودم میتونه به خودم کمک کنه؟! باید خودم بلند بشم؛ یادم میفته که باید بسپرم...

گاهی معنای عمیق کلمه "سپردن" رو سرسری می گیرم ولی به خودم که میام می بینم کاری جز سپردنِ امور به نیروی مطلق هستی بخش بلد نیستم؛ من همه قدرتم رو از او گرفته ام پس باید اعتماد کنم و همه چیزو به خودش بسپرم تا برای اتفاقاتِ ناخوشایندی که دست من نبوده و کنترلش هم از دستم خارجه، قدرت و صبر نصیبم کنه تا براحتی کنار بیام و نشکنم... 

تازه این همه ماجرا نیست، من باید بتونم سنگ صبور کسی باشم که این روزها به آرامشِ من بیش از هر زمان دیگه ای احتیاج داره...

سخته که در عین نیاز و احتیاج باید قوی و صبور باشی خیلی سختتتته ولی میدونم تو کمکم میکنی خدا... 

پس بلند میشم و پرده ها رو کنار میزنم و اجازه میدم نور دوباره به زندگیمون برگرده؛ من ادامه میدم و دست او را هم می گیرم تا باهم از این روزهای پر التهاب عبور کنیم...

من می تونم...

گاهی همه چیز دست به دست هم می دهد تا تو آنی نباشی که باید باشی؛

می بینی که همه دلخوشی های کوچکت خیلی زود از میان رفته اند و تو مدام می پرسی حالا دلم را به چه خوش کنم؟!

چرا دلم را که به چیزی خوش می کنم زود از دستم می رود؟!

حرف های قشنگت را که مایه آرامش خیلی ها بود، از یاد برده ای، درست مثل بچه درسخوانِ همه چیز تمامی هستی که به وقت امتحان هیچ کلمه ای را از آنچه شبانه روز می خوانده، یادش نمی آید...

دست و پا می زنی، تقلا می کنی، مدادهای رنگی را از لابلای روزگار زندگی ات، همان سوراخ سُمبه هایی که روزی پنهانشان کرده بودی، بیرون می آوری تا تمام داشته هایت را با آنها پررنگ تر کنی و دلت گرمِ آنها شود؛

باید این رنگ آمیزی برای پررنگ کردن داشته ها را ادامه دهی؛

ادامه می دهی؛ سرسخت تر از آنی که کم بیاوری و به این زودی ها خستگی از پا درت آورد؛

به اطرافیانت نگاه می کنی؛ هیچ کسی نیست که تو را بفهمد، هیچ کسی نیست که همدل تو شود و در این رنگ آمیزی برای پررنگ کردن داشته هایت، کمک حال تو باشد، تنهای تنهایی، حتی سنگ صبورت هم خودت هستی...

 

اما...

یک جایی، یک روزی، یک وقتی می رسد که...

درون تو از چیزی خالی می شود در حالیکه گمان می بری ظرفیتت پر شده است! 

این تناقض گاهی بدجور سدّ راهت می شود؛

از خدا می خواهی اندکی زمان را متوقف سازد تا تو بازگردی به روزهای بدون تکرارِ عمرت که بیهوده و در سکون می گذرند و بازگردی به زندگی ات همان قدر قوی، همان قدر باانگیزه، همان قدر جسور، همان قدر بی پروا و همان قدر پر از آرامش...

 

+ شب عید است و من فقط دارم آشفتگی های بی سر و ته ذهنی ام را ثبت می کنم باشد که دلم آرام گیرد و لابلای همه ی کسانی که لیاقت دارند، منِ بی لیاقت هم عیدی ام را بگیرم.

+ خدایا به حق این عید عزیز همه رو دلشاد کن...