دوست داشتنت

واژه واژه چکیدنِ شعری ست

از چشمانِ من

وقتی که تو در آن نقش می بندی...

 

دوست داشتنت

حریم امن آغوش توست

وقتی که من

از هجوم تنهایی ها،

به آن پناه می برم...

 

شاید هم دوست داشتنت

کنج خلوتم باشد بی تو

وقتی که تمام فکرم را محاصره کردی

سرانجام دست های من بالاست

و من بی هراس تسلیم می شوم...


+ شعرگونه ای از من :)

+ دوست عزیزم اقلیمای نازنین با صدای دلنشینش سورپرایزم کرد :)) کلیک

+ گاهی به همین سادگی حال یک نفرو خوب میکنیم...

زیر گوش بانو میگه : "پیر شدیم، پژمرده شدیم، نه؟!" و می خنده...

شاید انتظار داره تأییدی بشنوه اما بانو با خنده جواب میده : "نه عزیزم من فقط یکم سرم درد میکنه، هنوز پیر و پژمرده نشدم!" و هر دو باهم می خندند...


+ بانو می بیند، می داند، می فهمد تمام رنج های تو را... فقط دم نمی زند... به شوخی می گیرد طنزهای تلخ تو را... او صبر را یاد گرفته است و همینطور دهن کجی به رنج اجتناب ناپذیر روزگار را...

+ این نیز بگذرد...

 

 

دارم تخیل می کنم که اگر روزی برسد که اعلام کنند : "این بیماری لعنتی ریشه کن شده و از امروز به بعد، دیگر ابتلا جدید و یا مورد فوتی بابت کرونا نخواهیم داشت؛ پس آزادید از قفس هایتان؛ بروید حالش را ببرید😄" از اولین کارهایی که می کردم چه چیز می تواند باشد؟ 

همه می دانیم که سبک زندگی هامان در این یک سال و اندی، 180 درجه دگرگون شده است و حتی فرهنگ هایی که طی سالیان یا شاید قرن ها در ما بوجود آمده بودند، کم کم رنگ باختند و گاهاً بی اهمیت جلوه کردند؛ اولش سخت بود اما رفته رفته عادت کردیم و حالا شاید حتی تصور سبک زندگیِ قبلی مان برایمان دشوار باشد اینکه چطور در پاساژ، خیابان، بازار، مسجد، مراسم مذهبی، عروسی و عزا، پارک، سینما و یا حتی منزل عزیزانمان و... خودمان و عده کثیر دیگری بدون فاصله جمع می شدیم و بی هراس، لحظه ها را می گذراندیم؟! اینکه چطور اقلام خوراکی و غیرخوراکی را همین که به منزل می رسیدند بی شستشو و بدون طی کردن سلسله مراتب در یخچال و کابینت و کمد جای می دادیم؟! یا چطور لباس هایی را که از بوی نویی شان مست می شدیم، همان اولِ کار بی شستشو بر تن می کردیم و لذت می بردیم؟! و بسیاری چطورهای دیگر که علامت سؤال و تعجب را یکجا برمی انگیزد...

حالا اگر چنین شود و روزی برسد - که باید هم برسد - که دیگر کرونا و جد و آبادش نباشند :

من شاید به عنوان اولین کار بروم نماز شکری بجای آورم؛ شاید کیکی درست کردم از آن خامه ای ها که بچه ها خیلی دوست دارند و کمی میان همسایه ها تقسیم کنم و بعد برویم به دیدار عزیزانم و محکم در آغوششان بگیرم شاید هم سرِ راه سری به آن امامزاده نزدیک زدیم همان که همیشه وقتی وارد حیاط بزرگش می شدم حس خوبی می گرفتم و مدت هاست نرفته ام؛ شاید هم بساط شام و پیک نیک را برپا کردم و برای دل بچه ها که دلشان لک زده برای پیک نیک های پارکی مان، به پارک برویم و تا پاسی از شب در پارک باشیم، پارکی شلوغ و پر رفت و آمد که بزرگتره و کوچیکتره دوست های زیادی پیدا کنند و دلی از عزا درآورند. شایدِ آخر را هم بگویم اینکه شاید مقدمات سفری را تدارک دیدم اگر قسمت باشد نزد امام رئوفمان که دلم برایش بسیار تنگ است...

یه روی سکه هم همینه که می بینیم... درد و رنج و غم و سردرگمی و ابهام... مگه غیرِ اینه؟!

ولی وقتی بپذیری راحت هم باهاش کنار میای؛ وقتی بپذیری که توش غوطه وری، دیگه تقلا نمی کنی برای بیرون اومدن چون بارها و بارها توی برهه های مختلف زندگیت دیدی و چشیدی که وقتی توی باتلاقِ گرفتاری ها و رنج ها گیر افتادی، تقلا کردن و تلاش برای حذف این حال، فقط و فقط انرژی رو تحلیل می بره و بخاطر این تحلیلِ انرژی بیشتر توش فرو میری؛ اینجوری تو دیگه حتی بعد از غم هم از چیزی لذت نخواهی برد چون همه انرژی و روح و روانت رو توی اون سختیِ طاقت فرسا از دست دادی و دیگه نایی برای حتی لذت بردن از باقی زندگیت هم نخواهی داشت... سرد میشی و بی روح...

نمیگم بی تفاوت باش، نمیگم بیخیالِ رنج خودت و اطرافیانت باش فقط میگم بپذیر که این هم روی دیگر سکه ایه که وقتی به بالا پرتابش کردی بایدِ باید پذیرفته باشی که ممکنه اون رویِ نامطلوبِ تو برات رو بشه...

اینها رو کسی داره مینویسه که نه از خوشی لبریزه و نه از غم فارغ که تا شاید نزدیک حنجره در باتلاق گره ها و گرفتاری هایی غرقه که فقط خودش میدونه و خدای خودش، ولی داره از این موقعیت لذت میبره چون میدونه باید بگذاره و بگذره؛ چون بالاخره بد و خوب میگذره و کاری ازش ساخته نیست پس باید تسلیم باشه... نه نه منظورم تسلیم به معنای بدش یعنی عدم تلاش نیست این فقط کورسوی امیدیه که به بعدش داره...

من خودم خواستم و انتخاب کردم که اون امید رو داشته باشم و ببینمش پس توی اوج غم و سختی هنوز هم حالم خوبه :)

البته گاهی هم متعجب میشما که چرا من حالم هنوز خوبه و اون سختی و غم فراگیری که هر روز و هر لحظه هم جلوی چشمامه، به من پیروز نمیشه و فکر میکنم شاید یه جای کارم ایراد داشته باشه ولی باز یه جورایی مطمئن میشم که این درسته؛ بله همین درسته که من باید توی روزهای سختی زندگیم هم توی اوج لذت باشم وگرنه توی سرخوشی ها و رهایی، لذت بردن رو که همممممه بلدیم :)

حالتان خوب :)


+ به نظر من حالِ خوب و امید رو نه توی جای جای خونه ات مثل اتاق خواب و پذیرایی و آشپزخونه، نه توی کمدِ پر از لباسهای رنگ به رنگت، نه توی یخچال و فریزرِ مملو از نعمت هات، نه توی کوچه و محله و خیابونت، نه توی شهر و کشورت، نه توی حال عزیزانت، نه توی کارتِ پُر از پولت و نه حتی توی سلامتیت که این روزها به مویی بنده، نمیشه پیدا کرد، دنبالش نگرد... ببین چه روزهایی رو گذروندی که همممشون رو داشتی و حالِ خوب نداشتی و یا برعکسش توی هرکدوم از این گزینه ها لَنگ می زدی ولی بازم بی دلیل حالت خوب بوده پس به درون خودت رجوع کن اونجاست که امید واقعی و توانایی برای بدست آوردنِ حالِ خوب وجود داره و اتفاقاً موندگار و ابدیه!

خلاصه سفرنامه برادارن عیسی و عبدالله امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی

این قسمت : به سوی استرالیا

آنچه گذشت :

با اینکه هر قسمت از خلاصه هایی که از کتاب «سفرنامه برادران امیدوار» می نویسم، در ادامه قسمت قبلی اتفاق افتاده است، اما هر کدامشان شگفتی و هیجان خاص خودش را دارد و قصه و درسی متفاوت درونش نهفته است؛ بنابراین اگر مثلاً در قسمت قبلی با من همراه نبوده باشید، قسمت فعلی برایتان نامفهوم و نامأنوس نبوده و خواندنش هم خالی از لطف نیست! 

تمامی قسمت های قبلی مربوط به گزیده نوشتِ من از سفرنامه مهیج برادران، عیسی و عبدالله امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی، در دسته بندی موضوعی وبلاگ در زیرموضوع «همسفرِ سفرنامه برادران امیدوار» موجود است، با این حال در اینجا لینک قسمت قبلی را می گذارم : 

قسمت سیزدهم (اندونزی و سه هزار جزیره اش!) در اینجا و قسمت چهاردهم (به سوی استرالیا) در ادامه مطلب👇

نعمت های روی سفره زیاد بودند؛ از گوجه و خیارشور خرد شده تا ماست نعناء و سالادِ کاهو و ترشیِ مخلوط و...

بشقاب بلور را هم از سبزی خوردن پر کرده بود ولی روی زمین کنار دستش ماند و یادش رفت وسط سفره بگذارد...

دیگر لقمه های آخر بود که نگاهش به بشقاب سبزی با آن مخلوط رنگ های خوشرنگِ سبز و بنفش خشکید...

حیف از این سبزی های تر و تازه!!


+ با خود می اندیشد نعمت ها که زیاد باشند از آنها غافل می شود و نمی بیند شان و بالطبع شکرشان را هم بجا نمی آورد... سعی می کند هربار یک یا دو قلم از این نعمات سر سفره اش باشد که زیبایی اش به چشم آید و مزه اش زیر زبان و شکرش بر لب.

در یک برنامه تلویزیونی، یک ماشین قدیمی دیدم و یادم آمد یک برهه ای از کودکی ام این ماشین را داشته ایم اما نمی دانستم دقیقاً چند ساله بوده ام یا به چه مدت آن ماشین مالِ ما بوده؛ خیلی عادی فکر کردم مثل همه سؤال های تاریخی ام، الان می روم یک سرچی می کنم و گشتی در گوگل می زنم و با بالا و پایین کردنِ چند سایت پاسخ را می یابم!!!

یکهو به خود آمدم و خنده ام گرفت از این فکرِ مضحک که ناخودآگاه از ذهنم گذشته بود؛ بعد فکر کردم چه خوب می شد اپلیکیشنی بود که می رفتیم و با وارد کردن چند کلمه کلیدی از چند و چونِ هر آنچه که می خواستیم از تاریخ و گذشته مان بدانیم، سردرمی آوردیم...

واقعاً چه خوب می شد... 

مثلاً اسمش را هم می گذاشتند سَرَک :))


+ البته شاید اینجا بعدها خودش تبدیل بشه به یه تاریخ دونی :) منتها این تاریخ دونی هم همه اتفاقات رو در خودش ثبت نکرده و هروقت ذهنِ نویسنده یاریش کرده، یه چیزای بی سر و تهی بلغور کرده!

روضه ی امشبِ من یادآوریِ این پست از دو سال پیش است ( اینجا ) و دلی به تنگ آمده و فکر به اینکه روزی دغدغه ام تنها، رفتن یا نرفتن به روضه با طفلم بود که فکر می کردم با بچه آن حالی که باید در روضه نصیبم نمی شود... و حالا آرزو دارم دغدغه ام همان دغدغه های روتین و پیش پا افتاده و بی مقدار باشد...

آخ خدایا من کجا باید فریاد کنم؟! 

حتی پنجره هم دلش به تنگ آمده و دارد بوی هرچه غذای نذریِ آقاست می فرستد داخلِ اتاق...

دلم به تنگ آمده آقا...

قبولم کن همین جا... کنج خلوت... کنج خانه... من هیچ دستاویزی جز تو ندارم هیییییییچ چیزی😭😭😭


+ پرچم روی خاکه، چشمام مثل دریاست، پاشو پاشو عباس، مولا خیلی تنهاست... ( کلیک )

یک روز این طرفی و یک روز آن طرفی!

یک روز این رنگی و یک روز آن رنگی!

و یک روز طالبِ این و یک روز طالبِ آن!

 

+ ما کجای ماجرای غم انگیز همسایه شرقی مان هستیم؟!

1. خدای من فقط تو را دارم و بس...

و تنها تو می دانی که چقدر "فقط تو را داشتن" دلچسب است...

می دانی که کلماتِ "کم آوردم" ، "نمی کشم" و "بریدم" در فرهنگ لغات من جایگاهی ندارد؛ خودت خوب می دانی که عجین نیست با من چنین گذراندنِ روزگار؛ نه، تصور هم نمی کنم روزی این کلماتِ نامأنوس با روحیاتم را بر زبان آورم...

گاهی فکر می کنم چطور تاب می آورم روزهای سخت را ولی بعد می بینم این تویی که تاب و تحملم می دهی و من سالیانِ سال است، شاید از همان نوجوانی وقتی به چشمِ خویش دگرگونیِ زندگی ام را دیدم، من از همان روزها، زخمی و رنج کشیده، اما با امید و اقتدار ایستاده ام و برگ های این دفتر را ورق می زنم و گاهی به خود می بالم برای گذرِ پرقدرت از روزهایی کشنده و کشدار...

این روزهای سخت وقتی سخت تر می شود که سختی و رنج مردمِ اطرافت را لمس می کنی و امید را در زندگانی شان، کمرنگ تر از همیشه می یابی اما تو خوب می دانی که امید چقدر هنوز هم در من پررنگ است؟! و این هدیه را خودِ تو هر روز صبح به من تقدیم می کنی، هر روز صبحی که چشم باز می کنم و به روی دنیایی لبخند می زنم که این روزها قشنگی هایش کمتر به چشم می آید... من هنوز هم با امید ادامه خواهم داد و در انتظار روزهای پر از حس خوب و قشنگ و پر از انرژی برای نفس کشیدن خواهم ماند...

خدایا شکرت که فقط تو را دارم و بس، تو چراغی هستی در تاریکی محض این روزهایم، نمی بینم جایی را اما با اطمینانِ بودنت قدم برمی دارم...

**********

2. یاد چند سال پیش بخیر که خیلی یکهویی به همراه مادرِ همسر دوتایی بدون مردها :) راهیِ دیار کرب و بلا شدیم، چقدر چسبید، چقدر به ما خوش گذشت، همه فکر می کردند من دختر او هستم و وقتی می فهمیدند عروس و مادرشوهریم و مجردی آمده ایم متعجب می شدند! چقدر میزبانی آقا تمام عیار بود...

خدایا یاد آن روزها می افتم و دلتنگ می شوم...

اشک می ریزم و می گویم لابد لیاقت نداشتم که نخواست دوباره بیایم، که با همسرم که تابحال قسمتش نشده، بیایم... ولی به خود نهیب می زنم که آرامش بازهم یادت رفت رئوفیِ آقایت را؟!

یاد این می افتم که بزرگتره را از او خواستم و چقدر رئوف بود که دو ماه بعد که قطعاً او واسطه اش شده بود، در دلم جوانه زده بود بی چون و چرا...

چقدر دلتنگم...

دلتنگ حرم...

دلتنگ بین الحرمینی که به هر سویش نگاه می کنی، نمی دانی باید به کدام سمت رو کنی و عاقبت همان وسط گیج و سردرگم می مانی و غرق هردو می شوی...

حتی دلتنگ تفتیش های قبل از ورودیِ حرم می شوم که همه با خوشرویی از زائرین استقبال می کردند و گاهی که مادرشوهر از کیفش خوراکی هایی را که از ایران برده بودیم، بهشان هدیه می داد با لهجه شیرینشان و با لبخند "شکراً" گویان بدرقه مان می کردند... 

دلتنگ سامرا...

دلتنگ همان توقف اندک در حرم سامرا...دلتنگ غربتی که به دلت چنگ می زد و باید زود خارج می شدی... 

دلتنگ کاظمینش؛ وقتی وارد محوطه حرم شدم انگار که در حرمِ امام رضا (ع) در مشهد خودمان قدم می زدم... چقدر بوی مشهد می داد کاظمینش... 

چقدر دورم انگار از آن روزها ولی یادش چون چراغی، این روزهای مرا روشن کرده است...

خدایا شکرت که فقط تو را دارم و بس، تو چراغی هستی در تاریکی محضِ این روزهایم، نمی بینم جایی را اما با اطمینانِ بودنت قدم برمی دارم...

**********

3. همسرم ممنونم که حتی وقتی شکستی، هنوز هم می توانم به تو تکیه کنم و به خاموش نشدن چراغ دلم امیدوار بمانم ( کلیک )