گزیده نوشتِ من از کتاب مهیج و حیرت انگیز سفرنامه برادران امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی؛

این قسمت : دوران جوانی

آنچه گذشت :

لینک قسمت های قبل : قسمت اول (دوران کودکی) در اینجا - قسمت دوم (دوران نوجوانی) در اینجا - و قسمت سوم (دوران جوانی) در ادامه مطلب👇

گزیده نوشتِ من از کتاب مهیج و حیرت انگیز سفرنامه برادران امیدوار، نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی؛

این قسمت : دوران نوجوانی

آنچه گذشت :

قسمت اول (دوران کودکی) در اینجا

و قسمت دوم (دوران نوجوانی) در ادامه مطلب👇 

چند سالی میشه که کتاب نسبتاً قطور «سفرنامه برادران امیدوار - نخستین جهانگردان پژوهشگر ایرانی» توی کتابخونه مون سُکنا گزیده...

تاحالا فرصتی پیش نیومده بود که به دست بگیرمش؛ دو سه روزه که عزمم رو جزم کردم که بالاخره شروعش کنم و به دورِ باطلِ "با حسرت تماشا کردنش و پرسیدن از خودم که بانو پس کِی شروع به خوندنش می کنی؟!" پایان بدم...

همون اول که جلد رو ورق زدم با دیدن نقشه ی همه ی قاره ها کنار هم و فلش هایی که مسیر جهانگردی این دو برادر رو نشون میداد - در زمانی که امکانات سفر قابل مقایسه با جهان امروز نبوده - حیرت کردم!

حالا میخوام اینجا گزیده ای از چیزهایی که میخونم رو به مرور و خلاصه وار ثبت کنم، باشد که بعدها بیام به سراغش و دوباره از خوندنشون لذت ببرم... 

شروع گزیده نوشتِ من از این سفرنامه مهیج و حیرت انگیز

این قسمت : دوران کودکی

در ادامه مطلب

هر چند وقت یکبار این پست رو برای خودت مرور کن بانو...

تکرار مکرّرات همیشه هم بد نیست...

کنار آبگیر

نزدیک آن درخت بیدِ سر به زیر

روی نیمکت چوبیِ همیشگی

به زیر گیسوانِ بید که گویی آب نقره گون را نوازش می کنند

برای نیلوفرهای آبی و برای تو

رشته های شعرگونه ی بی سَروتَه م را بهم می بافم

می بافم و می بافم...

و به افق چشم می دوزم

زمزمه هایت در گوشم طنین می اندازد

"بازهم این رشته ها را بهم بباف؛ حالم را خوب میکند!"

و من این بار

کنار آبگیر

نزدیک آن درخت بیدِ سر به زیر

روی نیمکت چوبیِ همیشگی

فقط برای "تو"
رشته های شعرگونه ی بی سَروتَه م را بهم می بافم...

 

+ شعر از خودم

 

 

حرف هایی شنید که انتظار شنیدنش حداقل از او نمی رفت، دلش شکسته بود و خشمگین...

هزاران هزار گفتگوی ذهنی با خودش و هزاران سوالِ بی جواب را نیمه تمام رها کرد، اشک های پنهانی اش را نادیده گرفت...

نباید آسمان قلبش تیره می شد از ابرهای کینه، نه، نباید می گذاشت...

وقتی اولین بار بعد از آن حرف های نشنیدنی، او را دید، به رویش خندید؛ گویی فراموشی گرفته بود و هیچ چیز در خاطرش نمانده بود...

دوباره همه چیز برگشته بود سر جای اولش، دیگر هیچ نقطه ی تیره رنگی بر آسمان قلبش نبود...

اگر با عصبانیت فریاد می زد و چرا چرا می کرد یا با کینه و دشمنی می خواست درستیِ خود را اثبات کند، بی شک این وسط دوباره دلی می شکست یا دل خودش یا دل او؛ اویی که برایش خیلی عزیز است، اویی که کوچکتر است و هنوز نیاز دارد بیشتر بیاموزد، اویی که خواهر است و باید هوایش را داشت...

پس صبر می کند و در زمانی بهتر آموختنی ها را به او می آموزد تا دوباره آسمان قلبش را بارانی نکند...

دلت را می شکنند...

قضاوتت می کنند...

کلامت را نمی فهمند...

نگاهِ پر از معنایت را جور دیگر معنا می کنند...

خیالی نباشدت بانو...

تو به دست نوازشگر آفتاب که صورتت را می نوازد دلگرم شو و لبخند بزن...

تو به روییدن جوانه ی کوچکی بر گیاهِ گلدانت ذوقی کودکانه کن و لبخند بزن...

تو به نگاه کبوتری که خرده نان های لب پنجره ات را برمی چیند و گویی در دلش دعایت می کند، دلخوش باش و لبخند بزن...

دلشکستن ها، قضاوت ها، نفهمیدن ها و کج فهمی هایشان را رها کن...

این دور باطل را می زنند بخواهی یا نخواهی...

بگذار و بگذر...

تو زندگی کن و لبخند بزن...

 

دستانت را به من بده
من رسم مهربانی را همین دیروز از بر کردم
هنوز یادم مانده
نکند زمانه از یادم ببرد
اما نه...
قلب من و قلب تو
جای مهری ابدی ست
دستانت را به من بده
تا نگاه بارانی ات 
رنگین کمان امید را به قاب چشمانم آورد
زیر این باران

پشت به دیوارهای تنهایی
کنار شمشادهای پر زِ شنبم
جوانه میزنیم

 

 

 

+ شعر از خودم

 

گاهی گمان می کنیم همه پل های پشت سرمان را ویران کرده ایم؛

حتی جرأت نداریم سربرگردانیم و به دنبال پلی بگردیم؛

نه به پشت سر... آری به پیشِ رو... می شود شعار روز و شبمان؛

غافل از اینکه بعضی از پل ها ضد زلزله بوده اند!!

 

 

 

+ به قلم خودم

بوی ناخوشایند جوشیدن سرکه همه جای خانه را پر کرده بود...

سرکه و آب داخل کتری روی گاز درحال جوشیدن بودند تا کتری از رسوبات پاک شود...

کمی بعد کتری را داخل سینک ظرفشویی خالی کرد و با سیم افتاد به جان بدنه کتری که حسابی چرب شده بود...

وقتی آب جرم ها و چربی ها را زدود، استیلِ بدنه کتری برق افتاده بود، تصویر خودش را در آن دید...

کتری استیلِ روگازی خیلی راحت صِیقل پیدا کرد و آینه شد...

اما مپندار که تو به این راحتی ها صِیقلی و آینه وار می شوی...

 

 

+ این شب ها را قدر بدان و روحت را با سرکه بجوشان و با سیم بیفت به جانش، سخت است و آسان بدست نمی آید ولی به نتیجه اش قطعاً می ارزد!