۴ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است.

میون بازی‌های گاهاً سردرگم‌کننده‌ی زندگی، چرخ می‌خورم، تلاش می‌کنم، می‌خندم، گریه می‌کنم، زمین می‌خورم، می‌ایستم، دعا می‌کنم، ناامید میشم، می‌جنگم، نور امید رو می‌بینم... زندگی مگه جز اینه؟!

و گاهی هم با همه‌ی تلاشم برای بودن توی لحظه‌ی حال و دیدن نعمت‌هایی که بی‌چون‌وچرا بهم بخشیدی، یهو می‌بینم که توی آینده غرق شدم و دیگه نفَسی نمونده برام؛ باید برگشت... اکسیژن اینجاست، توی همین لحظه‌هایی که دیدن نعمت‌هات با چشم غیرمسلح هم قابل‌دیدنه!... و من چقدر ازش غافلم!

شما در چه حالید؟ :)

مدتیه که ماشین‌مون خراب شده!

از اونجایی که هزینه‌ها سرسام‌آور شده، فعلاً تعمیرش رو موکول کردیم به زمان دیگه‌ای و آقای یار هر روز مجبوره مسافت طولانی تا محل کارش رو با ترکیبی از تاکسی‌های اینترنتی و چندین خط مترو طی کنه!

واقعاً کار سخت و طاقت‌فرساییه!

توی خونه نشستم و به کارهای خونه می‌رسم و گاهی که پروژه‌ای دستم باشه بین آشپزخونه و میز تحریر در رفت‌وآمدم و نهایت سختیِ کارم روزهاییه که تمیزکاری اساسی هم باید انجام بدم یا روزهایی که خریدهای گوشت و سبزیجات فریزر رو باید سروسامون بدم، یا روزهایی که مهنام و مهیاد هردو تکالیف زیاااااد یا کاردستی و امتحان‌های جورواجور دارن و باید میون انبوه کارهام رسیدگی به امورات اون‌ها رو هم بگنجونم! 

ولی بازم می‌بینم اون‌قدرها کارم سخت و طاقت‌فرسا نیست؛ در حد توانمه همشون و احتمالاً گاهی بیخودی از خستگی‌ها و کوفتگی‌ها شکایت می‌کنم و غر می‌زنم!

آقای یار هــــــــر روز توی این ترافیک و شلوغی و آلودگی‌های سمی چندین ساعت از روزش رو فقط توی مسیر می‌گذرونه، اونم فقط برای اینکه هزینه‌ی تعمیر ماشین باری به هزینه‌های جاری زندگی‌مون اضافه نکنه (البته ناگفته نمونه که حتی وقتی ماشین‌مون هم درست بود، دقیقاً همین میزان تلف‌شدنِ وقت رو در مسیر رفت‌وآمد داشت به‌خاطر ترافیک‌های عجیب‌وغریب! ولی بهرحال خستگیِ از این مترو به اون مترو رفتن و طی‌کردنِ راهرو‌های طولانی و پله‌برقی‌های پی‌درپی و بعضاً له‌شدن میون جمعیت آدم‌ها که با یه ترمزِ مترو مثل قطعات دومینو میفتن، قطعاً بیشتره!) 

امروز بیشتر از روزهای دیگه به این قسمتِ غم‌انگیزِ زندگی روزمره‌ی آقای یار فکر کردم، توی خلوتم براش اشک ریختم، توی دلم براش دعا کردم و ذکر گفتم تا انرژی مثبتش بهش برسه...

قوت، عزت و برکت روزیِ هر روزت❤️


+ نه فقط روزهای حول‌وحوش روز مرد! آیا روزهای دیگه هم به قدر کفایت، قدردان زحماتت هستم؟!

صبح پای لپ‌تاپ نشسته بودم که چشمم افتاد به کتاب نگارش مهیاد که روی میز جا مونده بود؛ خیلی خودخوری کردم برای اینکه لحظه‌ی آخر کیفش رو خودم چک نکردم ببینم همه‌ی کتاب‌هاشو برداشته یا نه، ولی همزمان هم یه صدایی توی مغزم می‌گفت: «خب، در جهت مستقل باراومدن و وابسته‌نشدنش نباید هم کیفش رو تو چک می‌کردی؛ بعدش هم اشتباه خودش بوده و باید با نتیجه‌ی اشتباهش روبرو بشه؛ خودت هم کم از این اشتباه‌ها نکردی؛ بذار اونم اشتباه کنه، مگه چی میشه؟! حتی اگه چشمش گریون بشه و از نیاوردن کتابش استرس کل وجودش رو بگیره!»

وقتی رسید خونه، گفت: «خانم به ماهایی که کتاب نیاورده بودیم گفت که از انضباط‌تون کم می‌کنم!»

وقتی این جملات رو می‌گفت، به روی خودم نیاوردم و گفتم «مهم نیست، تو اولین بارت بوده! ولی باید سعی کنی دیگه تکرار نشه؛ برنامه‌ی روزت رو با دقت توی کیفت بذار» بعد درحالی‌که سعی می‌کردم همدلی کنم باهاش و همه‌ی حس‌های بدم رو پنهون کنم، بهش نگاه کردم و گفتم: «خیلی ناراحت شدی، نه؟» و اون لحظه تنها چیزی که توی چهره‌اش نبود، اضطراب و استرس بود، گفت: «نه بابا!» در واقع نتیجه می‌گیریم که حتی یه ذره هم با نتیجه‌ی اشتباهش روبرو نشد!! :/

بله از یه مادرِ کمی تا قسمتی کمال‌گرا بیشتر از این هم انتظار نمیره که بیشتر از خودِ بچه‌‌اش به‌خاطر مشکل و اشتباهی که براش پیش اومده، حرص بخوره ولی خوشحالم که با آگاهی ازش عبور کردم؛ ان‌شاءالله دفعات بعدی درجه‌ی حرص‌خوردنم هم کمتر میشه!

شب یلدای متفاوتی بود برام... از دلخوری‌های من و عکس‌العمل‌های آقای یار بگیر تا آشتی‌ متفاوت بعدش... تلخِ تلخ، شیرینِ شیرین!

بزرگ‌تر شدم...

ولی کاش همه بفهمند که تمام زندگی‌ها بالا و پایین داره، شادی و غم داره، دلخوری و آشتی داره، حس خوشبختیِ یک نفر محدود به لحظه‌ی طوفانیِ زندگیش نیست...

مامان، توی این شبی که شب توئه، می‌خوام بهت بگم که می‌دونم تلاشم برای اینکه بهت ثابت کنم توی زندگیم احساس خوشبختی دارم، با همچین اتفاقایی، نقش بر آب میشه، اما من همینم؛ گاهی می‌دوم و از بس تلاش می‌کنم راضی نگهت دارم از زندگیم جا می‌مونم! گاهی هم دست از راضی‌نگه‌داشتنت برمی‌دارم و زندگی می‌کنم...

به‌هرحال عزیزدل منی، دوستت دارم مامان❤️

بماند به یادگار...