۶۷ مطلب با موضوع «تلنگرنوشت» ثبت شده است.

 

 

به عنوان فرمانده نیروی سلطنتی ژاپن وظیفهٔ من کشتن شما بود، اما به عنوان یک انسان متأسفم...

راجع به محموله‌ای که حمل می‌کردم، باید یه چیزی بهتون بگم، منم وظیفه‌مو انجام می‌دادم اما به عنوان یه مرد، به هیچ عنوان بهش افتخار نمی‌کنم...

گفتگوی افسر نیروی دریایی ارتش ژاپن و افسر نیروی دریایی ارتش آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم در یکی از سکانس‌های پایانی فیلم «کشتی‌ ایندیانا»...


وظایفی که انسانیت رو زیر پا می‌ذارن، همیشه از فطرت آدمی به دورن...

آن روی دیگرِ سکهٔ جنگ‌ها، آدم‌هایی هستن که باید فطرت بیدار خودشون رو به خواب بزنن و انسانیت رو نادیده بگیرن؛ این دو افسر بعد از جنگ جهانی دوم، برای وظایفی که انسانیت رو زیر سؤال برده بود، متأسف بودند و با اشکِ در چشم حلقه‌زده به همدیگه احترام نظامی گذاشتند...

این دنیا خیلی عجیبه...

زن سریع توی ماشینش می‌شینه و درحالی‌که با ترس تلفن همراهش رو برمی‌داره، بین همهٔ مخاطبان گوشی می‌گرده تا تماسی رو برقرار می‌کنه...

تلفن طرف مقابل میره روی پیغام‌گیر و زن با ترسی که چشماش رو پر کرده، میگه: «فقط زنگ زدم که بگم من هم نمی‌تونم زندگی رو بدون تو تصور کنم...» 

و...

سایهٔ موج سهمگینی که درست از مقابلش داره میاد و شهر رو به کام مرگ می‌کشونه، توی شیشهٔ ماشینش دیده میشه...


کمی قبل، مرد دقیقاً همین جمله رو به زن گفته بود، درحالی‌که زن در آستانهٔ رفتن و پشت به او بود...

زن شنید اما بدون پاسخ، رفت...


اگر هر لحظه از زندگی‌مون رو اون لحظهٔ آخر تصور کنیم، مطمئناً خیلی از گفتنی‌ها رو به عزیزانمون توی وقت مناسب خواهیم گفت و قطعاً از گفتنِ خیلی از نگفتنی‌ها چشم‌پوشی خواهیم کرد...

وسط دیدنِ سریال* و حتی کمی بعدش توی خیابون، داشتم به اون حسرت بزرگی که اکثرمون دچارش میشیم، فکر می‌کردم...

 

* سریال «هجوم»

به گلدان کنار ورودی آشپزخانه نگاه می‌کنم... یک آگلونِمای سرسخت است...

دو سال پیش طی سفر دوهفته‌ای به زادگاه آقای یار آن هم وسط تابستان! چون کسی نبود بهش رسیدگی کند، تمام برگ‌هایش یکی یکی زرد شدند و ریختند...

وقتی از سفر برگشتیم، درست مثل بچه‌ٔ فیلم «تنها در خانه» بود که جایش گذاشته بودیم؛ در آغوشش گرفتم و سعی کردم کاستی‌ها را جبران کنم، مدام جایش را عوض می‌کردم تا نور بیشتری بهش برسانم، خاک بهتری پایش ریختم، بیشتر آبش دادم، کود ریختم برایش، ولی این آگلونِما دیگر همانی که بود، نشد!

زردشدنِ برگ‌هایش آزارم می‌داد و این فکر که «هیچ گلدونی توی خونهٔ من و زیرِ دستِ من پا نمی‌گیره، یا به‌قول قدیمی‌ها گل و گیاه داری به من نمیفته!» مثل پتک روی سرم فرود می‌آمد...

تمام برگ‌ها رفتند و ماند دو ساقهٔ بیرون‌زده از خاک که به زور دو برگ دراز را روی سرشان نگه داشته بودند؛ زشت و بی‌بار به‌نظر می‌آمد، اما امید داشتم که باز هم جوانه‌های بیشتری روی ساقه‌هایش ببینم و دوباره پر از برگ‌های ابلق کنار آشپزخانه‌مان جلوه‌گری کند...

یکی از همان دو برگ هم زرد شد و ریخت و کورسوی امیدم کم‌رنگ‌تر شد... حالا مانده همان یک برگ کوچک که چند ماهی می‌شود از جایش جُم نخورده و تغییر رنگ نداده و من همچنان با ذوق، امید و شوقی که شاید آگلونِما در چشمانم دیده باشد، به خاکش آب می‌ریزم...

اگر زندگی‌مان را مرور کنیم، همهٔ ما در وجودمان یک آگلونِمای سرسخت داریم...

این روزها به‌خاطر شلوغی‌ها، آقای یار زودتر میاد خونه و وقتی هست چون دیگه نمی‌تونه خبر و کانال چک کنه و تحلیل بخونه، بیشتر با هم وقت می‌گذرونیم؛ بیشتر فیلم می‌بینیم و موقع دیدن اخبار بیشتر حرف می‌زنیم باهم...

شرایط، سخت و درعین‌حال به طور متناقضی مطلوبه! :)

با خودم گفتم نمیشه که همش از مضرات قطعی اینترنت و حس زندانی‌بودن غر بزنم و گلایه کنم، گاهی باید به قضایایی که کنترلشون دست من نیست، از یه زاویهٔ دیگه نگاه کنم و نکات مثبتش رو از لابلای نکات منفیش بکشم بیرون...

به تغییراتی که این چند روز توی زندگیم اتفاق افتاد فکر کردم، ذره‌بین دست گرفتم و از میون انبووووه نکات منفیِ جلب‌نظرکننده، دیدم عه چه خوب که آقای یار کمتر سرش توی گوشیشه :)

و به نظرم این در مورد هر اتفاقی توی زندگی‌هامون که زیادم باب‌میل پیش نمیره، صادقه...

تازگیا دارم خودمو عادت میدم که وقتی ذهنم میره سمت سرزنش‌کردن خودم، زیرلب زمزمه کنم «دیگران به اندازهٔ کافی و شاید بیش از کفایت سرزنشت می‌کنن، لااقل تو خودت این کارو با خودت نکن!»

این روزها تمرین کناراومدن با گرما و بی‌آبی، شده مشق روز و شب‌مون؛ حتی با وجودی که تابحال خداروشکر قطعی آب نداشتیم ولی حسابی حواسم جَمعه که کولر رو مدام روشن نگه ندارم و چند ساعتی رو توی گرما دووم بیاریم. اینطوریه که ساعات خاموشی کولر از ساعات روشن‌بودنش معمولاً بیشتره...

حواسم رو حسابی میدم به مصرف آب و حین ظرف‌شستن و شستشوها مدام تنم می‌لرزه از بازبودنِ بیخودیش...

حمام‌هامون پنج‌دقیقه‌ای شده و  یه‌جورایی توی ذهنِ حمام‌شونده (عجب کلمه‌ای!) این ذهنیت وجود داره که «هرکی‌ زودتر بیاد بیرون، برنده است!» پشت درِ حمام و دستشویی هم مدام در حال تذکردادنم، نکنه بچه‌ها یادشون بره :)

شاید دیره برای حواس‌جمع‌شدنِ کامل‌مون؛ سال‌ها توی گوش‌مون خوندند و سرسری‌اش گرفتیم؛ سال‌ها مسئولینِ محترم می‌دونستند یه روزی قراره به روز صفر آب برسیم و کارشناس‌ها مدام هشدار می‌دادند، ولی باز جلوی مصرف‌های نابجا رو نگرفتند! 

باز چمن آب دادند :| و ساخت‌وساز بی‌رویه کردند! توی مناطق کویری کارخونه‌ٔ کاشی و سرامیک راه انداختند! و... متأسفانه این لیست تا خودِ بی‌نهایت که نه ولی تا نزدیکی‌هاش ادامه داره! فقط هم تقصیرِ دولت فعلی نیست که این روزها کوتاه‌ترین دیواره و برای ناسزاگفتن دم‌دست‌ترین! ولی بهرحال الان از دست من، بیشتر از ناسزاگفتن برمیاد (آخه از دست بعضی دیگه فقط همین یه قلم برمیاد!) همین که به‌عنوان یه خانم که مدیریتِ بیشترین سهم مصرف آب خونواده روی دوش منه، حواسم به مصرف خودم و خونوادم باشه و بازبودنِ بیخودی آب رو تاب نیارم و دلم به حال آیندهٔ وطنم بسوزه...

پناه می‌برم به خداوند از شر شیطان، برای اون مواقعی که به‌خاطر بهانه‌تراشی برای شرکت‌نکردن توی یه مراسم یا دورهمی، اولین چیزی که به ذهنم میاد، گفتنِ کلمات و جملاتی هست که رنگ و بوی دروغ دارن، هرچند استفاده‌شون نکنم...

همین که به ذهنم میاد اصلاً خوب نیست! 

و دقیقاً می‌دونم این حالت از کدوم ویژگی آب می‌خوره... راضی نگه‌داشتنِ دیگران به هر قیمتی!!! هرچند این سال‌ها خیلی روی خودم کار کردم و شدتش بسیار بسیار کمتر شده... 

از ترس‌هام فراری‌ام، شایدم ازشون می‌ترسم! ولی تا به این درک نرسم که همین ترس‌ها باعث رشد من میشن، نمی‌تونم ازشون خلاص بشم...

باید باهاشون دوست بشم...

سخت شد!

اینجا باید با دل خودم صادق باشم...

مشکلات اقتصادیِ زندگی‌مون بیداد می‌کنه و گاهی به خرده پول‌های ته حساب‌ها باید چنگ بندازیم تا پیش بره... این ماه هم از اون ماه‌هاست...

جمع‌خوانیِ چله‌ی سوره‌ی واقعه داره تموم میشه و من دارم توی دلم میگم شاید باید انفرادی یه چله‌ی دیگه هم بردارم مگر گشایشی حاصل بشه...

با خودم فکر می‌کنم به‌جای اینکه زنگ بزنم میوه‌فروشیِ محل برامون میوه و صیفی بفرسته، خودم برم اونجا و به میزان کفایت خرید کنم، هرچند سرم شلوغه و کارم به‌شدت عقبه و از تحویلِ دیرهنگامِ کارم هراس دارم ولی می‌بینم نمیشه، باید خودم برم اونجا، چون با اینکه تأکید می‌کنم بیشتر از میزانی که می‌خوام نفرستن، گاهی شده شاگردها بی‌دقتی کردن و میوه و صیفیِ بیشتری فرستادن و اینطوری هزینه‌ی اضافی و ناخواسته تحمیل شده بهمون...

دارم فکر می‌کنم به اینکه کاش فلان کلاس و بهمان کلاس بچه‌ها نزدیک‌تر بود و مثلاً مسیر رفت یا برگشتش رو به‌جای اسنپ، پیاده می‌رفتیم... می‌بینم اگر خودم بودم می‌شد ولی شدنی نیست با وجود بچه‌ها... همین که بهش فکر کردم، برام قابل‌قبوله و عذاب‌وجدان نمی‌گیرم چون چاره‌ای ندارم...

اینکه بیمارستانی که با بیمه‌مون قرارداد داره بهمون نزدیکه و می‌تونم برم اونجا و بدون پرداخت هزینه هر کار مربوط به پیگیریِ درمانم رو انجام بدم جای شکر داره، وگرنه باید این پیگیری‌ها رو عقب می‌انداختم...

اینکه صاحب‌خونه‌مون مشکلش با صاحب‌خونه‌اش رفع شده! و دیگه فعلاً فشارهای روی دوش خودش رو به ما و اجاره‌ی ما تحمیل نمی‌کنه، جای شکر داره... خدا خیرش بده...

 

ناخودآگاه فکرم پرواز می‌کنه و میره سمت اینکه «چرا و چطور شد که اینطوری شد؟!» اوووووه ببین تا کجاها که پرواز نمی‌کنه؟! قصه‌ی درازیه...

بیخیال... من هم توی این زندگی شریکم... همه‌ی سختی‌ها رو که نباید آقای یار به دوش بکشه... قدری هم من...

کنار گاز ایستاده بودم و چشمم تر شده بود و نزدیک بود از یادآوری تک‌تک این مشکلات، زار بزنم ولی دست نگه داشتم...

این روزها مزه‌ی غم توی دلم تازه‌ی تازه است... این یه غم فراگیره... دلمون سوخت از شهادتشون ولی حس می‌کنم بزرگ‌تر و قوی‌تر شدیم... با اینکه غم‌ها خاصیتشون حل‌شدن توی روزمرگی‌هاست، اما یکسری غم‌ها هستن که می‌مونن و اون ته ته‌ها ته‌نشین می‌شن و این اتفاقاً بد نیست؛ گاهی همین ته‌نشینی‌ها چیزهایی رو که مرورِ زمان از یادمون می‌برده، به یادمون میارن... بزرگمون می‌کنن... قوی‌ترمون می‌کنن... این نوع غم‌ها رو دوست دارم...

غمِ این روزهای توی دلم باعث شد زود وا ندم، بهم نهیب زد که وقت شکستن نیست، وقت درجازدن نیست، وقت غرق‌شدن توی مشکلاتِ پیش‌پاافتاده و روزمرگی‌ها نیست، و باعث شد زاویه‌ی دیدم رو عوض کنم و تلاش کنم تا از این روزها با تدبیر و آرامش و همراهی با آقای یار عبور کنم...