برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تو بارانی که بر خاک تشنه‌ی وجودم می‌باری🍁

تو ابری که بر آسمان خسته‌ی وجودم سکنی می‌گزینی🍁

تو برگی که بر زمین خیس وجودم فرش می‌شوی🍁

آری تو پاییزی که بر روزهای دلمرده‌ی تقویمم رنگ می‌پاشی🍁

و من در انتظار بهار نیستم، تو اکنون بهار منی🍁

هیچ‌گاه یاد ندارم که در انتظار رسیدن ماه بعد و فصل بعد بوده‌ باشم🍁

منتظر چه باشم؟!🍁

تو بروی که چه عایدم شود؟! هرچند روزهای سخت و سنگین زندگی‌ام در وجود نارنجی‌پوش تو، کش آمده باشد و تمام تلاشش را بکند که پرده‌ای خاکستری بر نارنجیِ تنِ عریانت بیندازد، بازهم نمی‌توانم رفتنت را بخواهم، نه! مگر می‌شود تو را ندید؟!🍁

من این روزها پاییزانه‌ترین هوای شهرم را تنفس می‌کنم و قدر می‌دانم، به پاییزترین شکل ممکن زندگی می‌کنم و پاییزی‌ترین متنم را می‌نویسم🍁

۱. بزرگتره درحالی که نشسته‌ است و صبحانه می‌خورد، چای شیرین گرم می‌نوشد و لقمه‌ در دهان می‌گذارد، مراسم صبحگاه مدرسه‌ را با حضور مدیر محترم تماشا می‌کند!!!

من هم یاد می‌کنم که خودم در این سن چگونه صبح زود در سرما از زیر پتو با اکراه برمی‌خاستم و آماده می‌شدم و با کیفی سنگین‌تر از وزن خودم! صبحانه خورده و نخورده، راهی مدرسه می‌شدم و به همراه هم‌سن‌وسالانم برای برنامه‌ی صبحگاه، صف‌های چند ده متری می‌بستیم، از جلو نظام می‌دادیم، به صوت قرآن یکی از هم‌مدرسه‌ای‌ها و گاهی خودم گوش می‌سپردیم، سرود می‌خواندیم، دعا می‌خواندیم و درحالی که بعضاً بید‌بید می‌لرزیدیم، صبورانه بی‌آنکه جیکمان دربیاید منتظر می‌ماندیم تا نوبت به صف ما برسد و داخل ساختمان مدرسه شویم...

۲. بزرگتره درحالی که دو صفحه جلوتر از کلاس حل کرده و معلم منتظر است همه‌ی بچه‌ها حل کنند و تا یکربع دیگر یکی‌یکی عکس صفحه‌ی حل شده را بفرستند، روی مبل راحتی دراز کشیده و پتوی گرم و نرمی را به رویش کشیده و نطق می‌کند: «میگم مامان مجازی بهتره‌ها، قشنگ کارامو می‌کنم بعدش راحت دراز می‌کشم!!! همین‌طوری راضیم، خیلی هم خوبه!!!»

من هم یاد می‌کنم که خودم در این سن چگونه سه نفره می‌چپیدیم توی نیمکت‌های چوبی کاملاً استاندارد!!! گاهی آرنج‌مان دست بغل‌دستی را خط می‌زد، گاهی پاک‌کن یا مداد بر زمین می‌افتاد و درحالی که از کمر تا شده بودیم باید از میان شش پای آن زیر، مورد مذکور را می‌یافتیم که شاید از مراحل بازی‌های کامپیوتری و استراتژیک امروزی سخت‌تر می‌نمود!!! و آخ که یادم می‌آید امتحان‌هایی که باید یکی از سه نفر پایینِ پای دو نفر دیگر، روی پا می‌نشست و آن پایین درحالی که پایش می‌رفت که بخوابد، تمرکز کرده و امتحان می‌داد...

ولی خوش بودیم، راضی بودیم، غر نمی‌زدیم و جیکمان درنمی‌آمد!


+ ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا؟!!!

چی از این بهتر که مشغولم در آشپزخانه‌ای که پادشاهش خودمم، شام را آماده می‌کنم و کتری روگازی را می‌سابم، خانه پر است از سروصدایشان، او هم حالش خوب است بنظر، سرش توی گوشی‌ست عیبی ندارد گاهی باید سرش توی گوشی‌اش باشد...

گهگاه نگاهش می‌کنم و چهره‌اش را که بعد از عمری، می‌توانم بفهمم چه حسی تویش نهفته است، برانداز می‌کنم و می‌بینم انگاری خوب است گرچه مشکلات و گرفتاری‌ها به قوت خود حتی سخت‌گیرانه‌تر به ما رخ می‌نمایانند اما ما داریم زندگی‌ را می‌گذرانیم با همدلی‌هایمان، با جملاتی که تهش امید است و سرزندگی، با نگاه‌هایی که از سر مهر رد و بدل می‌شوند...

بله، گاهی هم حالمان خوب نیست، دوتایی اشک می‌ریزیم و اشک‌ِ همدیگر را پاک می‌کنیم، ناامید می‌شویم و زمان و زمین را شاکی هستیم، اما می‌گذرد و حالمان زود تغییر می‌کند و بلدیم چگونه زندگی را به پوسته‌ی اصلی خودش بازگردانیم...

گاهی گلویمان می‌گیرد از گریبان‌گیریِ مشکلات ریز و درشت و در عین خفه شدن‌هامان می‌دانیم که همین‌جوری ادامه پیدا نمی‌کند و زیرزیرکی بی آنکه مشکلات بفهمند، اکسیژن بهم می‌رسانیم و نفس‌هامان را نگه می‌داریم برای گریبان‌گیری بعدی...

داشتم می‌گفتم چی از این بهتر که مشغولم در آشپزخانه‌ای که پادشاهش خودمم و ناگهان از لای پنجره‌ی دلربایم بوی باران به همراه باد خنکی صورتم را می‌نوازد و من غرق در این لحظه‌ی بینظیر پاییزی می‌شوم و غذایم اندکی می‌رود که ته بگیرد :)) 

عجب هوایی... ممنونم خداجونم...


+ آقا جان دلم برایتان تنگ است همان حرف‌ها که اینجا گفتم الان تلنبارند در دلم... کی بشه دوباره بیایم پابوستان... من دلتنگم...

بوی آرد تفت داده شده در مشامم پیچیده، شربتش هم روی شعله‌ی دیگری قل‌قل می‌کند و من ایستاده‌ام به هم زدن مکرر آردها در روغن مثل یک دستگاه که از قبل روی هم‌زدن مداوم تنظیم شده باشد، حقیقتاً بوی سرمست‌کننده‌ای هم دارد!

و من دارم فکر می‌کنم که:

جای بعضی چیزها را هیچ‌وقت، هیچ‌چیزی و هیچ‌کسی پر نمی‌کند؛ مثل یک زخم که نمی‌توان بخیه کرد و پوست‌ها را بهم رساند، باز می‌ماند و هوا می‌کشد و تا عمق جانت را می‌سوزاند. بعدها اگر هم بهبود یابد جایش بر جا می‌ماند و هربار که به آن می‌نگری یادش می‌کنی...

مثل حسی که گاهی سراغم می‌آید از نبودن کسانی که دیگر در زندگیم نیستند و جای خالی‌شان تا ابد پرشدنی نیست...


+ من مانده‌ام و جای خالیت پدر... من مانده‌ام و این زخمِ تا ابد باز...

به گمانم این تظاهراتِ بالینی (جسمی) که گهگاه یقه‌ام را می‌گیرد و دست‌بردار هم نیست، دلیلی جز آنچه معمول است و به ذهن یک پزشک خطور می‌کند، دارد؛ وگرنه چندماه از تجویز قبلی نگذشته با شدت هرچه تمام‌تر گریبانم را نمی‌گرفت! نمی‌دانم شاید منشأ آن اصلاً جسمی نباشد... چه کنم جز صبر و تحمل که کار دیگری از من ساخته نیست؛ فعلاً خداوندگار برایم سنگ‌تمام گذاشته و من، خودش شاهد است که جز شکر و امید به رحمتش هیچ نمی‌گویم، اصلاً زبانم نمی‌چرخد به چیز دیگری...

می‌روم مفاتیح برمی‌دارم و شروع می‌کنم به خواندن: 

خدایا چگونه تو را بخوانم درصورتی که من، من هستم و چگونه امیدم را از تو قطع کنم درصورتی که تو، تویی؟ خدایا هرگاه از تو درخواست نکردم، تو به من عطا فرمایی، پس کیست آنکه چون درخواست کنم، عطا می‌کند؟ خدایا هرگاه تو را نخوانم باز حاجتم برآوری، پس کیست آنکه هرگاه او را بخوانم، حاجتم روا می‌گرداند؟ خدایا هرگاه زاری به درگاه تو نکرده‌ام، باز به من ترحّم می‌کنی، پس کیست آنکه چون زاری کنم، ترحّم خواهد کرد؟ خدایا چنانکه دریا را برای موسی علیه‌السلام شکافتی و او را نجات دادی، پس از تو درخواست می‌کنم که درود فرستی بر محمد (ص) و آل او و مرا هم از این حالی که در آن هستم، نجات بخشی و به من فرج و گشایش عاجل عطا کنی، به فضل و رحمت خود، ای مهربانترینِ مهربانان*

و خودبخود آن تظاهرات بالینیِ جانکاه فروکش می‌کنند...

* دعایی از حضرت امام زین‌العابدین علیه‌السلام، نقل شده از «مقاتل بن سلیمان»


+ تو حواست بهم هست، ببخش اگر گاهی یادم می‌رود...

مگر می‌شود صدای هق‌هق تو را بر سر سجاده، کنج اتاقت بشنوم و رو به پنجره‌ای که همیشه دلتنگی‌هایم را به آسمان فرستاده، نبارم؟! 

آسمانم گله‌ای نیست اگر نباریدی من اینجا هستم، خوب بلدم همچون تو ببارم...

چقدر جان‌سختم من... 

 


+ احساس می‌کنم این روزها زیادی دارم غمگین می‌نویسم! بجز داستانی که حالم با آن خوب است، شاید  چیز دیگری اینجا خواندنی نباشد، چه‌میدانم شاید آن هم خواندنی نباشد!

+ کو آن آرامشی که از دل لحظه‌هایش کشف و خلقی نو پدید می‌آمد و حالش خوب می‌شد، تلاشم را می‌کنم و دوباره به آن آرامشِ قبلی می‌رسم...

+ دلم نمی‌خواهد بگویم بگذر زمانِ لعنتی! من گذر زمان را نمی‌خواهم، گذر از رنج را خواستارم، تو متوقف بمان تا خودم را به تو برسانم...

یادم بماند فکر نکنم همیشه باید حرف، حرفِ من باشد...

یادم بماند حتماً نباید آنچه که مورد پسند من است، مورد پسند بچه‌/عروس‌/دامادهایم باشد و آنچه مورد پسندم نیست آنها هم نباید بپسندند... 

یادم بماند ممکن است، سبک زندگیم با سبک زندگی‌شان متفاوت باشد و آنها آن سبک‌ زندگی را انتخاب کرده باشند، چه اشکالی دارد؟!...

یادم بماند امید و انگیزه و انرژی مثبت روانه‌شان کنم هنگامی که می‌خواهند کار جدیدی را شروع کنند و طرحی نو در زندگی‌شان دراندازند نه اینکه ترمزی باشم و مدام از نشدن‌ها و نرسیدن‌ها زیر گوششان بگویم‌...

یادم بماند در چیزی که انتخابش به عهده‌ی آنهاست، و خودشان می‌دانند و خدایشان، دخالت و امر و نهی نکنم که چه کنید و چه نکنید و نسخه نپیچم برای امری که محقق شدن یا نشدنش برعهده‌ی پروردگار است...

یادم بماند با عروس/دامادم جوری رفتار نکنم که فکر کند به اندازه‌ی کافی مراقب بچه‌ام نبوده و نیست و مدام باید چِکَش کرد که چگونه به بچه‌ام رسیدگی می‌کند؟!...

یادم بماند هرچند عروس/داماد خانه‌ام را مثل خانه‌ی خودش بداند و راحت باشد، اما شاید دوست بدارد گاهی همچون میهمان با او رفتار کنم، میهمانی که بهترین‌ها را جلویش می‌گذارند و هرزگاهی تعارف حواله‌اش می‌کنند...

یادم بماند حتی اگر عروس/داماد به انتخابِ من نبودند ولی بچه‌هایم انتخابشان کردند، از ته قلبم به انتخابشان احترام بگذارم و برای خوشبختی و خوشحالی‌شان دعا کنم نه اینکه منتظر بنشینم تا آنها به حرفِ من که «من مطمئن نیستم که زندگی‌تون بشه» برسند و من سرخوشانه بگویم: «دیدید گفتم!»

یادم بماند میان عروس/دامادهایم فرق نگذارم هرچند یکی دلنشین‌تر از دیگری باشد برایم و بیشتر خودش را در دلم جا کند، آن دیگری گناهی ندارد که، دارد؟!


+ از سری درس‌هایی که از خانواده‌هایمان در این سال‌ها آموختم،‌ هرکدام از نکته‌ها یا مربوط به خانواده‌ی خودم بود یا خانواده‌ی همسر... اینها چیزهایی بود که تجربه‌شان کردم و خانواده‌ها در مورد من و او انجام دادند، حالا باید آویزه‌ی گوش خودم شود تا یادم بماند و خدایی نکرده غصه‌ای بر دل بچه‌/عروس/دامادهایم نباشم، درست است که خیلی تا آن زمان که عروس/داماد دار شوم مانده😊 اما باید مدام این نکته‌ها را یادآوری کنیم...

+ در این سال‌ها من و او مدام بعد از هر تجربه‌ی ناخوشایند از رفتار نامناسب خانواده‌ها، بجای گله فقط گفتیم یادمان باشد خودمان سرِ بچه‌هامان نیاوریم و دلشان را نسوزانیم!

+ خدایا من خوب می‌دانم و دیده‌ام زحمات و دلسوزی‌های خانواده‌ها را (چه خانواده‌ی خودم و چه خانواده‌ی او)، جایشان در قلبم محفوظ و تا ابد وام‌دار لطف‌های بی‌دریغ‌شان هستم، فقط خواستم یادآوری باشد برای آینده‌ی خودم و بچه‌هایم... می‌دانی که اهل گله و شکایت نیستم... مرا ببخش...

بلدم وانمود کنم، بلدم تظاهر کنم به گل و بلبل بودن اوضاع و شرایط زندگیم جلوی دیگران... همان دیگرانی که برای خیلی‌ها محرم اسرارند و سنگ صبور... اما من ندارم همچین کسانی را!

من سال‌هاست خو کرده‌ام به اینکه نیازی نداشته باشم به داشتن محرم اسرار و سنگ صبور، کسی که بشنود، قضاوت نکند، همدلی کند، گاه هیچ نگوید و فقط گوش شنوا باشد، در خلوتش یا پیش دیگران شایستگی‌های همسرم را زیر سؤال نبرد، ما را به صفاتی ناخوشایند مزیّن نکند و... (از نوشتن طومار خودداری می‌کنم!)

نمی‌دانم این خوب است یا بد که نزدیکترین کسانم از پیچیده شدن گره‌های زندگیم بی‌خبرند و برای آنها من یک آرامش پر از آرامشم که اگر طوفانی بیاید هم برقرار سرجایش ایستاده و لبخند می‌زند...

من همه‌ی اینها را بلدم عزیزانم، فقط نمی‌دانم این خوب است یا بد...

...

گیریم که اشتباه کرده باشی... باشد، قبول! اما بیا و دست از سرزنش خودت بردار... صبر کن بالاخره حالمان خوب می‌شود...


+ کلمات معجزه کردند، حالت که با حرف‌هایم بهتر شد رفتی با بچه‌ها بازی و خانه‌مان از خنده‌هاتان پر شد!... خداروشکر