حریم دل

هرچه به‌جز خیالِ او قصد حریم دل کند، در نگشایمش به رو، از درِ دل برانمش...

قضابلای راضی‌کننده!!

از صبح...

کلی راه رفت و فکر کرد؛

فکر کرد و راه رفت؛

درِ یخچال رو باز کرد؛

سبزی‌خوردن‌هایی رو که دیروز خریده بود و فرصت پاک‌کردنشون پیدا نشده بود، وسط آشپزخونه بساط کرد؛ 

نگاهش به بادمجون‌هایی افتاده بود که چشمک می‌زدن!

توی فریزر رو نگاه کرد؛

یه تیکه گوشت ماهیچه درآورد و گذاشت با پیاز بپزه؛

بادمجون‌های توی یخچال رو هم بیرون آورد؛ 

پوست گرفت، نصفشون کرد، نمک زد، گذاشت کنار؛ 

نشست پای بساط سبزی‌پاک‌کردن، مثل همیشه که خیلی وسواس‌گونه و برگ‌برگ پاکشون می‌کنه! ‌‌

وسط سبزی‌پاک‌کردن پاشد بادمجون‌های نمک‌خورده رو خشک و آماده کرد برای سرخ‌شدن؛

یه پاش پای گاز برای این‌ور اون‌ور کردنِ بادمجون‌ها بود و یه پاش پای بساط سبزی؛

این‌دفعه حواسش بود که زیاد سرخشون نکنه و مثل دفعه‌ی پیش نشه که بعضیاشون سیاه شده بودن!

ایول! خیلی یکدست و قشنگ سرخ شدن؛

توی یه ماهیتابه، بادمجون‌ها و گوجه و سیب‌زمینی و ماهیچه‌‌ی پخته و آبش رو کنار هم ریخت و درش رو گذاشت تا آروم بپزه و جا بیفته؛ 

دوباره نشست پای بساط سبزی‌ها؛ چقدر این‌بار سبزی‌ها زیاد بودن! گفته بود یک‌کیلو ولی مغازه‌دار شاید از دوکیلو بیشتر کشیده بود! همیشه توی سبزی‌پاک‌کردن اِسلوموشن بود، دیگه حالا مقدارش هم زیاااد بود، کلی طول کشید! 

این وسط‌ها کته رو هم گذاشته بود؛ 

همینطور پای بساط سبزی بود و نزدیک بود به آخراش و به بچه‌ها وعده داده بود تا یکربع بیست‌دقیقه‌ی دیگه غذا رو میاره که یکهو...

بووووووم...

صدای ترکیدن چیزی رو از بالای سرش و خیلی نزدیک شنید! 

سراسیمه پاشد؛ 

درِ شیشه‌ایِ ماهیتابه‌ی چدنی (از برندهای خارجی!!!) کاملاً خرد و خاکشیر پخش شده بود روی صفحه‌ی گاز و اطرافش، اونم بعد از اینهمه مدت که روی ماهیتابه بود! داخل ماهیتابه هم تکه‌های شیشه درکنار بادمجون‌های یکدست سرخ‌شده و مواد دیگه درحال قل‌قل کردن بود :| 

ماتش برده بود؛ 

هم خنده‌اش گرفته بود هم بغضش؛ 

یاد کارها و وقتی که پای درست‌کردن این غذا صرف شده بود، افتاد؛ 

قضابلا بوده حتماً؛ خیره ان‌شاءالله؛ 

حالا به بچه‌ها چی می‌داد؟! وقت نبود دوباره غذا درست کنه؛ 

سریع فلافل‌ها رو از فریزر بیرون آورد برای سرخ‌کردن؛ 

زنگ زد به همسر که یادش نره صدقه بده و ماجرا رو براش تعریف کرد؛ 

- فلافل‌ها رو بذار شب که اومدم می‌خوریم باهم، الان قشنگ زنگ بزن از تهیه‌غذای سر خیابون‌مون غذا سفارش بده بیارن براتون بخورین! 

غذا رو آوردن، خورده شد و جمع شد؛ 

چقدر چسبید! حالا احساساتش متناقض شده بودن، خنده‌اش گرفته بود چون بخاطر شکستن دربِ ماهیتابه که باعث شده بود این غذا روزی‌شون بشه، یه جورایی راضی بود🤭😉

چوبِ حراج به تابلوهای طبیعت!

خوش‌خوشانمه که امسال به لطف خدا، زمستون کوله‌بارش رو برداشته و پهن کرده وسط زندگی‌مون... چقدر خواستنیه... سوز دلچسبش ریزریز می‌دوئه زیر پوستت و لرز خوشمزه‌اش باعث میشه لایه‌های لباست رو بیشتر کنی و هرزگاهی خودتو بچسبونی به شوفاژ و بخاری!

بی‌صدا می‌باره و میاد میشینه لب پنجره‌ات؛ ولی من مطمئنم خوب اگر گوش کنی صداشو هم می‌شنوی؛ اونوقته که نگاهت پر میشه از سفیدیِ یکدستش، بینی‌ات پر میشه از بوی خالص و بی‌آلایشش و دستت، سردی و پوکی و تردیش رو لمس می‌کنه؛ فقط کاش می‌شد طعم خوشمزه‌ی برف و شیره رو هم چشید که بخاطر آلودگی‌های شهری محرومیم! از حواس پنجگانه‌ام، حس چشاییم محرومه و یه گوشه کز کرده و زانوی غم به بغل گرفته :)) هرچند نمی‌ذارم غم بخوره، بالاخره دلشو به دست میارم😁

صبح بچه‌ها رو راهی کردم و از توی بالکن رفتن‌شون رو تماشا کردم، گاهی سرمو چرخوندم و کوه‌هایی رو که این روزها تصویری با کیفیت فول‌اچ‌دی ارزونی‌مون کردن، قاب گرفتم... تخیل کردم! انگار که طبیعتِ زمستونی، چوبِ حراج به تابلوهای نقاشیِ فوق‌العاده و بی‌بدیلش زده و حراجِ پایان‌فصل گذاشته برای قاب‌های مناظرش!! همون مناظری که روزها و ماه‌ها زیر پرده‌ای از غبار و آلودگی، توی پستوی طبیعت، قایم شده بوده و حالا که می‌دونه خریدارشیم، اون جنس‌های نابشو رو کرده... خب نگاهِ ما هم خریدارِ این‌همه زیبایی و خلوصه؛ اینجاست که فروشنده و خریدار هردو راضی‌اند، خدا برکت بده بهش :))

Yanni - in the morning light

همینطور که این روزها توی این زمستونِ ناب، ریزریز جلو میرم و پر از زندگیم، پر از تجربه‌های نو هستم و پر از خاطره‌هایی ناب و به‌یادموندنی، تلاش می‌کنم مثل آرامشِ همیشه باشم و لحظه‌هامو زندگی کنم... در حسرت گذشته‌ای که گذشت و نگران آینده‌ای که نیومده، نباشم!

و چقدر خوبه این مهارتِ «زندگی در لحظه»، چقدر درمونه برای دردهام، چقدر نیازش دارم برای ادامه‌دادن و درجا‌نزدن و البته تمرین می‌خواد و باید مدام مثل یه درسِ فرّار دوباره و دوباره و دوباره مرورش کنم...

دارم فکر می‌کنم که وقتی طبیعت، به‌جا و به‌موقع خواستنی‌هاشو برام رو می‌کنه، درس پس دادنِ من هم برای تمرینِ «زندگی در لحظه» و بهره‌گرفتن از نعمتِ بی‌نظیرِ حواس پنجگانه، آسون‌تر میشه... خدایا شکرت💚

داستانک ۲

همین که پامو می‌کنم توی حوضچه‌ی آب سردِ ورودیِ استخر، تنم مورمور میشه؛ خودمو زود می‌رسونم به استخر تا این سردی بیشتر از این نلرزوندم...

شیرجه می‌زنم توی قسمت عمیق... آب، بدنم رو دربرمی‌گیره؛ درست مثل یه آغوش بزرگ...

شیرجه...

هرچند هیچ‌وقت شناگر حرفه‌ای نبودم اما چندسال پیش که شاید ده دوازده سالم بیشتر نبود، یه روز که با خونواده‌ی داییم اینا رفته بودیم شمال مسافرت، وقتی عباس پسرداییم یهو بی‌هوا هلم داده بود توی دریا، وسط دست‌و‌پا‌زدن توی آب دریا و البته قبل از غرق‌شدنم، تونستم روی‌آب‌موندن رو یاد بگیرم؛ بعد از اون، انگار که قهرمانِ جهان شده باشم، چندبار بی‌پروا، جاهایی که شنا ممنوع بود، زدم به دل دریا؛ دوسه‌باری هم قسر در رفتم از غرق‌شدن!

همیشه همینطور بود؛ یا یکی بی‌هوا هلم می‌داد تو دریای مشکلات یا خودم باد غرور می‌گرفتم و بی‌مهابا می‌زدم به دل دریای حوادث و دردسر واسه خودم جور می‌کردم! از بچگی، نن‌جون، مادربزرگم، همیشه بهم می‌گفت: «تو کله‌ات بوی قرمه‌سبزی میده! دنبال دردسرم نباشی، دردسر خودش دنبالت میاد!» اون‌موقع‌ها منظورشو خیلی نمی‌فهمیدم؛ هی پیش خودم می‌گفتم: «نن‌جونم یه چیزی میگه‌ها!! امروز که قرمه‌سبزی نداشتیم که کله‌ام بوی قرمه‌سبزی گرفته باشه!» بعداً که معنی و مفهوم این ضرب‌المثل رو فهمیدم، دیدم نه! انگاری نن‌جون هم یه چیزی می‌دونسته که می‌گفته!

صدای سوت رو که می‌شنوم می‌فهمم وقتم تموم شده. از استخر میام بیرون و حوله رو می‌کشم روی سرم، همیشه از بوی نمِ حوله حالم بهم می‌خورده؛ سعی می‌کنم از بینیم نفس نکشم تا بوی نم، زیرِ دلم نزنه!

بوی نم...

پاییزها و زمستون‌ها بوی نم ول‌کن نبود؛ همه‌جا بوی نم می‌گرفت و می‌زد زیرِ دلم؛ از فرش‌ها، از رختخواب‌ها، از حوله‌ها، از لباس‌ها؛ انگار بویاییم روی این بو خیلی حساس بود و از چند فرسخی حسش می‌کردم! هرچقدرم باباحاجی هرسال سقف رو تعمیر می‌کرد، بازم یه جا نم می‌داد و شب‌ها صدای ترق‌توروقِ افتادنِ قطراتِ بارون توی کاسه‌ی استیل، تبدیل می‌شد به لالایی شبونه‌‌مون؛ بعدشم لابلای این ترق‌توروق‌ها نمی‌فهمیدیم کِی خوابمون برده!

لباسامو می‌پوشم و از استخر می‌زنم بیرون... باد سرد عین یه سیلی می‌خوره توی صورتم...

سیلی...

 آقا ناظم توی کیفم اعلامیه‌‌هایی پیدا کرده بود که روحمم ازش خبر نداشت؛ وقتی اومد توی کلاس تا کیف‌ها رو بگرده، پیش بچه‌ها باد به غبغبم انداخته بودم چون فکر می‌کردم اونی که حسابش پاکه، منم! اما دیدم ای دلِ غافل! یکی نامردی کرده و بی اینکه بهم بگه، اون‌همه اعلامیه رو گذاشته توی کیفم! منم از همه‌جا بی‌خبر! 

آقا ناظمم نه گذاشت و نه برداشت، جلو همه یه سیلیِ محکم خوابوند توی گوشم و تهدیدم کرد که اگه یه بار دیگه از این غلطا بکنم، منو میده دست ساواک... تا یه هفته هم بخاطر اون سیلی، گوشم زنگ می‌زد!

اما آدمی نبودم که عبرت بگیرم... به قول نن‌جون کله‌ام بوی قرمه‌سبزی می‌داد! یکی از اعلامیه‌ها رو که اتفاقی لای کتابم جا مونده بود و به دست آقا ناظم پاره نشده بود، خوندم، هرچند خیلیم ازش سردرنیاوردم ولی یه حسی بهم می‌گفت باید یه کاری بکنم! تا خودِ صبح نشستم زیر نورِ چراغ‌نفتی و از روی همون یه اعلامیه، چندین ورق رونویسی کردم و همه رو زیر تختم مخفی کردم؛ فقطم به عباس ماجرا رو گفتم!

از استخر تا خونه راه زیادی نیست؛ تصمیم می‌گیرم پیاده برم... می‌رسم سر کوچه‌مون؛ متنفرم از اینکه زیرِ بارِ نگاه‌های زن‌های همسایه باشم؛ پچ‌پچ‌هاشون مثل مته مخم رو سوراخ می‌کنه. چقدر بیکارن که بساط سبزی‌پاک‌کردن که نه! بساط غیبت‌شون رو توی کوچه، کنارِ گذر، پهن می‌کنن و اونقدر این و اون رو زیرنظر می‌گیرن و براش داستان می‌بافن تا خودِ طرف بیاد بشینه کااااامل براشون تعریف کنه اصلِ ماجرای زندگیش چی بوده؟! بلکه دست از سرش بردارن و یک کلاغش رو نکنن چهل کلاغ! 

همیشه اون تیکه از کوچه رو با قدمای تند طی می‌کنم تا زودتر از جلو چشم خاله‌خانباجی‌های کنارِ گذر رد بشم و پچ‌پچ‌هاشون رو در مورد خودم نشنوم! 

قدمای تند...

یه شب عباس سه‌پیچ شده بود حالا که این اعلامیه‌ها رو نوشتی بیا کارو تموم کنیم و پخششون کنیم؛ هرچند خودمم همیشه اهل ریسک بودم ولی نمی‌دونم چرا اون‌دفعه می‌ترسیدم! ته دلم شور می‌زد! اما چون همیشه حرف عباس برام حجت بود و نمی‌تونستم جلوش «نه» بیارم، بالاخره راضی شدم و قایمکی باهم رفتیم و اعلامیه‌ها رو یکی‌یکی انداختیم توی حیاط‌ خونه‌های محل...

اون‌شب، سرِ همین کوچه، وقتی داشتیم با عباس اعلامیه پخش می‌کردیم، یهو ماشین سربازای شاه سر رسید، اگه می‌دوئیدیم حتماً صدای قدمامون سربازا رو مشکوک می‌کرد و می‌فهمیدن که مادوتا اونجاییم... برای همینم بی‌صدا ولی با قدمای تند، کوچه رو طی کرده بودیم و تا برسیم به درِ خونه و بریم تو حیاط، جونمون به لبمون رسیده بود! 

درِ خونه بازه؛ میام توو و درو پشت سرم می‌بندم؛ باباحاجی پای حوض نشسته و تا چشمش بهم میفته، دوباره زیرلب غرغر می‌کنه و استغفرالله‌گویان روشو می‌کنه اون‌طرف و میره تو ایوون میشینه... نمی‌دونم چرا باباحاجی اینقدر همیشه ازم شاکیه؟! هیچی هم به زبون نمیاره‌ها، فقط با نگاهش کلی ریچار بارم می‌کنه! مگه چیکار کردم؟! نمی‌دونم! روشو هم ندارم بشینم بهش بگم: «باباحاجی آخه سرِ چی اینقدر روترش می‌کنی بهم؟!» شاید برا خاطر عباس... نمی‌دونم!

عباس...

پسرداییم بود و دوسالی ازم بزرگتر؛ عین یه برادرِ بزرگتر بود برام و خیلی دوستش داشتم. حرفشو همه‌جوره قبول داشتم و باهم توی یه مدرسه بودیم. عباس خیلی خیره‌سر بود و هیچ ابایی از کسی و چیزی نداشت؛ شاید یه‌جورایی کله‌شق هم بود! بعد از اون شب که باهم اعلامیه‌های دست‌نویسِ من رو باهم پخش کردیم، گفت که دلش می‌خواد بازم این‌کارو بکنه؛ می‌دونست باید از کجا اعلامیه جور کنه، آخه با بچه‌های مسجد عیاق بود و اونا هم تو کارِ تکثیر اعلامیه... از اون شب به بعد کارمون همین بود، عباس اعلامیه‌ها رو زیر کاپشنش می‌ذاشت و میومد سر کوچه منتظر من تا باهم بریم محل‌های اطراف و پخششون کنیم!

یه شب چندتا از اعلامیه‌ها رو نگه داشته بود زیرِ زیپِ کاپشنش مخصوص حیاط خونه‌ی آقا ناظم! خونه‌شو تازه پیدا کرده بود و می‌خواست مثلاً به قول خودش انتقام سیلیِ منو ازش بگیره؛ می‌خواست اعلامیه‌ها رو بندازه توی حیاط خونه‌اش، بعدم با اسپری بیفته به جونِ دیوارهای خونه و روش شعار بنویسه... اون‌شب هرکاری کردم نتونستم عباسو از این کار منصرف کنم! اون رفت؛ اما من ترسیدم و نتونستم به ترسم غلبه کنم...  

مثل همیشه بی اینکه چیزی بگم سرمو میندازم پایین و میرم توو اتاقم و خودمو پرت می‌کنم روی تختم. صدای قیژقیژِ تختِ فلزی وقتی از این پهلو به اون پهلو میشم، کفریم می‌کنه اما هرچی که هست از غرغرای باباحاجی بهتره! تا خونه باشم، می‌چپم توو اتاقم و به‌زورِ مادر، برای دو لقمه نون، از اتاق میام بیرون! حوصله‌ی چشم‌توچشم شدن با باباحاجی رو ندارم! شایدم می‌ترسم از اینکه ترسوئه من باشم!

ترسو...

آره... ترسو بودم که با عباس نرفتم... اون‌بار دیگه اون ضرب‌المثلِ معروفِ نن‌جون در موردم صدق نکرد و انگاری بوی قرمه‌سبزی از کله‌ی من پر زد و رفت!!! ترسیدم که آقا ناظم ما رو ببینه و بده‌مون دست ساواک! من ترسیدم و عباس نترسید و رفت...

چند روز بود که ازش خبر نداشتم. تلفنم نداشتیم که حالشو بپرسم. واسه پخش‌کردنِ اعلامیه‌ها هم همیشه اون بود که خبرم می‌کرد؛ ولی چند روزی می‌شد که ازش بی‌خبر بودم! تا اینکه پچ‌پچ‌های دایی رو با مادر و باباحاجی وقتی پشت در فال‌گوش وایساده بودم، شنیدم! همون شبی که عباس برای انتقام از آقا ناظم رفته بود درِ خونه‌اش، آقا ناظم می‌بینتش و دنبالش میفته و بالاخره هم تحویلش میده به ساواکی‌های ازخدابی‌خبر...

از اون روز باباحاجی، یه طور دیگه بهم نگاه می‌کرد؛ انگار که باعث و بانی شهادت عباس زیرِ شکنجه‌های حیوون‌صفت‌های ساواکی من بودم! خودم می‌دونستم اگه عباسو یه‌جوری راضی کرده بودم که نره، اینطور نمی‌شد اما مگه من حریف عباس می‌شدم؟!

آروم بلند میشم... استخر بجای اینکه حالمو جا بیاره بدتر بی‌جون و بی‌رمقم کرده... موهام هنوز نم دارن؛ جلو آینه دستی به موهام می‌کشم... موهای روی سینه‌ام از بالای یقه‌ی زیرپوشِ رنگ‌ورو‌رفته‌ام، توی ذوق می‌زنه؛ یقه‌ی زیرپوش رو می‌کشم بالاتر... زوم می‌کنم به تصویرِ تو آینه؛ اگه یکم دیگه قدم بلندتر بود دیگه نمی‌شد موهامو توی آینه ببینم و باید سرمو پایین می‌گرفتم! 

قد دراز کردم واسه چی؟! واسه یه مشت ترس که بیاد توی وجودم و اون لحظه که باید، هیچ کاری ازم برنیاد؟! این کله‌ای که یه‌روز به قول نن‌جونم بوی قرمه‌سبزی می‌داد، باید یه جایی درست کار می‌کرد دیگه، نه؟!

یه نگاه به عکس عباس روی دیوار میندازم و یه نگاه به ساکِ خاکی کنار درِ اتاق... وصیت‌نامه‌مو همین دیروز نوشتم... من فردا عازمم...


+ این داستان فقط ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده‌ای کم‌تجربه‌ست نه بیشتر! :))

افکار درهم من (۵)

هروقت دارچین می‌پاشم توی غذا، منتظرم صدای کلوچه و فندق بیاد که: «مامان حلیم پختی؟!» و من بگم: «نه عزیزم، این بوی دارچینه!» یعنی بوی دارچین براشون مساویه با حلیم!

دیشب هم موقع درست کردنِ نرگسی (تخم‌مرغ و اسفناج) وقتی طبق عادت همیشگی، دارچین می‌‌پاشیدم روش، چهره‌ی خندون فندق که داشت از کنار آشپزخونه رد می‌شد، بهم زل زد و با شوق گفت: «بوی حلیم میاد!» و وقتی گفتم بوی دارچینه و نرگسی داریم، دقیقاً اینجوری شد:😑

برم یکم بلغور گندم خیس کنم برای حلیم :))


میزبان خانواده‌ات بودیم؛ وقتی رفتن، مدام برای کارایی که وظیفه‌ام نبوده، چندین و چند بار در حضور بچه‌ها ازم تشکر کردی و حسای خوب به قلبم ریختی... چقدر بده که یادم نمیاد من کِی حسای خوب به قلبت ریختم؟! تو بگو...


گاهی از کاه، کوه می‌سازه؛ کلوچه رو میگم! و من میون سردرگمی که آیا این واقعاً برای او کوه بود یا کاهی که او کوهش کرده بوده، یهو عصبانی میشم... دوست ندارم با عصبانیتِ من قائله جمع بشه... این عذاب‌وجدانِ کوفتیِ بعدش بیخ گلومو می‌گیره و ول‌کن نیست!

آره دیگه، گاهی هم دیگه اسم آرامش برازنده‌ام نیست😔 اینو فقط خودم می‌دونم و خدا...


برای قدم‌های هدفمند مورچه‌ایم که هم به‌شدت علاقه دارم بهش و هم نیمچه‌درآمدی ازش نصیبم می‌شد، دوباره خوردم به بن‌بست، از هر راهی هم که میرم می‌بینم بازم بن‌بسته و چیزی که می‌خوام جور نمیشه... خیر در نظر گرفتمش ولی بازم ته دلم تغییر این روند رو می‌خواد... 

تا صبحِ قضا سهل و سهیلش به که باشد؟!

تا شامِ قدر رجعت و میلش به که باشد؟!

در بزمِ وصالش همه‌کس طالبِ دیدار

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد؟!

«آرامِ جان»

کتابِ «آرامِ جان»

روایتِ مادرانه‌ای از یک مـــــــادر...

 

نامش محمدحسین بود و واقعاً هم آرامِ جانش بود...

مگر می‌شود مادر باشی و مادری‌کردنش برای محمدحسین را همذات‌پنداری نکنی؛ محمدحسینی که برای مادر زیاد دلبری کرده بود و مادر نازش را زیاد کشیده بود، آخر جور دیگری دلبسته‌ی او بود...

به گمانم شهدا همیشه در زندگی یک جور خاصی دلبری می‌کنند و رفتن‌شان هم جور خاصِ دیگری دلت را می‌بَرد...

محمدحسین آمدنش، زندگی‌کردنش و رفتنش همه دلبرانه بود و جور خاصی دلت را می‌بُرد...

چندخطِ دلبرانه از آمدنش:

آخرای ماه صفر رفتم سونوگرافی. دکتر گفت: «سه‌قلو داری!» تا چند روز در شوک بودیم. حالم بد شد. فرهاد رساندم مطب. بعد از معاینه دکتر گفت: «دو قلش رفته!» دل بستم به تنها جنین باقی‌مانده. پسر بود. اسمش را انتخاب کردیم: محمدحسین. 

چندخطِ دلبرانه از زندگی‌کردنش:

اگر می‌خواستم بروم خانه‌ی مادرم، محمدحسین می‌گفت: «نچ نچ! شما اجازه ندارید!» می‌گفتم: «از کی؟» می‌گفت: «از بنده!» می‌گفتم: «برای چی؟» می‌گفت: «کلید که می‌ندازم توی در و میگم مامان! باید صدات توی خونه باشه و بگی جانم مامان!»

چندخطِ دلبرانه از صبر زینبیِ مادرش:

دست کشیدم روی صورتش. قربان‌صدقه‌اش رفتم. نوازشش کردم. دستم خونی شد. جای تیرها روی دستم مانده بود. نقطه‌نقطه، مثل شبکه‌های ضریح. دست راستم را بلند کردم. به امام حسین (ع) گفتم: «آقاجان همیشه با دست خالی شما رو صدا می‌زدم ولی امروز با خون محمدحسینم میگم یا حسین (ع)!»

صفحات پایانی کتاب بود که ماجرای شهادتش را می‌خواندم، با بغض؛ با تصورِ دیدن و شنیدنِ لحظه‌به‌لحظه‌اش...

حالا من آن مادر بودم که جوانِ شهیدش را روبروی خودش می‌دید... من تصور می‌کردم و لحظه‌به‌لحظه او بودم... چطور تاب بیاورم؟!

حالا انگار دو دستم برای رهانیدنِ دو چشمم از تاریِ دید، کم بودند... چشمانم می‌باریدند و من میانِ تاریِ دیدگانم از پرده‌ی اشک و هق‌هقی که بخاطر تنها‌بودنم روزی‌ام شده بود، باید کلمه‌های کتاب را به جانم می‌کشیدم تا مگر کمی، فقط کمی، از صبر و دل‌بزرگی و ارادتِ آن مادر به امام حسین (ع) را بیاموزم...

و من چقدر کم‌صبر و کم‌طاقت و کوچک‌دلم...😔


+ لذت بردم از این دورهمیِ کتاب‌خوانی، صرف‌نظر از خودِ کتاب که برایم کشش و جذابیت داشت، این حرکت برای منی که در امر پرفضیلتِ کتاب‌خوانی متأسفانه، آدم پشتِ‌گوش‌بنداز و به‌بعدموکول‌کنی هستم، فرصتِ بسیار بسیار دلنشین و جالبی بود؛ ممنونم از دزیره‌ی عزیز بابت شروع این کتاب‌خوانیِ گروهی...

لَحیم

لَحیمِ* نگاهمان که باز می‌شود، آن دستگاه، سمت چپ، کمی پایین‌تر از شانه، انگار دیگر درست کار نمی‌کند... 

هُویه** را بردار، تو خوب از پسِ کارهای فنّی برمی‌آیی!🥲


به اتصال دو فلز توسط فرآیندِ ذوب، لَحیم می‌گویند!

** دستگاهی برای انجام فرآیند لحیم‌کاری!

* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش می‌کنند و ماندگار می‌شوند...
* نقشی به جای می‌ماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادی‌ام، اما زندگی را زندگی می‌کنم؛ اینجا پر است از تجربه‌های زندگی‌کردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستان‌هایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپی‌برداری‌های بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستان‌ها را بخوانید، رمزشان تقدیم می‌شود...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan