همین که پامو میکنم توی حوضچهی آب سردِ ورودیِ استخر، تنم مورمور میشه؛ خودمو زود میرسونم به استخر تا این سردی بیشتر از این نلرزوندم...
شیرجه میزنم توی قسمت عمیق... آب، بدنم رو دربرمیگیره؛ درست مثل یه آغوش بزرگ...
شیرجه...
هرچند هیچوقت شناگر حرفهای نبودم اما چندسال پیش که شاید ده دوازده سالم بیشتر نبود، یه روز که با خونوادهی داییم اینا رفته بودیم شمال مسافرت، وقتی عباس پسرداییم یهو بیهوا هلم داده بود توی دریا، وسط دستوپازدن توی آب دریا و البته قبل از غرقشدنم، تونستم رویآبموندن رو یاد بگیرم؛ بعد از اون، انگار که قهرمانِ جهان شده باشم، چندبار بیپروا، جاهایی که شنا ممنوع بود، زدم به دل دریا؛ دوسهباری هم قسر در رفتم از غرقشدن!
همیشه همینطور بود؛ یا یکی بیهوا هلم میداد تو دریای مشکلات یا خودم باد غرور میگرفتم و بیمهابا میزدم به دل دریای حوادث و دردسر واسه خودم جور میکردم! از بچگی، ننجون، مادربزرگم، همیشه بهم میگفت: «تو کلهات بوی قرمهسبزی میده! دنبال دردسرم نباشی، دردسر خودش دنبالت میاد!» اونموقعها منظورشو خیلی نمیفهمیدم؛ هی پیش خودم میگفتم: «ننجونم یه چیزی میگهها!! امروز که قرمهسبزی نداشتیم که کلهام بوی قرمهسبزی گرفته باشه!» بعداً که معنی و مفهوم این ضربالمثل رو فهمیدم، دیدم نه! انگاری ننجون هم یه چیزی میدونسته که میگفته!
صدای سوت رو که میشنوم میفهمم وقتم تموم شده. از استخر میام بیرون و حوله رو میکشم روی سرم، همیشه از بوی نمِ حوله حالم بهم میخورده؛ سعی میکنم از بینیم نفس نکشم تا بوی نم، زیرِ دلم نزنه!
بوی نم...
پاییزها و زمستونها بوی نم ولکن نبود؛ همهجا بوی نم میگرفت و میزد زیرِ دلم؛ از فرشها، از رختخوابها، از حولهها، از لباسها؛ انگار بویاییم روی این بو خیلی حساس بود و از چند فرسخی حسش میکردم! هرچقدرم باباحاجی هرسال سقف رو تعمیر میکرد، بازم یه جا نم میداد و شبها صدای ترقتوروقِ افتادنِ قطراتِ بارون توی کاسهی استیل، تبدیل میشد به لالایی شبونهمون؛ بعدشم لابلای این ترقتوروقها نمیفهمیدیم کِی خوابمون برده!
لباسامو میپوشم و از استخر میزنم بیرون... باد سرد عین یه سیلی میخوره توی صورتم...
سیلی...
آقا ناظم توی کیفم اعلامیههایی پیدا کرده بود که روحمم ازش خبر نداشت؛ وقتی اومد توی کلاس تا کیفها رو بگرده، پیش بچهها باد به غبغبم انداخته بودم چون فکر میکردم اونی که حسابش پاکه، منم! اما دیدم ای دلِ غافل! یکی نامردی کرده و بی اینکه بهم بگه، اونهمه اعلامیه رو گذاشته توی کیفم! منم از همهجا بیخبر!
آقا ناظمم نه گذاشت و نه برداشت، جلو همه یه سیلیِ محکم خوابوند توی گوشم و تهدیدم کرد که اگه یه بار دیگه از این غلطا بکنم، منو میده دست ساواک... تا یه هفته هم بخاطر اون سیلی، گوشم زنگ میزد!
اما آدمی نبودم که عبرت بگیرم... به قول ننجون کلهام بوی قرمهسبزی میداد! یکی از اعلامیهها رو که اتفاقی لای کتابم جا مونده بود و به دست آقا ناظم پاره نشده بود، خوندم، هرچند خیلیم ازش سردرنیاوردم ولی یه حسی بهم میگفت باید یه کاری بکنم! تا خودِ صبح نشستم زیر نورِ چراغنفتی و از روی همون یه اعلامیه، چندین ورق رونویسی کردم و همه رو زیر تختم مخفی کردم؛ فقطم به عباس ماجرا رو گفتم!
از استخر تا خونه راه زیادی نیست؛ تصمیم میگیرم پیاده برم... میرسم سر کوچهمون؛ متنفرم از اینکه زیرِ بارِ نگاههای زنهای همسایه باشم؛ پچپچهاشون مثل مته مخم رو سوراخ میکنه. چقدر بیکارن که بساط سبزیپاککردن که نه! بساط غیبتشون رو توی کوچه، کنارِ گذر، پهن میکنن و اونقدر این و اون رو زیرنظر میگیرن و براش داستان میبافن تا خودِ طرف بیاد بشینه کااااامل براشون تعریف کنه اصلِ ماجرای زندگیش چی بوده؟! بلکه دست از سرش بردارن و یک کلاغش رو نکنن چهل کلاغ!
همیشه اون تیکه از کوچه رو با قدمای تند طی میکنم تا زودتر از جلو چشم خالهخانباجیهای کنارِ گذر رد بشم و پچپچهاشون رو در مورد خودم نشنوم!
قدمای تند...
یه شب عباس سهپیچ شده بود حالا که این اعلامیهها رو نوشتی بیا کارو تموم کنیم و پخششون کنیم؛ هرچند خودمم همیشه اهل ریسک بودم ولی نمیدونم چرا اوندفعه میترسیدم! ته دلم شور میزد! اما چون همیشه حرف عباس برام حجت بود و نمیتونستم جلوش «نه» بیارم، بالاخره راضی شدم و قایمکی باهم رفتیم و اعلامیهها رو یکییکی انداختیم توی حیاط خونههای محل...
اونشب، سرِ همین کوچه، وقتی داشتیم با عباس اعلامیه پخش میکردیم، یهو ماشین سربازای شاه سر رسید، اگه میدوئیدیم حتماً صدای قدمامون سربازا رو مشکوک میکرد و میفهمیدن که مادوتا اونجاییم... برای همینم بیصدا ولی با قدمای تند، کوچه رو طی کرده بودیم و تا برسیم به درِ خونه و بریم تو حیاط، جونمون به لبمون رسیده بود!
درِ خونه بازه؛ میام توو و درو پشت سرم میبندم؛ باباحاجی پای حوض نشسته و تا چشمش بهم میفته، دوباره زیرلب غرغر میکنه و استغفراللهگویان روشو میکنه اونطرف و میره تو ایوون میشینه... نمیدونم چرا باباحاجی اینقدر همیشه ازم شاکیه؟! هیچی هم به زبون نمیارهها، فقط با نگاهش کلی ریچار بارم میکنه! مگه چیکار کردم؟! نمیدونم! روشو هم ندارم بشینم بهش بگم: «باباحاجی آخه سرِ چی اینقدر روترش میکنی بهم؟!» شاید برا خاطر عباس... نمیدونم!
عباس...
پسرداییم بود و دوسالی ازم بزرگتر؛ عین یه برادرِ بزرگتر بود برام و خیلی دوستش داشتم. حرفشو همهجوره قبول داشتم و باهم توی یه مدرسه بودیم. عباس خیلی خیرهسر بود و هیچ ابایی از کسی و چیزی نداشت؛ شاید یهجورایی کلهشق هم بود! بعد از اون شب که باهم اعلامیههای دستنویسِ من رو باهم پخش کردیم، گفت که دلش میخواد بازم اینکارو بکنه؛ میدونست باید از کجا اعلامیه جور کنه، آخه با بچههای مسجد عیاق بود و اونا هم تو کارِ تکثیر اعلامیه... از اون شب به بعد کارمون همین بود، عباس اعلامیهها رو زیر کاپشنش میذاشت و میومد سر کوچه منتظر من تا باهم بریم محلهای اطراف و پخششون کنیم!
یه شب چندتا از اعلامیهها رو نگه داشته بود زیرِ زیپِ کاپشنش مخصوص حیاط خونهی آقا ناظم! خونهشو تازه پیدا کرده بود و میخواست مثلاً به قول خودش انتقام سیلیِ منو ازش بگیره؛ میخواست اعلامیهها رو بندازه توی حیاط خونهاش، بعدم با اسپری بیفته به جونِ دیوارهای خونه و روش شعار بنویسه... اونشب هرکاری کردم نتونستم عباسو از این کار منصرف کنم! اون رفت؛ اما من ترسیدم و نتونستم به ترسم غلبه کنم...
مثل همیشه بی اینکه چیزی بگم سرمو میندازم پایین و میرم توو اتاقم و خودمو پرت میکنم روی تختم. صدای قیژقیژِ تختِ فلزی وقتی از این پهلو به اون پهلو میشم، کفریم میکنه اما هرچی که هست از غرغرای باباحاجی بهتره! تا خونه باشم، میچپم توو اتاقم و بهزورِ مادر، برای دو لقمه نون، از اتاق میام بیرون! حوصلهی چشمتوچشم شدن با باباحاجی رو ندارم! شایدم میترسم از اینکه ترسوئه من باشم!
ترسو...
آره... ترسو بودم که با عباس نرفتم... اونبار دیگه اون ضربالمثلِ معروفِ ننجون در موردم صدق نکرد و انگاری بوی قرمهسبزی از کلهی من پر زد و رفت!!! ترسیدم که آقا ناظم ما رو ببینه و بدهمون دست ساواک! من ترسیدم و عباس نترسید و رفت...
چند روز بود که ازش خبر نداشتم. تلفنم نداشتیم که حالشو بپرسم. واسه پخشکردنِ اعلامیهها هم همیشه اون بود که خبرم میکرد؛ ولی چند روزی میشد که ازش بیخبر بودم! تا اینکه پچپچهای دایی رو با مادر و باباحاجی وقتی پشت در فالگوش وایساده بودم، شنیدم! همون شبی که عباس برای انتقام از آقا ناظم رفته بود درِ خونهاش، آقا ناظم میبینتش و دنبالش میفته و بالاخره هم تحویلش میده به ساواکیهای ازخدابیخبر...
از اون روز باباحاجی، یه طور دیگه بهم نگاه میکرد؛ انگار که باعث و بانی شهادت عباس زیرِ شکنجههای حیوونصفتهای ساواکی من بودم! خودم میدونستم اگه عباسو یهجوری راضی کرده بودم که نره، اینطور نمیشد اما مگه من حریف عباس میشدم؟!
آروم بلند میشم... استخر بجای اینکه حالمو جا بیاره بدتر بیجون و بیرمقم کرده... موهام هنوز نم دارن؛ جلو آینه دستی به موهام میکشم... موهای روی سینهام از بالای یقهی زیرپوشِ رنگورورفتهام، توی ذوق میزنه؛ یقهی زیرپوش رو میکشم بالاتر... زوم میکنم به تصویرِ تو آینه؛ اگه یکم دیگه قدم بلندتر بود دیگه نمیشد موهامو توی آینه ببینم و باید سرمو پایین میگرفتم!
قد دراز کردم واسه چی؟! واسه یه مشت ترس که بیاد توی وجودم و اون لحظه که باید، هیچ کاری ازم برنیاد؟! این کلهای که یهروز به قول ننجونم بوی قرمهسبزی میداد، باید یه جایی درست کار میکرد دیگه، نه؟!
یه نگاه به عکس عباس روی دیوار میندازم و یه نگاه به ساکِ خاکی کنار درِ اتاق... وصیتنامهمو همین دیروز نوشتم... من فردا عازمم...
+ این داستان فقط ساخته و پرداختهی ذهن نویسندهای کمتجربهست نه بیشتر! :))