۶ مطلب با موضوع «دخترانه‌نوشت» ثبت شده است.

انتظار داشت با او تماس بگیرم و از احوالش جویا شوم، درحالی‌که روز قبلش با هم صحبت کرده بودیم! 

من هم دقیقاً آن روز میان تار عنکبوتِ کارهای زندگی و درس بچه‌ها و دکتربردنشان گیر افتاده بودم و روز شلوغی را از سر گذرانده بودم؛ با خودم گفتم فردا به او زنگ خواهم زد...

فردایش شد و تماس گرفتم؛ به‌خاطر انتظاری که از من داشت و برآورده نشده بود، پای تلفن یک نتیجه‌گیری کرد و به شکل کنایه‌ای نه‌چندان دلچسب تحویلم داد...

در لحظهٔ شنیدنِ آن کنایه، حس فرورفتنِ نیشی در گوشت تنم را داشتم؛ می‌بُرید و فروتر می‌رفت! بیخیال شدم و گذشتم...

آخرِ حرف‌هایمان به آرامی کمی برایش توضیح دادم که شرایط دیروز چطور بوده؛ اما او همچنان خودش را محق می‌دانست و از حرفش کوتاه نمی‌آمد...

حقم این نبود؛ من کاملاً بی‌خبر از انتظاری بودم که از من داشت! 

و حالا به‌خاطر برآورده نشدنش، قضاوت شده و برچسب خورده بودم؛ حس فرزند بی‌کفایت که هرزگاهی مثل خوره به جانم می‌افتد، داشت از درون متلاشی‌ام می‌کرد...

عصبانی شده بودم؛ چرا مدام باید قضاوت می‌شدم و بابت چیزی که از آن خبر نداشتم، بازخواست شده و برچسب می‌خوردم؟!

با صدای بالاتری برایش توضیح دادم...

قبول دارم این کارم خوب نبود، هرچند انگار دست خودم نبود و ناشی از همان عصبانیت و ناحقی بود...

آخرِ صحبت‌هایمان به صلح رسیدیم و کدورت‌ها را برطرف کردیم؛ من انتظارات او را فهمیدم و از این به بعد، سعی خواهم کرد بیشتر به آن‌ها بها دهم، او هم فهمید چه چیزی مایهٔ دل‌شکستگی‌ام است و چاره‌اش چیست...

خودم را شماتت نمی‌کنم؛ شاید بالاخره یک روزی باید حرفش را می‌زدیم...

اما حس می‌کنم در این ماه‌هایی که دههٔ سی‌سالگی دارد به پایانش نزدیک‌تر می‌شود، من به‌جای فروخوردنِ همیشگیِ ناراحتی‌هایم بابت رفتار مامان، بی‌پرواتر و کم‌صبرتر شده‌ام...

نه آن فروخوردن‌ها به پختگی نزدیک است، نه این کم‌صبری‌ها...

گاهی فکر می‌کنم یک زندگی با حضور پدرم و روابط دوستا‌نه‌تر با مادرم از این دنیا طلب‌کارم...

آخه من کار خاصی براش نکرده بودم...

یه شب که خونشون مونده بودیم و رفته بود که بخوابه، همین‌جوری به سرم زد و رفتم پیشش نشستم، همون‌جور که دراز کشیده بود نوازشش کردم و کمی صورت و تن خسته‌شو ماساژ دادم؛ همون موقع هم بیشتر از اونی که فکرش رو بکنم ازم تشکر کرد...

فراموش کرده بودم؛ امروز دوباره به یادم آورد همون کارِ نه‌چندان خاص اون شب رو که چقدر بهش چسبیده بود و من توی خیالم به این فکر کردم که چقدر کار برای خوشحالیش ازم برمیاد و نمی‌دونم؛ کارایی که به نظر من نه‌چندان خاص ولی به نظر او خیلی خاصن، اون‌قدر خاص که بعد از مدتی با یادآوریش اشک می‌شینه گوشهٔ چشماش🥹

روزت مبارک مامان❤️

شب یلدای متفاوتی بود برام... از دلخوری‌های من و عکس‌العمل‌های آقای یار بگیر تا آشتی‌ متفاوت بعدش... تلخِ تلخ، شیرینِ شیرین!

بزرگ‌تر شدم...

ولی کاش همه بفهمند که تمام زندگی‌ها بالا و پایین داره، شادی و غم داره، دلخوری و آشتی داره، حس خوشبختیِ یک نفر محدود به لحظه‌ی طوفانیِ زندگیش نیست...

مامان، توی این شبی که شب توئه، می‌خوام بهت بگم که می‌دونم تلاشم برای اینکه بهت ثابت کنم توی زندگیم احساس خوشبختی دارم، با همچین اتفاقایی، نقش بر آب میشه، اما من همینم؛ گاهی می‌دوم و از بس تلاش می‌کنم راضی نگهت دارم از زندگیم جا می‌مونم! گاهی هم دست از راضی‌نگه‌داشتنت برمی‌دارم و زندگی می‌کنم...

به‌هرحال عزیزدل منی، دوستت دارم مامان❤️

بماند به یادگار...

گاهی سخت میشه که همه‌چیز رو گل و بلبل نشون بدی به عزیزت و راهکار و راهنمایی پیش پاش بذاری ولی ته ته دلت آشوب باشه و فکرای جورواجور توی ذهنت چرخ بخوره... 

دروغ چرا؟! گاهی از فکر به لحظه‌ی گفتنِ حضور جوانه به مامانم، کمی می‌ترسم... از راهی که پیش‌روشه و فکری که به انبووووه افکارش با گفتنِ من اضافه میشه... بعد یادم میاد جوانه از جنس نوره، روشناییه، باران رحمته مگه میشه وجودش بشه بار اضافی؟! نه هرگز...


+ شاید بگید به چیا فکر می‌کنه و چقدر ناشکره اما این گفته‌ها همه‌ی جزئیات نیست و الان اوضاع کمی پیچیده است... اگر شرایط عادی بود شاید تا الان ده‌باره موضوع رو به مامان گفته بودم اما فعلا مجالی نیست... شاید اگر از نظر ظاهری لو نمی‌رفتم، تا آخرش نمی‌گفتم، هرچند به اینکه مامان از حضور جوانه مطلع باشه نیاز دارم، به حمایتش، به مراقبتش... اما فعلا وقتش نیست... یه سر داره هزااااار سودا... خدایا خودت هموار کن راهش رو... راهم رو...

دارم فکر می‌کنم کم پیش میاد از ته دل خوشحال باشی ازم... کم پیش میاد بتونم اونجوری که دوست داری خوشحالت کنم... جهان‌بینی‌مون، طرز فکرمون، سبک‌زندگی‌مون، علایقمون، روحیاتمون و و و ۱۸۰ درجه باهم متفاوته... 

و خوشحال کردنت گاهی برام سخت‌ترین کار دنیاست، حتی یه کادو خریدنِ ساده برای تو، میشه هفت‌خانِ رستم برای من! از اینکه نمی‌دونم چی بهتره برات و چی خوشحالت میکنه...  و درنهایت به کارت هدیه‌‌ای که هیچ‌وقت یادگار نمی‌مونه، بسنده می‌کنم... حالم بد میشه... چرا آخه؟!

یه روزی از تو بودم، نفس به نفس... حالا بین‌مون یه دیواره، نمیذاره همدیگه رو اونطوری که هستیم بپذیریم، ببینیم، بفهمیم... اما من دارم تلاش می‌کنم بپذیرمت، کمتر از سال‌های پیش خودمو اذیت می‌کنم ولی شاید پذیرش اینی که الان هستم برای تو سخت باشه مامان...

هیچی نمیگی، به روم نمیاری و می‌ریزی توی خودت اما چه کنم، بعضی چیزایی که باب‌میل تو نیست جزء علایق منه، بعضی چیزایی که برای تو کم‌اهمیت یا بی‌اهمیتن برای من اصله و چیزای پیش‌پاافتاده ازنظر من، برای تو روش و راه زندگی!!!

دعای همیشگیم اینه که توفیق خوشحال کردنت رو ازم نگیره هرچند انگار امتحان زندگیم اینه که این توفیق کم نصیبم بشه...

منو ببخش که بلدت نیستم...

دوستت دارم❤️

این روزها که روزم از ۶ - ۵.۵ صبح شروع میشه احساس خیلی خیلی خوبی دارم و تا حدود ۱۱.۵ شب که دیگه انگار دکمه‌ی آفَم رو می‌زنن، سعی می‌کنم با حال خوب به زندگی ادامه بدم، هرچند گهگاه طوفانی بیاد و باد سردی وجودم رو بلرزونه اما لحظاتم درست مثل این انوار خورشید هست که صبح وقتی کنار پنجره رفتم، ندیدمشون اما بعد توی قابی که ازش ثبت کردم، خودشو بهم نشون داد (پایین و گوشه‌ی سمت چپ)

منم شاید توجه نکنم و از کنار لحظات بگذرم اما مطمئناً قابی که از این لحظه‌ها و این روزها به جا می‌مونه، مسبب زیبایی‌های زیادی میشه...

مطمئنم حواست بهم هست و نمی‌ذاری با بی‌توجه بودنم بیش از این توفیق شکرگزاری رو از خودم سلب کنم... 


+ ممنونم که هستی، با اینکه وجه اشتراک کمی باهم داریم، گاهی دنیاهامون، زمین تا آسمون باهم فرق داره، گاهی حرف همدیگرو نمی‌فهمیم و گاهی جوری رفتار می‌کنیم که اون‌یکی براش سوءتفاهم پیش میاد اما هنوزم می‌تونیم اوقات خوبی رو باهم بگذرونیم، هنوزم می‌تونیم با مهربونی، حال خوب بهم هدیه بدیم و موقع خداحافظی همدیگرو در آغوش بگیریم و از اینکه باهم بودیم خاطره‌ی خوبی در ذهنمون ثبت کنیم؛ مثل همین دو روز گذشته... آره ما باهم فرق داریم مامان، خیلی خیلی زیاد، اما مطمئناً چیزای زیادی از تو توی وجودمه چه مثبت و چه منفی... دوسِت دارم و شادی و دلخوش بودنت آرزومه... 

+ هر سال این موقع‌ها به طور اساسی استارتِ خونه‌تکونی زده می‌شد، زیادم نمی‌شده روی کمک از جانب آقای یار حساب باز کنم و خودم تنهایی آهسته و پیوسته پیش می‌رفتم چون از بدوبدوهای دقیقه نودی هم بیزارم، اما امسال سرم شلوغه و هنوز نشده و فقط اندکی در این زمینه پیش رفتم، شاید مهم‌ها رو انجام دادم اون آخرا و از غیرضروری‌ها فاکتور گرفتم تا بعد ببینم چی میشه، شایدم فرصت کردم و همه رو انجام دادم... اشکالی نداره اینم روزگار این روزهای منه که با آغوش باز پذیرفتمش :))