درد دارد، خیلی خیلی هم درد دارد...
قبلاً اینجا بود که گفته بودم «داغ، داغ است؛ تا عمق جگرت را میسوزاند...»
چه شد که خونها برایمان معنی و مفهوم متفاوتی پیدا کردند؟! چه شد که ما هم درست راه و رسم رسانهها را پیش گرفتیم؟! و داغ یکی را بولد کردیم و داغ یکی دیگر را در پَستوهای ذهنمان دفن کردیم و شاید ته دلمان گفتیم: «کار خودشان است، چرا من بسوزم؟!!» اما یادمان نرود داغ، داغ است... خون، خون است به همان رنگی که در رگهای تکتکمان است...
این خونها که ریخته میشود! این جونها که گرفته میشود! ته تهش چه خواهد شد؟! کاش لااقل آیندهی زیبایی متصور بودیم که گمان نمیبرم حتی بدانیم به کجا قرار است برسیم...
+ متعلق به هیچ دستهای و جدا نیستم از هیچ دستهای... اینجا و در این خانه، افعال، همگی اول شخص جمع هستند!
نه ما این را میخواستیم و نه شما
ما و شما نداریم که، همه ما هستیم
بس کنیم...
با صدای زنگ ساعت گوشی بیدار شدم، کتری را روشن کردم، نانها را از فریزر درآوردم، چند روزیست که صبحها بجای یک لقمه، دو لقمه و بجای یک بطری، دو بطری آب باید آماده کنم...
فندق با تجربیات و شرایط جدیدش خوب وفق پیدا کرده و راضی است و استرسهای چندی پیشم بابت عدم انطباقش را کمکم فراموش کردهام... شکر
آقای یار کمکم آماده شد برای رفتن، بدرقهاش کردم، نه آنطور که دوست دارم... بیشتر دوست داشتم دربِ واحدی با چشمی روبرویمان نبود و تا رفتنش توی آسانسور چشمم دنبالش میدوید اما به خداحافظی و لبخندی پشت در بسنده کردم...
کیفهایشان آماده بود، صبحانهشان را دادم، شلوار فرم کلوچه کمی خاکی شده و لباس فرم فندق ردی از تغذیهی دیروز را بر خود دارد، با دستمال خیس افتادم به جانشان، گویا ظاهری تمیز شدند!
از پنجرهی اتاقمان که آسمان و کوه و درخت و گنبد مسجدی از دور و ساختمانها را یکجا دربرگرفته، رفتنشان و دست در دست هم بودنشان را تماشا کردم، هر صبح اینکار را میکنم... یکجور خاصی برایم لذتبخش است...
البته تماشای همهی رفتنها لذتبخش نیست، این یکی برایت لذتبخش است ولی وقتی رفتن از نوع دیگری را نظارهگر باشی و هراسان و گریان و مضطرب شوی قطعاً تا ته وجودت را میسوزاند... این روزها توأمان لذت و هراس از سر و روی زندگیم میبارد... بگذریم
تا قبل از رفتنشان خانه پر بود از هیاهو و اینور و آنور دویدن و حاضر شدن و حرف و حرف و حرف...
سوار سرویس که شدند تازه حجم سکوت را حس کردم که یکهو در همه جای خانه پخش شد و از پشت پنجره کنار آمدم و رفتم سراغ کارها...
طبق معمول ظرفشویی پر از ظرفهای نشُسته بود که چند دقیقه بعد در ماشین ظرفشویی چیده شدند، موقع انتخاب غذای نهار، به عادت چند دوری دور آشپزخانه قدم زدم و یکییکی جلوی منوی غذاهایی که در ذهنم ردیف میشدند ضربدر زدم تا رسیدم به غذایی که بالاخره انتخابش کردم و تیک خورد!
رفتم سراغ آماده کردن غذا و مرتب کردن آشپزخانه... بوی خورش قیمه در خانه پیچید...
بازهم تخت فندق نامرتب بود و رختخوابِ کلوچه بر زمین پهن... باید عادتشان بدهم که یکی از کارهای بعد از بیداریشان مرتب کردن رختخواب باشد... این روزها آنقدر به بدوبدو از خانه بیرون رفتهاند که فرصتی نداشتهاند؛ اما این کار واجب است و باید یاد بگیرند و بدانند کسی پشتسرشان جمع نمیکند! به ناچار چون رختخوابِ پهن و تختِ نامرتب نقطهی ضعفم هست و نمیتوانم تحملش کنم جمع کردم...
لباسشویی را روشن کردم؛ آهنگهای گوشی یکییکی پِلی میشدند، زند وکیلی میخواند :
مرا بگیر آتشم بزن و
جان بده به من و
در سپیدهی جان روشن باش...
همانجا روی چهارپایه نشستم، اشکها امانم ندادند، بیصدا بودم اما یادم افتاد که تنهایم، صدای هقهقم بلند شد، یادم نمیآید آخرین بار کی بوده که با صدای بلند گریستهام؟!!
بلندتر گریستم، حتی اشکهایم را پاک نکردم، مثل همیشه صدایم را خفه نکردم، مثل همیشه بغضم را قورت ندادم و اجازه دادم رها شود، یادم نمیآید کی بوده که اینطور رها گریه کردم...
بی من مرو به سفر
از گریهام مگذر
ای بی تو، من نگران
از من گلایه مکن...
+ من با نوشتن آرام میشوم، خالی میشوم، عذر خواهم اگر شما خوانندهی عزیز را غمگین میکنم...
آرشیوم رو رندوم میخونم، عجیب و شایدم مسخره باشه که به حال حتی غمگین خودم که یه زمانی باعث ثبت اون نوشتهها شده، حسودیم میشه!!!😐
این فکری که توی سرمه، هم ترسناکه هم لذتبخش، هم یه جورایی منتظرش بودم هم نمیدونم باید چیکار کنم دقیقاً، خلاصه حس و حال عجیب و غریبی دارم و خودمم نمیدونم چمه، خدا هم مونده با این بندهاش چیکار کنه چون مدام این بندهی شرمنده با دست پس میزنه با پا پیش میکشه!!!😐
تنهاییهای دلچسب دارن نزدیک میشن و من میترسم که نکنه یه روزی برسه که بگم به قدر کفایت از این زمان استفاده و حظ نبردم!!!😐
قدمهای کوچیک هدفمند نمیدونم چه خاکی به سر کنم باهاتون دقیقاً؟! همهچی به در بسته میخوره، انگار اتوبان همت درونم رو به دلیل عملیات عمرانی مسدود کرده باشن!!!😐
۱. دلم میخواد بنویسم ولی کلمهها فرار میکنن، برای همین صفحهی انتشار مطلب جدید رو باز میکنم و همین فرارِ کلمهها رو میکنم دستمایهی نوشتن تا بلکه کلمات آروم و قرار بگیرن و صف ببندن و از جلو نظام بدن توی جمله :))
۲. وقتی از اون بهشت روی زمین برمیگردی به روزمرگیها و روتینهای زندگی خودت، اون چند روز سفرت که طلبیده شدنِ محض بود و تا چند روز قبلش باور نمیکردی جور بشه چه از لحاظ اقتصادی و چه دلایل دیگه و دلت میرفت که کلاً بشکنه!، حس میکنی این سفر یه خواب و رویای زلال و شفاف بیشتر نبوده و مدام با یادآوری و مزمزه کردن خاطراتش حالت خوب میشه :))
۳. کاش یکم مؤدب باشیم، حتی اگه خشم سرتاپامون رو گرفته باشه، به شدت معتقدم کسی که توی خشمش دهنش باز میشه و بیادبی میکنه، توهین میکنه و یه آبم روش، نمیشه به منطق و احساساتش اتکا کرد چون حداقلترین کار، کنترل خودمونه دیگه، اینو که بلد نباشی بنظرم داری از دور میگی که من بیمنطقم و با بیادبی همهتونو میشونم سرجاتون... باادب بودن هنره اینجور مواقع!
۴. خودمو دور کردم و میکنم از اخبار، اپلیکیشنی هم ندارم که از اون گردوشکنها!!! نیاز داشته باشه، گاهی هم پیش میاد که دلم میخواد بدونم چه خبرهها اما میدونی؟! سلامت روح و روانم از همه چی مهمتره و میبینم این روزها منی که خیلی پیگیر اخبار نیستم (حالا چه خبرهایی که گل و بلبل نشون میدن اوضاع رو و چه خبرهایی که زیادی اغراق میکنن!) و تحتتأثیر هیپنوتیزمشون قرار نمیگیرم، حالم بهتره...
۵. راستش این شماره رو چندبار نوشتم و پاک کردم... اینجا جای بحث راه انداختن نیست (توی خیلی از وبلاگها شاهدش بودم و نتیجهاش چیز خوبی نشده، عبرت میگیرم و نمینویسم! شما هم بیزحمت اینجا توی این خونه بحثش رو پیش نکش!)
۶. روزای پاییزی دلچسب دارن عین برق و باد میگذرن و عبور میکنن، دلم میخواد از روزای پاییزیم بیشتر لذت ببرم هرچند حتی اگه سرم توی برف باشه هم نمیتونم با دلِ خوش از پاییزِ نارنجی به کمال لذت ببرم...
۷. قدمهای کوچیک هدفمند یکم داره کند پیش میره و من دلم میلرزه نکنه به سرانجام نرسه، مزهی خوبِ بهثمرنشستنِ قدمهای کوچیکِ چند ماه پیش، هنوز زیر زبونمه و تکرار دوبارهاش یه رویای شاید دستیافتنی! البته فعلاً! چون هنوز امید دارم و ناامید نیستم :))
۸. من بالم را
که شبی در طوفان گم شد،
آوازم را
که میان باران گم شد،
پیدا کردم، پیدا کردم
دادم دل را به صدایی پنهان در جان
من بیپروا سوی رویایی بیپایان
پروا کردم، پروا کردم
این آهنگ رو خیلی دوست دارم با صدای محمد معتمدی:
۹. مادربزرگم انشاءالله چند روزی رو مهمون ما میشن، پذیرایی ازش و دل به دلش دادن و پای درددلا و خاطراتش نشستن و اینکه بدونی حتی بچهها هم از اومدنش خوشحالن چون با این سنشون همبازیِ بازیهای نشستنیِ کلوچه و فندق میشن (منچ و مارپله و یهقلدوقل و از این دست😊) خیلی خیلی ذوق داره دیگه نه؟! :))
۱۰. خستهای ولی به رومون لبخند میزنی، اما اینو بدون حتی اگه گاهی ترشرویی کنی هم بازم تلاش شبانهروزیت! برای آسایش منو بچهها رو قدر میدونم یار❤️
۱۱. خدایا با ما چنان کن که سزاوار آنی نه آنچنان که سزاوار آنیم...
۱۲. خدایی صف طویل اما منظم و مرتبی تشکیل شد از کلمات بازیگوشِ ذهنم :))
خیلی خوبه که میون آشفتگیها و سردرگمیها و گلههای بیپایانت یه جا باشه بهش پناه ببری، یکی باشه که مطمئن باشی صداتو میشنوه و درددلهایی رو که پیش هیچکسی نمیتونی عیان کنی، راحت باهاش درمیون بذاری... اینجا همونجاییه که انعکاس خورشید بعد از طلوعِ بینظیرش روی طلاییِ گنبدش، چشمت رو میزنه ولی چشم ازش برنمیداری... اینجا مشهدالرضاست... یکی از بهشتهای روی زمین اینجا نباشه، کجاست؟!

یه گوشه میایستم و تماشاتون میکنم، میون زائرهاتون حس میکنم بیلیاقتترینم و قاطیشون نمیشم اما دلِ کوچیکم به بودنتون، به بزرگیتون گرمه...
مثل طفلی که پدر و مادرش رو گم کرده، توی بزرگیِ این دنیا گم و سرگردونم، مبادا نگاهتون رو از منِ خیلی کوچیک بگیرید...