خدایا دلمان را به تقدیری که تو برایمان رقم زدی راضی کن...

خدایا کمکمان کن چیزی که تو برایمان نمی خواهی را به زور از تو نخواهیم...

خدایا فقط تو می دانی خیر واقعی برای ما کدام است، همان را برایمان بخواه...

می دانم تو جز خیر برای بندگانت نمی خواهی...

خدایا شکرت...

خیلی سخت است مردت را ببینی که زیر بار فشارهایی که بر دوشش سنگینی می کند کمرش خم شده!!!

ولی تو کاری از دستت برنمی آید؛ نمی توانی از حجم باری که بر دوش اوست برداری و بر دوش خود بگذاری...

اصلا گاهی نباید سعی کنی سنگینی بارش و کمری که زیر این بار خم شده را به رخش بکشی و به او بفهمانی که من فهمیدم...

بگذار فکر کند تو نمی دانی چه می کشد؟!

فقط باید سعی کنی خودت را مشغول کنی به روزمرگی های زندگیت و به روی خودت نیاوری؛

نکند مردت اندکی از حس «قهرمان زندگی بودنَ»ش کاسته شود...

جسمم را رژیم داده ام شاید به آن چیزی که قبل ترها بود کمی نزدیک شود...کاش روحم را هم می توانستم رژیم بدهم شاید به آن چیزی که قبل ترها بود نزدیک می شد!!

قبل ترها شاید صبورتر بودم و شاید خوشحال تر ولی قطعاً به پختگیِ حال نبودم؛ بهرحال در این زمانه که خامی مد شده است!!! این هم خودش نعمتی است...

سختی های زندگی این روزها کمی روحم را ساییده، شدم مثل چوبی که تراشیده می شود و هربار که تیغه نزدیک می شود زخمی بر جانش می نشیند؛ درد می کشد، درد هم دارد ولی همین دردها تکه چوب را به تندیسی زیبا بدل می کند...

یعنی ما آدم ها هم بعد از هر دردی بر جانمان، به تندیسی بی نظیر بدل خواهیم شد؟!

نه... نه لزوما

شرط دارد... اینکه صبر کنی، توکل کنی، کم نیاوری و شک نکنی به حکمت پروردگارت؛ و شاید مهم تر اینکه امیدت به او باشد و بس... اینگونه ست که بعد از سختی ها تو تندیسی خواهی شد بی بدیل...

بزرگتر می شوی و زیباتر می اندیشی...

+ خدایا کاری کن تا بزرگتر شوم و زیباتر بیاندیشم...

احساساتت را تا وقتی حرفی نزنی و فریادشان نکنی، تا وقتی ننویسی و اثری برجای نگذاری هیچ کس نمی‌تواند بفهمدشان...

گرچه کلمات همیشه آنقدرها هم گویا نیستند اما نوشتن، خوبی‌اش این است که خالی‌ات می‌کند و کمی بعد پُر می‌شوی، گاهی با غم، گاهی نیز با شادی...

و غم و شادی هردویشان خوبند و لازم؛

پس می‌نویسم احساساتم را...