حتی اگه دلیل برگشتنت به خونه فقط و فقط مسائل کاری باشه یا حتی اگه بعد از برگشتنت، اونقدر سرشلوغ باشی که تا وقت نهار درستوحسابی پیدات نباشه...
ولی میدونی آقای یار! درسته که از راه رسیدنت اونموقع که انتظارش رو دارم، شیرینه اما مزهٔ وسطِ روز، پشت چشمیِ درِ ورودی دیدنت هم شیرین و چشیدنی بود...❤️
صبحی داره میره سرکار، بهش میگم یکمی بودجه برای روز پدر در نظر بگیرید بیزحمت، میخنده و میگه: «ولش کن خانم خداحافظت!» و پشت درِ آسانسور محو میشه... نمیدونم کِی میشه آقای یار خودش رو هم جزو بودجهبندیها و خرجهای زندگی در نظر بگیره؟!🥲
همسرانهنوشت
::
نوشته شده در چهارشنبه, ۰۴/۱۰/۱۱، ۱۹:۵۵
توسط آرا مش
| ۳
نظر
بستنِ شالگردن به همراه چادر همیشه برام سخت و خفهکننده بوده و هیچوقت دوست نداشتم زیر چادر شالگردن ببندم...
این روزها صبحها که مهیاد رو به مدرسه میرسونم، هوای صبح، سوز سردی داره که صورت رو یخ که نه، در واقع منجمد میکنه!
حالا جدای از روزهای آلودگی که زدنِ ماسک برام بیچونوچراست، روزهای نسبتاً پاکی مثل امروز و دیروز هم ماسک همنشین صورتم میشه...
داشتم به دستاوردهای دوران کرونا فکر میکردم! خوبه که گاهی از دل سختترین و تاریکترین روزهامون، نور دستاوردها و نقاط قوت رو هم ببینیم و بیرون بکشیمشون...
بهنظرم یکیش همین متداولشدن ماسک میتونه باشه... حالا دستاورد که نه! ولی بهنظرم عادت خوبی شد بین مردم... نمیدونم شاید هم موافق نباشید با من...
من قشنگ یادمه، تا قبل از کرونا، اگر کسی رو با ماسک توی خیابون و اتوبوس و مترو میدیدم، فکر میکردم لابد بیماری سخت یا مسریای داره که ماسک زده و خیلی دوست نداشتم نزدیکش باشم! ولی حالا خودم بهراحتی هر وقت دلم بخواد استفادهاش میکنم...
حالا توی خیابون موقع قدمزدنها، توی مترو، توی اتوبوس، زیرِ ماسک با خودم حرف میزنم، گاهی لبخند میزنم، زیرلب ذکر میگم و اگر ماسک نبود یقین آدمها فکر میکردند دیوانهام... :)
۲.
درددلنوشت
::
نوشته شده در سه شنبه, ۰۴/۱۰/۱۰، ۱۰:۰۰
توسط آرا مش
| ۲
نظر
تازگیا دارم خودمو عادت میدم که وقتی ذهنم میره سمت سرزنشکردن خودم، زیرلب زمزمه کنم «دیگران به اندازهٔ کافی و شاید بیش از کفایت سرزنشت میکنن، لااقل تو خودت این کارو با خودت نکن!»
تلنگرنوشت
::
نوشته شده در پنجشنبه, ۰۴/۱۰/۵، ۱۵:۲۶
توسط آرا مش
| ۵
نظر
* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش میکنند و ماندگار میشوند... * نقشی به جای میماند از این قلم، باشد به یادگار... * گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادیام، اما زندگی را زندگی میکنم؛ اینجا پر است از تجربههای زندگیکردنم... * روزگاری قلم به دست گرفتم و داستانهایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپیبرداریهای بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستانها را بخوانید، رمزشان تقدیم میشود...