۱۱ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است.

زن سریع توی ماشینش می‌شینه و درحالی‌که با ترس تلفن همراهش رو برمی‌داره، بین همهٔ مخاطبان گوشی می‌گرده تا تماسی رو برقرار می‌کنه...

تلفن طرف مقابل میره روی پیغام‌گیر و زن با ترسی که چشماش رو پر کرده، میگه: «فقط زنگ زدم که بگم من هم نمی‌تونم زندگی رو بدون تو تصور کنم...» 

و...

سایهٔ موج سهمگینی که درست از مقابلش داره میاد و شهر رو به کام مرگ می‌کشونه، توی شیشهٔ ماشینش دیده میشه...


کمی قبل، مرد دقیقاً همین جمله رو به زن گفته بود، درحالی‌که زن در آستانهٔ رفتن و پشت به او بود...

زن شنید اما بدون پاسخ، رفت...


اگر هر لحظه از زندگی‌مون رو اون لحظهٔ آخر تصور کنیم، مطمئناً خیلی از گفتنی‌ها رو به عزیزانمون توی وقت مناسب خواهیم گفت و قطعاً از گفتنِ خیلی از نگفتنی‌ها چشم‌پوشی خواهیم کرد...

وسط دیدنِ سریال* و حتی کمی بعدش توی خیابون، داشتم به اون حسرت بزرگی که اکثرمون دچارش میشیم، فکر می‌کردم...

 

* سریال «هجوم»

به گلدان کنار ورودی آشپزخانه نگاه می‌کنم... یک آگلونِمای سرسخت است...

دو سال پیش طی سفر دوهفته‌ای به زادگاه آقای یار آن هم وسط تابستان! چون کسی نبود بهش رسیدگی کند، تمام برگ‌هایش یکی یکی زرد شدند و ریختند...

وقتی از سفر برگشتیم، درست مثل بچه‌ٔ فیلم «تنها در خانه» بود که جایش گذاشته بودیم؛ در آغوشش گرفتم و سعی کردم کاستی‌ها را جبران کنم، مدام جایش را عوض می‌کردم تا نور بیشتری بهش برسانم، خاک بهتری پایش ریختم، بیشتر آبش دادم، کود ریختم برایش، ولی این آگلونِما دیگر همانی که بود، نشد!

زردشدنِ برگ‌هایش آزارم می‌داد و این فکر که «هیچ گلدونی توی خونهٔ من و زیرِ دستِ من پا نمی‌گیره، یا به‌قول قدیمی‌ها گل و گیاه داری به من نمیفته!» مثل پتک روی سرم فرود می‌آمد...

تمام برگ‌ها رفتند و ماند دو ساقهٔ بیرون‌زده از خاک که به زور دو برگ دراز را روی سرشان نگه داشته بودند؛ زشت و بی‌بار به‌نظر می‌آمد، اما امید داشتم که باز هم جوانه‌های بیشتری روی ساقه‌هایش ببینم و دوباره پر از برگ‌های ابلق کنار آشپزخانه‌مان جلوه‌گری کند...

یکی از همان دو برگ هم زرد شد و ریخت و کورسوی امیدم کم‌رنگ‌تر شد... حالا مانده همان یک برگ کوچک که چند ماهی می‌شود از جایش جُم نخورده و تغییر رنگ نداده و من همچنان با ذوق، امید و شوقی که شاید آگلونِما در چشمانم دیده باشد، به خاکش آب می‌ریزم...

اگر زندگی‌مان را مرور کنیم، همهٔ ما در وجودمان یک آگلونِمای سرسخت داریم...

انتظار داشت با او تماس بگیرم و از احوالش جویا شوم، درحالی‌که روز قبلش با هم صحبت کرده بودیم! 

من هم دقیقاً آن روز میان تار عنکبوتِ کارهای زندگی و درس بچه‌ها و دکتربردنشان گیر افتاده بودم و روز شلوغی را از سر گذرانده بودم؛ با خودم گفتم فردا به او زنگ خواهم زد...

فردایش شد و تماس گرفتم؛ به‌خاطر انتظاری که از من داشت و برآورده نشده بود، پای تلفن یک نتیجه‌گیری کرد و به شکل کنایه‌ای نه‌چندان دلچسب تحویلم داد...

در لحظهٔ شنیدنِ آن کنایه، حس فرورفتنِ نیشی در گوشت تنم را داشتم؛ می‌بُرید و فروتر می‌رفت! بیخیال شدم و گذشتم...

آخرِ حرف‌هایمان به آرامی کمی برایش توضیح دادم که شرایط دیروز چطور بوده؛ اما او همچنان خودش را محق می‌دانست و از حرفش کوتاه نمی‌آمد...

حقم این نبود؛ من کاملاً بی‌خبر از انتظاری بودم که از من داشت! 

و حالا به‌خاطر برآورده نشدنش، قضاوت شده و برچسب خورده بودم؛ حس فرزند بی‌کفایت که هرزگاهی مثل خوره به جانم می‌افتد، داشت از درون متلاشی‌ام می‌کرد...

عصبانی شده بودم؛ چرا مدام باید قضاوت می‌شدم و بابت چیزی که از آن خبر نداشتم، بازخواست شده و برچسب می‌خوردم؟!

با صدای بالاتری برایش توضیح دادم...

قبول دارم این کارم خوب نبود، هرچند انگار دست خودم نبود و ناشی از همان عصبانیت و ناحقی بود...

آخرِ صحبت‌هایمان به صلح رسیدیم و کدورت‌ها را برطرف کردیم؛ من انتظارات او را فهمیدم و از این به بعد، سعی خواهم کرد بیشتر به آن‌ها بها دهم، او هم فهمید چه چیزی مایهٔ دل‌شکستگی‌ام است و چاره‌اش چیست...

خودم را شماتت نمی‌کنم؛ شاید بالاخره یک روزی باید حرفش را می‌زدیم...

اما حس می‌کنم در این ماه‌هایی که دههٔ سی‌سالگی دارد به پایانش نزدیک‌تر می‌شود، من به‌جای فروخوردنِ همیشگیِ ناراحتی‌هایم بابت رفتار مامان، بی‌پرواتر و کم‌صبرتر شده‌ام...

نه آن فروخوردن‌ها به پختگی نزدیک است، نه این کم‌صبری‌ها...

گاهی فکر می‌کنم یک زندگی با حضور پدرم و روابط دوستا‌نه‌تر با مادرم از این دنیا طلب‌کارم...

این روزها به‌خاطر شلوغی‌ها، آقای یار زودتر میاد خونه و وقتی هست چون دیگه نمی‌تونه خبر و کانال چک کنه و تحلیل بخونه، بیشتر با هم وقت می‌گذرونیم؛ بیشتر فیلم می‌بینیم و موقع دیدن اخبار بیشتر حرف می‌زنیم باهم...

شرایط، سخت و درعین‌حال به طور متناقضی مطلوبه! :)

با خودم گفتم نمیشه که همش از مضرات قطعی اینترنت و حس زندانی‌بودن غر بزنم و گلایه کنم، گاهی باید به قضایایی که کنترلشون دست من نیست، از یه زاویهٔ دیگه نگاه کنم و نکات مثبتش رو از لابلای نکات منفیش بکشم بیرون...

به تغییراتی که این چند روز توی زندگیم اتفاق افتاد فکر کردم، ذره‌بین دست گرفتم و از میون انبووووه نکات منفیِ جلب‌نظرکننده، دیدم عه چه خوب که آقای یار کمتر سرش توی گوشیشه :)

و به نظرم این در مورد هر اتفاقی توی زندگی‌هامون که زیادم باب‌میل پیش نمیره، صادقه...

می‌شود معترض بود و سرِ یک «انسان» را از تنش جدا نکرد!

می‌شود معترض بود و اتوبوس را به آتش نکشید!

می‌شود معترض بود و به قرآن و مقدسات یک ملت هتک حرمت نکرد!

می‌شود معترض بود و بچهٔ سه‌ساله را در بغل پدرش نکشت!

می‌شود معترض بود و مغازهٔ کاسب بی‌نوا را خراب نکرد!

می‌شود معترض بود و ماشین شخصی «مردم عادی» را نسوزاند!

می‌شود معترض بود و خودروی آتش‌نشانان را به لاشه‌ای تبدیل نکرد!

می‌شود معترض بود و شیشه‌های بانک و ایستگاه اتوبوس و مترو را نشکست!

این را «مردم» دیروز در حضور میلیونی خودشان ثابت کردند؛ همان‌ها که بعضاً به نانِ شب محتاج بودند اما میان شعارهای ملی و وطنی، بر علیه ناکارآمدی‌ها و بی‌تدبیری‌ها و بی‌کفایتی‌ها هم شعار سر می‌دادند...

به‌هرحال خون از دماغ کسی جاری نشد، جایی آتش نگرفت، سری بریده نشد، «انسان»ی زنده زنده در آتش نسوخت، شیشه‌ای نشکست، کسی به روی «هم‌وطن» قمه نکشید، کسی ماشهٔ تفنگ دولولِ شکاری را بیخ گلوی یک «انسان» نچکاند و هیچ‌کس متحمل ضرر‌های جانی و مالی نشد!

تویی که «خوش‌حال» یا «بی‌تفاوت» بودی نسبت به اتفاقات اخیرِ مملکتت یا حتی با «هیجان» نشسته بودی ببینی کِی طومار نظام در هم می‌پیچد تا «آزادی!!!» را از آن سوی مرزها کادوپیچ تحویل بگیری، دقیقاً بگو الان موضعت چیست؟ کدام طرفی هستی؟ تکلیفت را برای خودت لااقل معلوم کن، چون بلاتکلیفی سخت است! ما که مشخص است طرف تمام آن «معترض»هایی هستیم که دیروز به خیابان‌های سراسر کشور آمده بودند...

به گرانی‌ها معترضی؟ من هم هستم... از بی‌کفایتی برخی مسئولین گله داری؟ من هم دارم... نمی‌دانی از اقتصادِ نابه‌سامان و آیندهٔ مبهم به کجا شکوه کنی؟ من هم همین‌طور... از این‌که نمی‌توانی نقشهٔ راه قابل‌اطمینانی برای آینده‌ات ترسیم کنی، سردرگمی؟ می‌فهممت... به‌نظرت سیاست‌های کلی نظام و اصلاً الفبای وجودی نظام ایراد دارد؟ نه دیگه به نظر من ندارد :) همهٔ این‌ها درست اما به‌نظرت راهش این بود که ناجوانمردانه خون بریزند و بشکنند و آتش بزنند و هتک حرمت کنند؟!

به قول یکی از سکانس‌های سریال «بِرِتا»: آدما معمولاً فقط می‌دونن چی نمی‌خوان ولی دقیقاً نمی‌دونن چی می‌خوان!

۱. داشتم با خودم فکر می‌کردم که بعضی از کسانی که توی جنگ ۱۲ روزه برای خون‌هایی که زمین رو رنگ کرد، بمب‌هایی که روی سرمون آوار شد و بدن‌هایی که تکه‌تکه شد، اون‌قدرها هم رگ غیرتشون باد نکرده بود، حالا چطور شده که یهو شدن کاسهٔ داغ‌تر از آش و برای داشتنِ «وطنِ آزاد!!!» خودشون رو دارن به در و دیوار می‌کوبن؟!! واقعاً اون روزها کجا بودن و چیکار می‌کردن و روزشون چطور شب می‌شد و ذکر دعاشون چی و برای کی بود؟! عجیبه واقعاً... خب وطن که همون وطنه، تو چرا واکنش‌هات رنگ به رنگه؟!

 

۲. یا مثلاً طرف تحلیل می‌کرد که این جنگ ۱۲ روزه هم «کار خودشون بوده!!!» تا تهش نظام پیروز بشه و فلان و بهمان! آخه فکر هم خوب چیزیه عزیزِ من! خود ترامپ و نتانیاهوی ملعون جنگ رو گردن گرفتن، خودشون رسماً از این به‌آتش‌کشیدن‌ها و اغتشاشات حمایت کردن پس سودشون توی آشوب‌هاست، بعد طرفو ولش کنی میخواد بگه: «من که می‌دونم همین گردن‌گیری و حمایت آمریکا و اسرائیل هم کار خودشونه!» همین‌قدر مضحک!

 

۳. به اینم فکر کردم که توی جر و بحث‌هایی که توی کامنت‌ها شکل می‌گیره، یک عده هم فقط بلدن بی‌تربیتی کنن و با فحاشی به اصطلاح طرفو بشونن سرِ جاش! اما به‌نظر من اگر کسی دلیل و تحلیل درست توی آستین داشته باشه دیگه نیازی به تیکه و طعنه و کنایه و فحش نداره؛ با ادب و احترام تحلیل خودش رو میاره دیگه، نه؟! بالاخره یا راضی میشه یا طرفو راضی می‌کنه یا هیچکدوم! من معتقدم اونی که با طعنه کامنت میذاره یا اونی که با کنایه کامنت‌ها رو جواب میده هیچ حرفی برای گفتن نداره که متوسل به طعنه و کنایه و فحش شده! مهم هم نیست کدوم وری باشه، این وری یا اون وری!

 

۴. این پست هم به‌نظرم خیلی خوب بود و این پست... استفاده بردم. من که خودم بلد نیستم پست‌های تحلیلیِ درست و درمون راجع به مسائل روز بنویسم ممنون از همهٔ کسانی که با مدرک و مستدل می‌نویسن و ما رو بهره‌مند می‌کنند و حتی توی کامنت‌ها هم با وجود بی‌احترامی‌ها صبوری می‌کنند.

خیلی جالبه که توی این شرایط باز هم نمی‌خوای راهتو از این اوباش متوحش جدا کنی؛ نشستی و داری ساز بی‌تفاوتیت رو کوک می‌کنی و حتی به‌ظاهر خوش‌حال به نظر میای!

یعنی این همون چیزیه که تو می‌خواستی؟! واقعاً؟! فقط برای این‌که جمهوری اسلامی نباشه متوسل به هر وحشیِ بی‌پدرمادری میشی که بیاد تو رو نجات بده؟!

چقدر بدبختی تو...

خوش‌حالم که معنای امید توی دایرةالمعارف من و تو هزاران درجه با هم زاویه داره...

تو امیدوار باش...

من هم امیدوارم...

 

لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ

 

در دین هیچ اجبارى نیست و راه از بیراهه به‌خوبى آشکار شده است؛ پس هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد به یقین به دستاویزى استوار که آن را گسستن نیست، چنگ زده است و خداوند شنواى داناست.

همین‌طور عجیب و غریب بالا رفت و پایین نیومد!

قیمت دلار و سکه رو می‌گم...

آره ما هم دم نزدیم و سکوت کردیم... 

خون دل خوردیم و سکوت کردیم...

خفه شدیم و سکوت کردیم...

فکر نکن نفس‌مون از جای گرم بلند میشه، یا نون شب عین آب‌خوردن سر سفره‌مونه!

نه از این خبرا نیست...

سکوت که خیلی باکلاسه؛ ما درواقع دچار خفگی شدیم نکنه دور برِت داره که با تو هم‌فکریم...

با تویی که نشستی و از آب گل‌آلودِ بی‌کفایتیِ برخی از مسئولین ماهیگیری می‌کنی و انتظار داری خارجی‌ها بیان طومار نظام رو در هم بپیچن و مملکتت رو آباد کنن... این‌قدر عقل نداری که بفهمی کشوری که چند ماه پیش بمب ریخت روی سر هم‌وطنانت، برای تو نون و آب و آزادی و نسیم لای موها و رفاه نمیاره...

شده نون خشک سق بزنیم یا بمیریم از گرسنگی و فساد سرتاپای مملکتمون رو بگیره با تو هم‌نوا نمیشیم؛ زهی خیال باطل؛ شاید با تو باید به زبون بچه‌ها حرف زد تا بفهمی : آآآآش به همین خیال باش!

گاهی هم بی‌هوا برگرد، مثل امروز...

حتی اگه دلیل برگشتنت به خونه فقط و فقط مسائل کاری باشه یا حتی اگه بعد از برگشتنت، اون‌قدر سرشلوغ باشی که تا وقت نهار درست‌وحسابی پیدات نباشه... 

ولی می‌دونی آقای یار! درسته که از راه رسیدنت اون‌موقع که انتظارش رو دارم، شیرینه اما مزهٔ وسطِ روز، پشت چشمیِ درِ ورودی دیدنت هم شیرین و چشیدنی بود...❤️


صبحی داره میره سرکار، بهش میگم یکمی بودجه برای روز پدر در نظر بگیرید بی‌زحمت، می‌خنده و میگه: «ولش کن خانم خداحافظت!» و پشت درِ آسانسور محو میشه... نمی‌دونم کِی میشه آقای یار خودش رو هم جزو بودجه‌بندی‌ها و خرج‌های زندگی در نظر بگیره؟!🥲

۱.

بستنِ شال‌گردن به همراه چادر همیشه برام سخت و خفه‌کننده بوده و هیچ‌وقت دوست نداشتم زیر چادر شال‌گردن ببندم...

این روزها صبح‌ها که مهیاد رو به مدرسه می‌رسونم، هوای صبح، سوز سردی داره که صورت رو یخ که نه، در واقع منجمد می‌کنه! 

حالا جدای از روزهای آلودگی که زدنِ ماسک برام بی‌چون‌وچراست، روزهای نسبتاً پاکی مثل امروز و دیروز هم ماسک هم‌نشین صورتم میشه...

داشتم به دستاوردهای دوران کرونا فکر می‌کردم! خوبه که گاهی از دل سخت‌ترین و تاریک‌ترین روزهامون، نور دستاوردها و نقاط قوت رو هم ببینیم و بیرون بکشیمشون...

به‌نظرم یکیش همین متداول‌شدن ماسک می‌تونه باشه... حالا دستاورد که نه! ولی به‌نظرم عادت خوبی شد بین مردم... نمی‌دونم شاید هم موافق نباشید با من...

من قشنگ یادمه، تا قبل از کرونا، اگر کسی رو با ماسک توی خیابون و اتوبوس و مترو می‌دیدم، فکر می‌کردم لابد بیماری سخت یا مسری‌ای داره که ماسک زده و خیلی دوست نداشتم نزدیکش باشم! ولی حالا خودم به‌راحتی هر وقت دلم بخواد استفاده‌اش می‌کنم...

حالا توی خیابون موقع قدم‌زدن‌ها، توی مترو، توی اتوبوس، زیرِ ماسک با خودم حرف می‌زنم، گاهی لبخند می‌زنم، زیرلب ذکر میگم و اگر ماسک نبود یقین آدم‌ها فکر می‌کردند دیوانه‌ام... :)


۲.