- چهارشنبه ۲۸ دی ۰۱ , ۱۷:۴۰
تو مسئولی آرامش! میفهمی؟! برای هر کلمهای که از دهنت بیرون میاد، مسئولی و باید جوابگو باشی...
انتخابِ کلمات اینجور مواقع سخته و تو میمونی و هزارتوی عقل و احساست که حالا باید کدوم رو بچسبی؟! نکنه طرفِ یکی رو بگیری و اون طرفِ دیگه درستتر باشه!
و من دارم میون حرفهایی که میشنوم و باید محتاط باشم بابت جوابی که میدم، دستوپا میزنم و عجیبه که این دستوپا زدن رو دوست دارم... این جنگ درونی رو دوست دارم چون به رشدم کمک میکنه...
- سه شنبه ۲۷ دی ۰۱ , ۱۲:۲۷
- |
دمپاییهای سبزم رو پام کردم...
چقدرم یخ بودن! انگاری پامو کرده بودم توی دو تا تیکه چوبِ خشک!!! موقع راهرفتن مثل اینکه کفشِ پاشنهبلند پام باشه، همونطوری ترقترق صدا میداد و خوشم میومد!
از سرمایی که توی بدنم پیچید، ژاکت بافتنیمو دورم محکمتر گرفتم و دویدم تهِ حیاط، زیر ناودون، همونجایی که مامان، دبّهی شور رو گذاشته بود!
درِ دبّه رو برداشتم...
بوی سیرش پیچید توی دماغم و دلمو برد... دلم میخواست همهی وجودم تبدیل میشد به یه دماغ و من بوی اونو عین یه مکنده، میکشیدم توی وجودم! از این فکر تخیلیِ خودم خندم گرفت و بیهوا دستم رو تا مچ کردم توی دبّه تا به سفارشِ مامانخانوم چندتا خیارشور بردارم برای شام!
دستمو پس کشیدم! چقدر یخ بود آبش...
عصری گوشهی ناخنم ریشه کرده بود؛ تنبلی کرده بودم و نرفته بودم با ناخنگیر بگیرمش و با دندون کنده بودمش؛ حالا از تماس با آبِ شور بدجوری میسوخت!
یکم با دهنم هاااا کردم به دستام و دوباره دستم رو بردم توی آبِ یخِ شور... واقعاً توی اون سرما و با سوزشِ گوشهی ناخنم، انگار داشتم خودم رو شکنجه میکردم!
بالاخره پنجتا درشتش رو سوا کردم و تا برسم توی اتاق شده بودن چهارتا!
مادرجون، قرآنبهدست، روی صندلیش چرت میزد... تا درو باز کردم، از خواب پرید و زیرلب غرولند کرد که دوباره چرت زده و وضوش باطل شده!
موهای یکدست سفیدش رو خیلی دوست داشتم، حتی یه تار موی سیاه هم روی سرش نبود! دستشو دراز کرد سمتم که کمک کنم بلند بشه... یهدستی درحالی که باید مواظب میبودم آبِ خیارشورها نریزه زمین، بازوی نحیفش رو که دیگه انگار فقط استخوون بود! گرفتم و بلندش کردم...
همینطور که زیرلب برام دعا میکرد، بهسختی رفت سمت دستشویی...
عکس پدر از روی دیوار بهم لبخند میزد؛ لبخند محوی تحویلش دادم؛ راستش همیشه از فکر بهش فرار میکردم...
ازدستدادنش غم بیپایانی بود برام که حس میکردم اگه درگیرش بشم بهراحتی از زندگی ساقطم میکنه! تا فکرش میومد سراغم با یه پاکن میفتادم به جونش و پاکش میکردم...
درسته، شاید یهجور عدم پذیرش بنظر بیاد اما درواقع از یه نوجوونِ پونزده ساله که توی دنیای رویاهای خودش زندگی میکرد و یهو ناغافل داغِ عزیز، اونم داغِ پدر، رو زده بودن روی پیشونیش، بیشتر از اینا هم نمیشد انتظار داشت!
خیارشورها رو دادم به مامان؛ یهچیزایی داشت میگفت دربارهی اینکه برم کناردستش وایسم و یاد بگیرم که برای آیندهام خوبه، اما خودمو به نشنیدن زدم و پلهها رو دوتا یکی رفتم بالا تا برسم به اتاقم...
رفتم پای بوم نقاشیم... داشتم تصویر یه جنگل مخوف رو میکشیدم! بوی رنگروغن دماغم رو پر کرده بود و مشغول بودم که صدای زنگِ در اومد...
بازم همسایه بود! لابد یا پیاز میخواست یا یه چیزی پخته بود و ازقضا خوب از آب درومده بود و برای ما هم آورده بود... ایندفعه انگار همون دومی بود!
بوی آش پیچید تو دماغم...
- سمانه... بیا خانم احمدی آش آوردن...
اوووه خانم احمدی! هروقت میومد، بیشتر از همسایههای دیگهمون وایمیستاد با مامان به حرف زدن!
خیلی مهربون و خاکی بود؛ سه تا پسر هم داشت؛ همیشه حس میکردم یه جور دیگه بهم نگاه میکنه؛ برا همینم بیشتر مواقع از چشمتوچشمشدن باهاش طفره میرفتم!
سریع خودم رو چپوندم توی دستشویی و بیشتر از معمول، لِفتش دادم تا دردسترس نباشم و بره!
توی آینهی دستشویی به قیافهی خودم نیگا کردم...
عههه این لکهی سبز کِی مالیده به لپم و نفهمیدم؟!
شروع کردم به پاککردنش...
نگام افتاد به موهای کمپشت و کمجونم که از صبح که مامان دوطرف کلهام بافته بودشون، حسابی ژولیپولی شده بودن و سیخسیخ از توی بافتهها زده بودن بیرون! خوب شد با این ریخت و قیافهام نرفتم پیش خانم احمدی! وگرنه آبروم میرفت! رو به آینه ادا درآوردم و دهنکجی کردم که صدای مامان رو دم درِ دستشویی شنیدم...
- سمانه باز رفتی اون تو، بیرونم نمیای؟! خانم احمدی رفت...
مامان هنوز پشت درِ دستشویی بود و داشت غر میزد که درو با لبخندِ پهنم باز کردم...
- از کِی تاحالا با پالت و قلمو میرن توی دستشویی؟!
+ عههه اینا کجا بودن؟! من که گذاشته بودمشون کنار بوم!
- از دست تو! بیا دیگه... مادرجون گرسنه است میخوام شام بیارم...
از بوی آشش حظ کرده بودم... ولی راستش اونقدرها هم آشدوست نبودم که عین عقاب بپرم سرِ کاسهی آش و تهش رو دربیارم! کوکوسبزیهای مامان با گوجه و خیارشوری که خودم بهزحمت از توی حیاط آورده بودم، برام لذیذتر بود!
درواقع بعضیچیزها همیشه فقط بوشون برام مستکننده بوده، مثلِ همین آش همسایه یا مثلاً خیارشورای مامان که دلم میخواست همهی وجودم تبدیل میشد به یه دماغ و من بوی اونو عین یه مکنده، میکشیدم توی وجودم! از این فکر تخیلیِ خودم خندم گرفت و بیهوا رنگِ سبز رو مالیدم روی بوم...
**********
در دبّه رو برمیدارم...
بوی سیرش میپیچه توی دماغم ولی انگار بوش مثل اون قدیما نیست!
بیهوا دستمو تا مچ میکنم توی دبّه تا چندتا خیارشور بردارم برای شام!
دبّه گوشهی حیاط نیست، گوشهی آشپزخونهست؛ آبش یخ نیست، ملایمه... اما به یاد اون روزها دستمو پس میکشم... یکم با دهنم هاااا میکنم به دستام و دوباره دستم رو میبرم توی آبِ شور!
عکس مادرجون کنار عکس پدر بهم لبخند میزنه و دیگه خبری از اون حس عدم پذیرش و پاکن دستگرفتن نیست!! دیگه گاهی میشه که باهاشون حرف میزنم و درددل میکنم...
مامان هنوزم با خانم احمدی رفتوآمد داره و منم هرزگاهی میبینمش اما دیگه با دیدنش خودمو توی دستشویی مخفی نمیکنم و عین یه دختر خوب باهاش همکلام میشم... شایدم چون پسراش رو سروسامون داده و دیگه حس نمیکنم جور خاصی بهم نگاه میکنه، راحتترم...
تنها چیزی که هنوزم مثل اون روزهاست، تصویر اون جنگل مخوفه که روی دیوار گالری نقاشیم به عنوان یکی از اولین کارهام که عالی هم شده، جاخوش کرده و اون لکهی سبز شده یه درختِ زیبا که هر بینندهای رو به وجد میاره!
+ اینم یه تجربه از داستانِکوتاهنویسی... جرقهاش چند روز پیش موقع درآوردنِ خیارشور از توی ظرف زد به ذهنم و امروز پیاده شد😁😅
- يكشنبه ۲۵ دی ۰۱ , ۱۸:۰۰
- |
راستش همین دور و برها میخواهیم بنشینیم دورهم و دو لقمه کتاب بزنیم بر بدن :)) همین دور و برها، منظورم وبلاگِ خانوم دزیره است...
شاید بشود گفت که برای منِ کتابدوستِ کاهلی که بارها برای یار مهربانم رفیقِ نیمهراه بودهام، فرصت و توفیق بسیار بسیار مغتنمی است که به خاطر عقب نماندن از گروه، رهرو باشم و گاهی تند و گاهی خسته نروم، بلکه آهسته و پیوسته پیش بروم!
دورهم کتابهای خوب بخوانیم و کتابهای خوب را معرفی کنیم به همدیگر برای دورههای بعد، انشاءالله :))
اگر دوست داشتید، به جمع کتابخوانهای گروه بپیوندید ( اینجا ) و اگر دوستتر داشتید نشر بدهید در وبلاگهایتان تا جمعمان جمعتر شود!
بجنبید که از همین فردا شروع میشه، جا نمونید! :))
- شنبه ۲۴ دی ۰۱ , ۱۰:۰۱
- |
بوق... بوق... بوق
- الو... سلام... کجایی؟!
+ سلام... هنوز سرکارم عزیزم؛ ولی دیگه دارم راه میفتم!
- باشه عزیزم فقط زنگ زدم بپرسم اونجا ساعت چنده؟! گفتم شاید اونجا یه کشور دیگهایه و ساعتت با ما فرق داره که هنوز نرسیدی!
دوتایی بلند خندیدیم و بیتنش گوشی رو قطع کردیم... به همین سادگی :) میشد یهجور دیگه با اوقاتتلخی هم قطعش کنمها ولی من حال خوب هردومون رو انتخاب کردم!
- پنجشنبه ۲۲ دی ۰۱ , ۰۸:۰۶
- |
سفیدیِ برف در کنار سیاهیِ چادرم زیباست...
من عاشق سفیدیِ تو در کنار سیاهیِ توام💕

- چهارشنبه ۲۱ دی ۰۱ , ۱۳:۲۷
- |
گوشی رو چسبوندم به گوشم تا کلمه به کلمهی حرفاش بریزه توی وجودم... همزمان گوله گوله اشک بیاختیار میچکه پایین و میشه هقهقِ بیصدا...
میگه: دیدمت! همهجا... هر جایی که از اون شهر و دیار قدم گذاشتم، جلوی نظرم اومدی و انگار اونجا بودی!
من که اینجا بودم...
دلم... اونجا به زیارتت اومده...
چقدر چسبید به دلم...
ده سال گذشت آقا و نشد که من و دلم باهم بیاییم...
- دوشنبه ۱۹ دی ۰۱ , ۱۳:۵۶
- |
خسته و کوفته از راه رسیدی و پای سفره نشستی، همون سفرهای که کمی قبلش من و بچهها پاش غذامونو خورده بودیم، چون تو بخاطر دیر رسیدنت پای تلفن گفته بودی: «شما بخورید من دیرتر میرسم.»
نشسته و ننشسته! اجازه ندادی برنج و خورش رو برم گرم کنم برات، همونطوری از توی قابلمهی خورش ریختی روی برنجهای توی قابلمه و گفتی: «سردشم خوشمزه است!» بعد سرت رو تکون دادی به طرفین و با آب و تاب گفتی: «قرمهات عالی شده خانوم!»
لبخند زدم و گفتم: «نوش جونت...» بعدشم اومدم که با جزئیات بگم از ترکیبِ اینبارِ سبزیها که اسفناجش کمتر بوده و گشنیز هم داره و احتمالاً طعم خوبش بخاطر تنوعدادن به ترکیبِ سبزیهاست، اما حرفم رو کوتاه کردم چون میدونستم چیزی ازش متوجه نشدی و بیخودی مثلاً انگار که میدونستی گشنیز چه شکلیه و اسفناج چه طعمی داره وقتی بره توی خورش، داشتی بهم سر تکون میدادی! حواسمو شیشدونگ به تو دادم و با شوق به غذا خوردنت نگاه کردم و دلم غنج رفت از تعریفهات از غذایی که درستکردنش، خیلی هم انرژی ازم نگرفته و همین میشه دلخوشیم...
+ دریغ نکنیم حس قدرشناسی رو از عزیزانمون... خیلی راحت میتونیم برق شوق رو به چشماشون بنشونیم و غرق عشقشون کنیم...
- چهارشنبه ۱۴ دی ۰۱ , ۰۸:۲۵
- |
راستش را بخواهی آن روزها، خیلی نمیشناختمت ژنرال! شاید فقط در حد یک اسم و تصاویرِ پراکنده و سخنانی که با جدیت خبر از محوشدنِ داعش از صحنهی روزگار را میدادند!
شاید خیلیهامان پیش خودمان میگفتیم: «وااا مگه میشه؟! آخه چطوری اینقدر مطمئنه؟!» اما آنهایی که حتی نامت، لرزه بر جانشان میانداخت، میدانستند چیزی که تو میگویی، تنها یک حرف نیست؛ برای همین هم بر خودشان لرزیدند و نقشههای بزدلانه برای حذفت کشیدند تا تمامت کنند!
چه خوشباور بودند که نفهمیدند تو با رفتنت، تازه شروع شدی و ادامه پیدا کردی!
شرمندهام از اینکه بگویم تا بودی، خیلی نمیشناختمت... اما انگار حکایتِ خیلیهامان همین است! و انگار این شناختی که کموبیش حالا بدست آوردهایم و هنوز هم قطرهایست از دریا، تاحدودی آن شرمندگی را از بین میبرد، چون در پسِ این شناخت، هرچند که دلتنگیِ نبودنت پررنگ و توی چشم است، حس افتخار را درونمان روشن نگه میدارد...
عــــــــاشق نمیترسد
عــــــــاشق نمیمیرد
رود است و با رفتن، پایان نمیگیرد...

- دوشنبه ۱۲ دی ۰۱ , ۱۶:۲۷
- |
گاهی دور و برم رو نگاه میکنم و میبینم چقدر خلوته... چقدر هیچکس نیست!
گاهی خودمو به گروههای مختلف نزدیک میکنم، مثلاً گروه مادرانِ همکلاسیهای بچهها، گروه همسایهها، گروه مادران محله که تقریباً دغدغههای مشترکی دارن همشون...
ولی گاهی فکر میکنم نمیتونم خیلی بهشون نزدیک بشم... نمیدونم ولی گاهی از خودم متعجب میشم؛ وقتی به عقب برمیگردم میبینم همیشه از خودم زیادی برای رابطههای دوستیم مایه گذاشتم و تقریباً هیچچچچی دریافت نکردم و حالا عین یه بچهی کلاساولیام که برای اولینبار میره توی اجتماع و اساس و اصول دوستیابی رو بلد نیست!
از خلوتیِ دنیام ناراحت نیستما یعنی وقتی میرم تو بحرش میبینم انگار بدم نمیگذره بهم! انگار غیر از این نمیشده باشه! ولی فکرش از سرم بیرون نمیره و گاهی حتی غمگینم میکنه و آزارم میده...
چقدر بد شدم، چقدر دلم تنگ توئه، چقدر قدرناشناسم که چون تویی دارم و غصهی نداشتنِ ناچیزهای دیگر رهایم نمیکند!

- يكشنبه ۱۱ دی ۰۱ , ۱۸:۰۲
- |
همینطوری یکریز رحمت و عشق و امید ببارون روی سرمون :))
خدایا شکرت... شکرت که مهلت داده شدم تا زیباییها رو ببینم... شکرت که چشمم دید و نادیده نگرفتم... شکرت که زبانم به شکرت میچرخه؛ هرچند ناچیزه، هرچند هیچه... شکرت که هستی و امیدم به بودن و دیدنته...

چه حس خوبیه... دیدنش، لمسش، بوش، حتی شنیدنش که خیلی خیلی باید دقیق بشی تا بشنوی برفِ آروم و متین رو... چشمم از دیدن زیباییهایی که میآفرینه پر میشه و بازم هنوز تشنه است...
نوش جونمون...
- شنبه ۳ دی ۰۱ , ۲۲:۰۲
- |
* نقشی به جای میماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادیام، اما زندگی را زندگی میکنم؛ اینجا پر است از تجربههای زندگیکردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستانهایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپیبرداریهای بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستانها را بخوانید، رمزشان تقدیم میشود...
-
بهمن ۱۴۰۴ ( ۳ )
-
دی ۱۴۰۴ ( ۱۲ )
-
آذر ۱۴۰۴ ( ۲ )
-
آبان ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
مهر ۱۴۰۴ ( ۵ )
-
شهریور ۱۴۰۴ ( ۲ )
-
مرداد ۱۴۰۴ ( ۲ )
-
تیر ۱۴۰۴ ( ۳ )
-
خرداد ۱۴۰۴ ( ۶ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۴ ( ۲ )
-
فروردين ۱۴۰۴ ( ۳ )
-
اسفند ۱۴۰۳ ( ۱ )
-
بهمن ۱۴۰۳ ( ۱ )
-
دی ۱۴۰۳ ( ۴ )
-
آذر ۱۴۰۳ ( ۲ )
-
آبان ۱۴۰۳ ( ۳ )
-
مهر ۱۴۰۳ ( ۷ )
-
شهریور ۱۴۰۳ ( ۳ )
-
مرداد ۱۴۰۳ ( ۷ )
-
تیر ۱۴۰۳ ( ۷ )
-
خرداد ۱۴۰۳ ( ۵ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۵ )
-
فروردين ۱۴۰۳ ( ۳ )
-
اسفند ۱۴۰۲ ( ۴ )
-
بهمن ۱۴۰۲ ( ۵ )
-
دی ۱۴۰۲ ( ۱۱ )
-
آذر ۱۴۰۲ ( ۱۲ )
-
آبان ۱۴۰۲ ( ۵ )
-
مهر ۱۴۰۲ ( ۷ )
-
شهریور ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
مرداد ۱۴۰۲ ( ۴ )
-
تیر ۱۴۰۲ ( ۴ )
-
خرداد ۱۴۰۲ ( ۵ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۸ )
-
فروردين ۱۴۰۲ ( ۵ )
-
اسفند ۱۴۰۱ ( ۵ )
-
بهمن ۱۴۰۱ ( ۶ )
-
دی ۱۴۰۱ ( ۱۶ )
-
آذر ۱۴۰۱ ( ۲۴ )
-
آبان ۱۴۰۱ ( ۱۶ )
-
مهر ۱۴۰۱ ( ۸ )
-
شهریور ۱۴۰۱ ( ۹ )
-
مرداد ۱۴۰۱ ( ۱۱ )
-
تیر ۱۴۰۱ ( ۸ )
-
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱۲ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۱ ( ۸ )
-
فروردين ۱۴۰۱ ( ۹ )
-
اسفند ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
بهمن ۱۴۰۰ ( ۵ )
-
دی ۱۴۰۰ ( ۴ )
-
آذر ۱۴۰۰ ( ۹ )
-
آبان ۱۴۰۰ ( ۸ )
-
مهر ۱۴۰۰ ( ۱۳ )
-
شهریور ۱۴۰۰ ( ۱۵ )
-
مرداد ۱۴۰۰ ( ۱۸ )
-
تیر ۱۴۰۰ ( ۱۶ )
-
خرداد ۱۴۰۰ ( ۱۳ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۱۱ )
-
فروردين ۱۴۰۰ ( ۷ )
-
اسفند ۱۳۹۹ ( ۶ )
-
بهمن ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
دی ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
آذر ۱۳۹۹ ( ۱۰ )
-
آبان ۱۳۹۹ ( ۸ )
-
مهر ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
شهریور ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
مرداد ۱۳۹۹ ( ۱ )
-
تیر ۱۳۹۹ ( ۱ )
-
خرداد ۱۳۹۹ ( ۲ )
-
فروردين ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
اسفند ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
دی ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
آذر ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
آبان ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
مهر ۱۳۹۸ ( ۴ )
-
شهریور ۱۳۹۸ ( ۶ )
-
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱۳ )