همینطوری یکریز رحمت و عشق و امید ببارون روی سرمون :))
خدایا شکرت... شکرت که مهلت داده شدم تا زیباییها رو ببینم... شکرت که چشمم دید و نادیده نگرفتم... شکرت که زبانم به شکرت میچرخه؛ هرچند ناچیزه، هرچند هیچه... شکرت که هستی و امیدم به بودن و دیدنته...

چه حس خوبیه... دیدنش، لمسش، بوش، حتی شنیدنش که خیلی خیلی باید دقیق بشی تا بشنوی برفِ آروم و متین رو... چشمم از دیدن زیباییهایی که میآفرینه پر میشه و بازم هنوز تشنه است...
نوش جونمون...
پاییز هم رفت و زمستون از راه رسید... به آب و هوا که نگاه میکنی، حس میکنی مثلاً اوایل مهرماهه و هنوز برای فصل جانیفتاده که پاییزه و باید شیرفهمش کرد... ولی تقویم رو که دید میزنی، میبینی عههه جوجهها رو هم که شمردن و چند ساعت دیگه پاییز جام رو تقدیمِ زمستون میکنه تا میزبانِ سهماههی زندگیهامون باشه...
پاییزِ عجیبوغریبی رو از سر گذروندیم، هممون... کاری به این ندارم که طرز تفکرمون چی بوده و چی هست و چی خواهد بود؟! مهم این بود که آیا بلد بودیم توی اوجِ عجیبوغریبی روزگار زندگی کنیم؟!
مثلاً اگر همین الان برتگردونن به روزای آخرِ شهریور بازم همینجوری که توی این سه ماهِ پاییز بودی، روزاتو میگذرونی؟! اگه «آره» است جوابت به دلِ خودت که فبه المراد، این یعنی روزها و دقیقهها و لحظههاتو از دست ندادی؛ اما اگه «نه»...
حالا توی این روزِ آخر پاییز، سه ماه پیشروت داری، خب زندگیش کن دیگه!!!
