مؤمن واقعی که نیستم قطعاً، نیمچه ایمانی هم که هست، گاهی اوقات سرِ بزنگاههای حساس به دادم میرسد...
بهزحمت رشتههای امیدم را به لطف و رحمت بیحدش دانهدانه گره میزنم؛ شیطان در کمین است و حواسم نباشد دانهدانه از هم بازشان میکند و من میمانم و دریایی از افکار منفی و داستانبافیهای بیته و پر از اتفاقات ناجور که معلوم نیست چگونه اینطور کنار هم موبهمو و با جزئیات صحنه و نور و افکت چیده شدهاند؛ انگارنهانگار که کارگردان این نمایش جایی دور از چشمم نظارهگر حرکات و رفتار و منش من است...
چشم باز میکنم؛ وحشت وجودم را میگیرد؛ فرار میکنم؛ چقدر خوب که آغوش بیانتهایش همیشه به رویم گشوده است و پناه امن ابدیست...
چند روز سختی رو گذروندم تا به امروز برسم... پر از فکرای منفی هجومآورنده که دیگه بلد شده بودم چطور از دستشون در برم؛ اما باز هم اگر تنها گیرم میآوردن، میریختن روی سرم! چقدر خوبه توی اوج بیپناهی، یه پناهی داشته باشی که مطمئن باشی از امنبودنش، مطمئن باشی از اینکه هرچی که هست جز خیر و رشد و بالندگی نیست...
+ خداروشکر جراحی فندق کوچک خانهمان به خیر و خوبی انجام شد... دیروز و دیشب اینقدر من و آقای یار استرس داشتیم که گاهی بهم میگفتیم میخوای اصلاً کنسلش کنیم!
+ ورودی اتاق عمل، سخت بود قورت دادنِ همزمان بغض و خوندن آیه به آیهی سورهی عصر و نصر برای فندق تا پشتسرم تکرار کنه؛ خداروشکر که روحیهاش خوب بود و این من بودم که باید خودم رو سفت میگرفتم که اشکام نریزه نه او...
+ برای سلامتی همهی بچههایی که پاشون به بیمارستان باز میشه و برای صبر و بردباری پدر و مادرهاشون؛ برای کودکان غزه که دلم پرپر میشه براشون و برای دل پدر و مادرهاشون... دعا کنیم
۱. اومدیم سفر؛ تا قبل از اومدن نمیدونستم چقدر به سفر نیاز دارم، حالا میفهمم!
۲. امواج بر شانهی ساحل آرام میگیرند؛ قلب من با شنیدن صدایشان...
۳. زیباییهای بصری طبیعت حالم رو بهتر میکنن و شاید برای روزهای سختِ ادامه! قویترم کنند...
۴. دارم یاد میگیرم به خودم احترام بذارم؛ هر دلخوریای ارزش مطرحکردن و پشتچشمنازککردن نداره قطعاً! :)
۵. کارهایی که با همکاری خانوادگی انجام میشن عجییییب به دل آدم میشینن و دلچسبند :)
۶. پارسال اینموقعها جوانه توی دلم بود، امسال یادش...
۷. خدایا شکرت برای همهچیز... :)
روزهای ابتدایی پاییز دلانگیز:
۱. شروع پاییز همیشه برام هیجانانگیز بوده؛ هیچوقت ازش بدم نیومده؛ منه درس و مدرسهدوست بایدم از بوی ماه مهر مست بشم، نه؟! :) و سالها بعد ماههای اول ازدواجم توی پاییز میگذره و هر سال سالگردش گرچه فقط و فقط به یادآوری با پیامی و نگاه پرمهری و لبخندی پر از عشق سپری میشه، اما باز هم برام دوستداشتنی و خاصه...
۲. به خودم احترام گذاشتم و راجع به دلخوریها و خودخوریهام باهات حرف زدم؛ اینکه میگم احترام گذاشتم یعنی حس کردم اگر خودم رو دوست دارم باید هرطوری هست دست از این گفتگوهای بیپایان ذهنی بردارم چون دارم خودم رو آزار میدم و باید به تو که مخاطب واقعیِ من هستی و نه توی خیالاتم و داری حرفهام رو میشنوی، از حس و حال دلم بگم... جالبه که من فقط حرف زدم و تو شنیدی، راهکاری نداشتی، حتی از من خواستی که بگم چیکار کنی تا مشکلم حل بشه و حالم بهتر، من اما نمیدونستم و فقط حس کردم بار بسیار بزرگی رو از روی دوشم برداشتن؛ حتی با اینکه تهش نفهمیدیم چهکار باید کرد... با فقط گفتنش، صادقانه گفتنش، صریح و بیپرده گفتنش بدون اینکه ثمر و نتیجهی دیگهای حاصل بشه، به طرز معجزهآسایی آرامش نصیبم شد... ازت تشکر کردم برای شنیدن حرفهام، منتظرم بیای خونه تا ازت معذرتخواهی کنم چون به نظرم ناراحتت کردم...
۳. پروژهی کاری جدید دستمه و احتمالاً هفتهی پیشرو بهخاطر جراحیای که فندق در پیش داره، یه زره فولادین باید به تن کنم برای مراقبتهای بعدش، خیلی خیلی ذهنم درگیره و متمرکز نمیتونم بشم، کارهای خونه هم هست و رسیدگی به درس و مشق بچهها هم اضافه شده؛ کلاً یه کپی از خودم میخوام وردستم وایسه و بهم توی کارها دست برسونه!! (چه ازخودراضی! هیچکی رو هم جز خودش قبول نداره!😄)
+ ۵۰۰مین پست این وبلاگ :)
درهمنوشت
::
نوشته شده در دوشنبه, ۰۳/۷/۲، ۱۶:۴۷
توسط آرا مش
۱. سفر با مترو گرچه همیشه برام جذاب و سرگرمکننده بوده، ولی خب روبروشدن و چشمتوچشمشدن با انواع و اقسام فرهنگها و پوششها و ظاهرها، گاهی آدم رو غمزده میکنه و به فکر وادار؛ درسته توی دلت پذیرفتی که همشون عضوی از جامعهی تو هستن و بههرحال دیدنشون و بودن در کنارشون توی بعضی از موقعیتها مثل همین مترو اجتنابناپذیره، ولی هرطوری که فکر میکنی نمیتونی درک کنی چرا اون دختر با این تزریقهای نابجا، ریخت و قیافهی زیبای خودش رو اینجوری نابود کرده یا چرا اون پسرِ نوجوون که تازه چند تار مو پشت لبش سبز شده، همچین شعلههای خشمی رو روی پیشونی و بالای ابروهاش تتو کرده و حتی به بندهای انگشتش هم رحم نکرده :((
۲. وقتی از راه رسید، پکر بود و منم به روی خودم و خودش نیاوردم، آخرشب بهش گفتم: «امشب درستوحسابی ندیدمت، یا توو خودت بودی یا توو اتاق!» میگه: «...فکرم مشغوله، بعداً میگم دلیلش رو...» و نمیدونه چه آشوبی به دلم میندازه با همین دو تا جمله... پیاش رو نگرفتم و صبحش پای تلفن ازش پرسیدم، اونم درست وقتی که توی بیمارستان منتظر نوبتِ دکتر برای فندق بودم... وقتی فهمیدم بهش گفتم: «دلم هزار راه رفت، نگران بدهیها نباش، روزی دست خداست، درست میشه انشاءالله...» اونم درست وقتی که پسربچهای مبتلا به بیماری پروانهای روی ویلچر از جلومون گذشت...
۳. از پنجره بیرون رو تماشا میکردم، اون بیرون صدای عبور ماشینها و موتورها میاد، صدای زندگیای که با سرعتِ هرچهتمامتر در جریانه توی یکی از خیابونهای شلوغ پایتخت؛ ولی اینجا توی یکی از چندین و چند اتاق انتظار درمانگاه بیمارستان، گاهی زندگی جور دیگهای داره رقم میخوره، کُند و کشاومده که هیچجوره نمیگذره! مثلاً این مرد از یکی از روستاهای توابع استان گلستان اینهمه راه رو اومده برای اینکه انشاءالله دکترهای اینجا یه کاری بکنن برای بچهی تشنجکردهاش؛ یا اون زن از ظاهرش پیداست که از اتباعه، سنی هم نداره انگار و بدن ظریف و کوچولویی داره ولی دخترک ۸-۷ سالهی بیحالش رو که یکی از پاهاش تا بالای ران آتل و باندپیچی شده، روی دست حمل میکنه و مدام پشت پیشخونِ منشی میاد و دخترکش رو نشون میده تا بلکه با دیدن شرایطش نوبت زودتری رو بهش بده و او همچنان معذوره و کاری نمیتونه براش بکنه؛ اون دختر حدود ۱۰ ساله هم پیداست که مشکل ذهنی داره، مدام با صدای بلند میخنده و با خودش حرف میزنه و توی راهرو میدوئه ولی نگاهش که بهت میفته عمقی نداره... توی مغزم صدایی میپیچه، یکی داره بهم تلنگر میزنه و میگه: «اینها رو ببین! ببین که مشکلات تو در برابر مشکلات لاینحل بعضیها هیچه... حالا باز هم ناشکری و گلایه کن و ناامید باش!»
۴. امسال قصد دارم خرید زیادی برای مدرسهی بچهها نکنم؛ بیشترِ اقلامِ لوازمالتحریر رو از پارسال دارن؛ شاید فقط تک و توک چیزهایی نیاز باشه؛ یکسری دفتر هم پارسال خریدیم و هنوز استفاده نشدن، کیفها هنوز قابل استفاده هستن و با یه شستشو رنگ و لعابشون برمیگرده، هرچند خرید برای مدرسه همیشه همراه با ذوق بوده برام و باید دور یکی از دوستداشتنیهام خط بکشم ولی دارم فکر میکنم گاهی خوردنِ کفگیر به تهِ دیگ هم بد نیستا! باعث میشه از منابعت بهترین استفاده رو بکنی و سراغ اسراف نری :)
۵. دیگه به خودم که دروغ نمیتونم بگم، وقتی اوضاع بر وفق مراد باشه، حرف و درددل خاصی باهات ندارم؛ اینجور موقعها سلامِ نماز رو که دادم، گاهی به یه سجدهی شکر بسنده میکنم و گاهی هم نه! ولی کافیه به یه دلآشوبگی دچار بشم یا یه گره بیفته توی کلاف زندگیمون؛ اونوقته که پشتبندِ نمازها کمی پای سجاده بیشتر تأمل میکنم و قنوتها و سجدههای آخر نماز رو کش میدم و با بغض میگذرونم... چه بندهای شدم من برای تو؟!
درهمنوشت
::
نوشته شده در يكشنبه, ۰۳/۶/۱۸، ۲۲:۲۵
توسط آرا مش
با اینکه همیشه کار لذتبخشی بوده برام و این کار رو با عشق انجام میدم، ولی گاهی از چند ساعت روی پا ایستادن و بهتنهایی آشپزی و تمیزکاری کردن، خسته و له شدم و شب همین که سر به بالش گذاشتم، بیهوش شدم...
امروز صبح مهمانها رو راهی کردیم...
بعد از رفتنشون، میدونی چی بیشتر از همه خستگیِ این چند روز رو از تنم به در کرد؟! قدردانیِ آقای یار و اینکه فهمیده من چقدر توی این چند روز دستتنها بودم و خسته شدم؛ اینکه این کار رو نه وظیفه که لطفی از جانب من تلقی کرده، همین!
اگه آقایون بدونن قدردانیِ کلامی چه تأثیر زیادی توی حس سرزندگی خانومها داره و متقابلاً حس قدردانی رو در اونها برانگیخته میکنه، هیچوقت دست از قدردانیهای کلامی برنمیدارن؛ میرن و میان و مدام قدردانی میکنن :)))
و زندگی همینطوری بهسادگی و نه بهپیچیدگی زیبا میشود...
همسرانهنوشت
::
نوشته شده در شنبه, ۰۳/۶/۱۷، ۱۷:۴۷
توسط آرا مش
موهای روی سرش سپیده ولی هنوز رگههایی از سیاهی رو میشه لابلاشون دید...
وقتی میاد، اکثراً دستش پر از خریده و حتی از چیزهایی که ته دلت میخواسته، ولی روت نشده بگی از شهرشون برات بخرن، انگاری که حرف دلت رو خونده باشه، خریده و آورده...
وقتی میاد، به همهی وسایلی که نیاز به تعمیر داشتن و وقت و حوصلهای برای تعمیرشون نبوده، سر میزنه، از شیر آب خرابِ حوصلهسربر بگیر تا پایهی شکستهی رواعصابِ میز!!
وقتی هست، نگران هزینههای سربهفلکِ تاکسیهای اینترنتی در نبودِ آقای یار نیستم، او هست که با رویی گشاده من و بچهها رو به مقصد برسونه و معطلیها رو بیاخم و عصبانیت تاب بیاره...
او هست، که کم و کسری خونه رو بگیره و بیاره و دست برسونه برای پاککردن سبزیها...
با اینکه خیلی وقتها اختلاف نظر و عقیده داریم، ولی مگه میشه تا ابد مدیون لطف و محبت بیحد پدر همسرم نباشم؟!
خدا برامون حفظشون کنه...
درددلنوشت
::
نوشته شده در شنبه, ۰۳/۶/۱۰، ۲۳:۱۸
توسط آرا مش
پناه میبرم به خداوند از شر شیطان، برای اون مواقعی که بهخاطر بهانهتراشی برای شرکتنکردن توی یه مراسم یا دورهمی، اولین چیزی که به ذهنم میاد، گفتنِ کلمات و جملاتی هست که رنگ و بوی دروغ دارن، هرچند استفادهشون نکنم...
همین که به ذهنم میاد اصلاً خوب نیست!
و دقیقاً میدونم این حالت از کدوم ویژگی آب میخوره... راضی نگهداشتنِ دیگران به هر قیمتی!!! هرچند این سالها خیلی روی خودم کار کردم و شدتش بسیار بسیار کمتر شده...
تلنگرنوشت
::
نوشته شده در چهارشنبه, ۰۳/۵/۳۱، ۲۲:۱۷
توسط آرا مش
ایستاده کنار اجاقگاز و در حالی که شُرشُر از صورتش عرق میچکه، غذا درست میکنه... تابشِ آفتاب مستقیماً به سمت پنجرهی آشپزخونه است و با وجود پردهی کاملاً کشیدهشده، هیچ گریزی ازش نیست؛ حرارتِ اجاقگاز هم اضافه شده و کلافهاش کرده، اما چارهای نیست... هود رو روشن میکنه تا شاید کمی از حرارت و بخار غذا رو بگیره...
صدای میثم مطیعی توی آشپزخونه پیچیده؛ برمیگرده سمت گوشی و صدا رو بلندتر میکنه تا توی هوهوی صدای هود گم نشه...
پشت سر: مرقد مولا، روبرو: جاده و صحرا
بالخلف: مَرْقَد سَيِّدِنا (أمیرالمؤمنین) في المُقابِل: الطّريق والصَحْراء
بدرقه با خود حيدر (ع)، پيشرو، حضرت زهرا (س)
مُرافَقَة مع حيدر قُدُماً مع السَّيِّدَة الزَّهراء
اينجا هر كی، هرچی داره، نذر حسين (ع) كرده
الكُلُ هُنا يَفْدي بِكُلُ مايَمْلِك لِلحُسَين
هر ستونی كه رد میشيم، سيلِ جوونمرده
كُلَّما مَرَرْنا مَن عَمودٍ نَرى سَيْلاً من الشَّبابِ الشَّهم
توی بعضی گروهها، بچهها دارن از تبادل تجربیاتشون میگن، از این در و اون در زدنهاشون برای عقب نموندن از این قافلهی عشق... اما... سکوت و بغض همون پاسخیه که به پیامهاشون میده...
مثل همیشه و هرساله باید تصور کنه؛ باید خودش رو توی اون جغرافیا تصور کنه، نه بیشتر!... کی میدونه؟ شاید ذرهای از اون اقیانوس بهحساب بیاد... همین امیدداشتن هم خودش غنیمته...
از آخرین باری که وجود خودش رو بهدور از هر تصور و خیالی توی اون خاک دیده، از اون دعوتنامهی یکهویی، از اون سفر خاصِ از آسمان خواندهشدهی بدونِ مقدمهچینی، سالها میگذره، نکنه خواب بود؟! نکنه دیگه حتی خوابش رو هم نبینه... اشکها امون نمیدن... نکنه این «دلخواستنها» و «نشدنها» نشان از نابنبودنِ نیتها داشته باشن؟!... نکنه اون «دلخواستنی» که نتیجهاش «شدن» میشه، چیز دیگریست؟!...
ولی این ناامیدیها خوب نیست؛ دوباره برمیگرده به همون تصورها... دوباره دل میبنده به همون امیدها...
گیر افتاده بین روزمرگیهایی که هرچی میگذره، تموم نمیشن، خواستنهایی که آلوده به هزار و یک بهونهاند، نرفتنهایی که توجیه از سر و روشون میباره و موندنهایی از جنس کلیشهی «بازم قسمتمون نشد...»...
نَحْنُ أصْحابُ الشَّهامَة صامِدون حتّى القِيامَة
ما صاحبان شهامت و شجاعتيم و تا قيامت استوار خواهيم بود
إنّا كُلٌّ كالمَسامير لانُبالي بالمَلامَة
مانند ميخهایی هستيم كه به هيچ سرزنشی توجه نمیكند (و ضربهها فقط محكمترش خواهد كرد)
رُغْمَ أنْفِكيا تَكْفيري إنَّ الحُسَيْنَ يَبْقى
ای تكفيری! به كوری چشم تو حسين (ع) جاويدان است
نَجْعَلُ بِكَفِّ العَبّاس أيامَكُم سَوْداء
و ما با دست عباس، روزگار شما را سياه میكنيم
به چشمهای او نگاه میکنه؛ خسته و بیحال با چشمهاش لبخند میزنه؛ روزهایی از زندگیشون رو میگذرونن که بارِ روی شونههای یارش بیش از پیش سنگینه؛ برای یارش فقط باید مرهم باشه، برای یارش فقط باید همراه باشه، برای یارش فقط باید یار باشه و یاری برسونه...
دلخواستنی که میدونه دلِ یارش رو میلرزونه، بهتره که به زبون نیاد و تو تنهاییها و خلوت توی دلش ثبت بشه... آقاش همهی اینها رو میبینه، میدونه، میشنوه...
مثل همیشه و هرساله باید تصور کنه؛ باید خودش رو توی اون جغرافیا تصور کنه، نه بیشتر!... کی میدونه؟ شاید ذرهای از اون اقیانوس بهحساب بیاد... همین امیدداشتن هم خودش غنیمته...
درددلنوشت
::
نوشته شده در يكشنبه, ۰۳/۵/۲۱، ۲۳:۵۶
توسط آرا مش
۱. از همون شروع المپیک، صبحهای خونهی ما کاملاً المپیکی شده؛ هر صبح بعد از صبحانه، کلوچه رقابتهای اون روز مربوط به ورزشکارای ایرانی رو چک میکنه و ساعتش رو به خاطر میسپره و سر ساعت با ذوق و علاقه و چاشنیِ دعا برای همگیشون، باهم تماشا میکنیم. هرچند خودم هم همیشه علاقمند به تماشای رقابتهای ورزشیِ کشورمون توی آوردگاههای مهم، فارغ از نوع رشتهی ورزشی، بودهام ولی این حرف و بحث مشترک با کلوچه رو دوست دارم؛ اینکه علاقمندیهاش علاقمندیِ من هم هست، برام نکتهی مثبتیه... اینکه بشینم باهاش تحلیل کنم و از باخت این یکی حرص بخورم یا از بُرد اون یکی حظ ببرم، برام لحظات دلچسبیه...
۲. دیشب، کلوچه کمی قبل از خواب، اومد به سمتم که روی مبل نشسته بودم، میخواست شببخیر بگه ولی کمی تعلل کرد، لبخند ریزی هم روی لبش بود، احساس کردم میخواد در آغوشش بگیرم، دستهام رو به روش گشودم و خودش رو توی آغوشم جا داد :) بزرگ شده، داره قدش بهم نزدیک میشه، دیگه کمکم خجالت میکشه از بروز احساساتش به من :)) احساس متناقضی از ذوق و دلتنگی توی دلم حس میکنم...
۳. تابستون وقت خوبی شده برای پیگیریهای درمانی بچهها؛ از نوبتهای پیدرپی دندانپزشکی بچهها بگیر تا چکاپ و پیگیریهایی که نمیشه پشتِ گوش انداخت! بعضاً از این سر شهر باید بکوبم برم اونسرش و بالعکس؛ خسته و له نمیشم؟! چرا قطعاً خستگی و لهیدگی هم هست و احتمالاً روزهای سختتری که باید یه زره از جنس فولاد به تن کنم هم پیشرو خواهم داشت؛ سعی میکنم توی ذهنم بزرگش نکنم؛ شایدم با فکرنکردن بهش دارم ازش فرار میکنم، نمیدونم، فقط میدونم پیشپیش به اتفاقی که نیفتاده نباید فکر کرد؛ فقط باید خداروشکر کنم که میتونیم این پیگیریها رو انجام بدیم؛ البته ناگفته نمونه که امدادهای غیبی هم از راه میرسه گاهی، چون حق ویزیت پزشکان محترم و مراکز درمانی هیچجوره با دودوتاچهارتاهای ما جور درنمیاد!! انشاءالله تندرستی و عافیت، روزیِ تمامی بچههای سرزمینم باشه...
+ قبلاً اینجا اسم بچهها «بزرگتره» و «کوچیکتره» بود؛ بعد به «کلوچه» و «فندق» تغییر دادم، یه لحظه حس کردم دیگه اسم «کلوچه» مناسبش نیست، هرچند فندق هنوز فندقه :))، ولی چیز دیگهای هم تو ذهنم نمیاد🥲
مادرانهنوشت
::
نوشته شده در سه شنبه, ۰۳/۵/۱۶، ۱۸:۳۰
توسط آرا مش
من هیچوقت بلد نبودم که درستوحسابی چیزی ازت بخوام یا تو رو به انجام کاری یا خرید چیزی تشویق کنم؛ انگار همیشه توی زندگیمون بهت اعتماد کردم و همه چیزو به خودت سپردم...
دارم با خودم فکر میکنم من هیچ آرزوی گندهای توی سرم نبوده و نیست؛ برای رسیدن به اهداف کوچیکم تلاشهای خوبی کردم ولی نرسیدن به اونها هیچوقت اونقدرها دلسردم نکرده...
دارم با خودم فکر میکنم که همین شاید ضعف یک زن باشه؛ شاید اون زمانی که کنار جادهی زندگی ایستادی و منتظر رسیدنِ تعمیرکار خبره و ماهر، زمان رو از دست دادی، باید ماشینت رو توی مسیر هل میدادم شاید موتورش روشن میشد و تو تلاش بیشتری میکردی؛
نقش من توی نرسیدن به چیزهایی که برای زندگیمون میخواستیم، چقدره؟!
جواب این سؤالِ ساده، حقیقتیه که کام من رو زیادی تلخ میکنه...
همسرانهنوشت
::
نوشته شده در شنبه, ۰۳/۵/۱۳، ۲۱:۵۳
توسط آرا مش
* اینجا قطرات واژگانِ دریای ذهنم از سرانگشتانم تراوش میکنند و ماندگار میشوند...
* نقشی به جای میماند از این قلم، باشد به یادگار...
* گاهی پر از غصه و گاهی پر از شادیام، اما زندگی را زندگی میکنم؛ اینجا پر است از تجربههای زندگیکردنم...
* روزگاری قلم به دست گرفتم و داستانهایی خیالی با الهام از واقعیت اینجا ثبت کردم که برای جلوگیری از کپیبرداریهای بدون اجازه، رمزدار شدند؛ اگر دوست دارید این داستانها را بخوانید، رمزشان تقدیم میشود...